((پارت دو))
روزیعدش رفتم پیش دکتر بهم نامه نداد گفت بروفردابیا شدم39و4روزهمش نگران بودم که یه موقع خفه نشه بچه دوباره رفتم پیشش نامه روگرفتم رفتم بیمارستان دوباره جوابم کردن فرداصبح بیابرای بستری شبش بیرون رفیتیم نی نی هیچ حرکتی نمیکرد دلشوره بدی گرفته بودم با نگرانی شب وصبح کردم رفتم بیمارستان که خداروشکربعدکلی دردسربستریم کردن فرستادنم اتاق زایمان وخواهرم که همراهم بودوفرستادن وسیله بخره دمپایی ولباس اینامنم روتخت درازکشیده بودم که پرستاراومدسرم فشاروآماده کردولی گفت فعلا وصل نمیکنم انقباض داری شایددردت شروع بشه معاینم کردیک سانت بوددهانه رحمم نوارقلب ووصل کردبه شکمم ورفت دوباره اومدنگاه کرددستگاه علامت میزد رفت دکتروخبرکرد دکتراومد چشمش افتادبه دستگاه بهم گفت یکم پچرخ چرخیدم امافایده نداشت دستگاه همچنان علام میزدونارنجی بودبه پرستاراگفت اتاق عمل وحاضرکنین منم ضربان قلبم رفت بالا نفس کم میاوردم هرچقدرپرسیدم چیشده بهم نمیگفتم به گریه افتادم زنگ به خواهرم زدم که برس منو میخان ببرن اتاق عمل همش گریه میکردم اومدن سند ووصل کردن خواهرم اومد گفت ازیکی ازپرستاراپرسیدم گفت ضربان قلب بچه اومده پایین😭😭

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۴ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان سدنا مامان سدنا ۶ ماهگی
تجربه سزارین چهارم پارت ۱

من سزارین سومم دقیقا سال ۱۴۰۱بود و سه سال ردشده بود و من هم ازینکه چیزی از زایمان سوم نگذشته بود واز سزارین چهارم بسیااار میترسیدم چون خیلی چیزای بدی میشنیدم خلاصه گذشت و رسید روز زایمان
ساعت ۵صبح رفتم بیمارستان که پرونده تشکیل بدم رفتم بالا پیش ماما همه رو قبل من از سونوگرافی هاشون ضربان قلب بچه و همه رو چک میکرد میفرستاد پایین تا تشکیل پرونده بدیم نوبت من که رسید بدون هیچی گفت برو پایین تشکیل پرونده بده اومدم پایین دیدم زنگ زد به پایین گفت خانم فلانی که من باشم یک ساعت دیگه پرونده شو تشکیل بده خلاصه منم صبر کردم از یک ساعت رد شد و دوباره رفتم گفت صبر کن تا اینکه شیفت عوض شد من رفتم دوبتره بالا گفتم چرا کارای منو نمیکنید و پایین پرونده تشکیل نمیدن ماما گفت چرا و از کی اومدی کلی سر ماما قبلی غر زد بعد رفتم پایین کارا تموم شد و بی نهایت گرسنه شده بودم چون خیلی طول کشید و من شب قبلش گفته بودن شام سبک بخور و دکترم زنک زدم گفت فقط یک کوچولو ابجوش نبات بخور که همونم نخوردم با ویلچر رفتم بالا بماند که چند بار ازین اتاق به اون اتاق فرستادنم الکی و واقعا پرستارا اذیتم کردن اون روز رفتم لباس پوشیدم ساعت ۹ونیم دکتراومد و خوشحال که الان تموم میشه میرم اتاق عمل ولی زهی خیال باطل.... ادامه دارد
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت۷
خلاصه رفتیم خونه ۱۴ روز گذشت رفتم ۳۸ هفتگی
من دوشنبه ۲۷ بهمن زایمان کردم جمعه قبل زایمانمم رفتیم با خانواده دورهمی بیرون آخرین مسافرت بارداریم رو رفتم و اومدم خونه شنبش دردام شروع شد منم آدمی بودم اگه دردام جوری نمیشد که تا پتو گاز نمیزدم به شوهرم زنگ نمیزدم بیاد دنبالم ببرتم بیمارستان میزاشتم دردام شدید که شد زنگ میزدم ، دردهام شروع شد دیگه ساعت ۱ خیلی درد داشتم جوری که از درد زنگ زدم به شوهرم اومد لباسامو پوشوند بردم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه شوهرم خوشحال گفت الان زایمان می‌کنی بدون هیچ ساکی نه ساک برا خودم نه بچه فقط پوشه پروندم رو برده بودم
معاینم کرد بهم دستگاه های انقباض و وصل کرد پرستاره گفت رحمت ۲ و نیمه بخوای میتونی همین امروز زایمان کنی بهش گفتم نه من هنوز اتاق بچم خورده ریز داره هنوز نچیدم
گفت باشه ولی باید خیلی مراقبت کنی ولی اول صبر کن از یه دکتر بپرسم ببینم میتونم مرخصت کنم بری خونه یا باید بستری نگهت دارم
گفتم من یه مامای خصوصی می‌خوام از کجا بیارم گفت اینجا یه مامای خیلی خوبی داریم عالیه و خوش اخلاق و با حوصله میخوای بهش زنگ بزنم از طرف من بهش معرفیت کنم گفتم آره بهم گفت باشه بهم گفت چون هیچی نخوردی برو یه چیز شیرین بخور و بیا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم بچت خوابه باید بیدار بشه
رفتم تو ماشین به زور یه شیرینی خوردم یه ۲۰ دقیقه هم پیاده روی کردم رفتم بالا بهم گفت من با ماما هماهنگی کردم ولی خودت زنگش بزن بهش بگو گفت بیا اول زنگش بزن بعد بیا تا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم انقباض و صدای قلب بچه رو بشنویم بگیرم
گفتم باشه .
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۷ ماهگی
تجربه زایمان دوم
پارت ۲

دیگه هی دردام بیشتر میشد منم گفتم احتمالا درد الکی هست چون هنوز یک سانت بودم هفته قبلش که رفته بودم دکتر میگفت وزن بچت کمه استراحت کن که تا دوهفته دیگه بشه ۲۷۰۰ ساعت گرفتم هر دردم پنج دقیقه یبار میگرفت و یک دقیقه طول میکشید تا اروم بشه رفتم دوش گرفتم دردش دیگه غیر قابل تحمل بود زنگ شوهرم زدم باشگاه بود ماشین هم نداشتیم گفت طول میکشه اگه دردت زیاده زود بیام گفتم نه کارت انجام بده الکیه دردم تا مادرشوهرم فهمید من میگم درد دارم گفت ای فشارم رفت بالا قندم رفت بالا پاشو برو دکتر من جرئت نداشتم دیگه چیزی بگم فقط با هر درد شکممو میچسبوندم به بخاری که کمی اروم تر بشه شوهرم ساعت ۹اومد رفتم بیمارستان نوارقلب که گرفت گفت هشتا درد داری باید سریع بستری بشی مسکن بگیری چون بچت وزنش ۲۵۰۰هست احتمال داره نارس باشه بره دستگاه منو میگی فقط گریه میکردم مسکن که زدن اومد بالا سرم دست گذاشت شکمم گفت درد داری منم واقعا اروم شده بودم گفتم نه گفت پس یه نوار قلب بگیریم اگه خوب باشه تا صبح مرخصت میکنیم منم خوشحال به شوهرم زنگ زدم ساک بچرو نیاره من تا صبح مرخصم اونم رفت خونه که بخوابه همین که نوار قلب گرفتن دردام شدید تر شده بود و چهار سانت شده بودم که گفتن سریع بگو شوهرت برگرده باید بری عمل منم مثل بید میلرزیدم شوهرمو که دیدم کمی اروم شدم چون از قبل به دکترم گفته بودم از بیحسی و سوند میترسم توی اتاق عمل اومد داشت باهام حرف میزد که یهو گفتن بخوام گفتم عه بیهوشم میکنید گفتن نه بیحسی زدیم من اصلا نفهمیدم و بعد سوند گذاشت برام و عمل شدم
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان سدنا مامان سدنا ۶ ماهگی
سزارین چهارم پارت ۲
دیگه اینکه رفتم بالا و ماما کارامو انجام دادو کلی غر زد چرا سونوهاتو و ضربان قلب بچه رو قبل پرونده تشکیل دادن انجام ندادی ومنم گفتم ماما منو راست فرستاد پایین و تقصیر ماما قبلی بود ساعت ۹ونیم منو بردن رو تخت و سوند که بی نهایت ازش بدم میاد وصل کردن و ان اس تی و اینا دیگه ساعت ها گذشت کسی منو نبرد اتاق عمل خسته شده بودم حالم بد بود میخواستم گریه کنم دوتا زایمان طبیعی پیشم درد میخوردن گفتم خدایا اینا الان میزان من سزارینم چقدر طول کشید همش به پرستار میگفت چیشد و پرستارمیگفت دکتر تو درمانگاه تا بیاد خلاصه ۱۲اومد و گفت شانس تو شیفت عوض شده باید صبر کنی و منی که در حال منفجر شدن بودم شد ساعت ۱ونیم اومدن منو تو ویلچر کردن خوشحال شدم تا دم اتاق عمل رفتم دوباره برگشت گفتن هنوز اماده نیست ببرید دوباره برو تخت و با وجود سوند واقعا اذیت بودم خلاصه ساعت ۲یک پرستار دید حالم بده زنگ زد اتاق عمل گفت حالش بده و بزور فرستادنم رفتم تو اتاق دیدم دکترم تو‌گوشی یه نیم ساعت رو ویلچر منتظر باز حرص خوردم تا اومدن همه من رفتم رو تخت و شروع کردن امپول رو که زدن من فکرمیکردم حس دارم چون زایمانا قبلی چیزیحس نمیکردم جز تکون ها رو ولی این حالم بد بود نمیدونم چرا شکمم درد داشت معده م درد داشت نصبت به زایمان های قبلی طولانی تر بود و طول کشید بردنم ریکاوری و بازم درد داشتم و رسید وقت ماساژ رحم که داد میزدم خیلی درد داشتم و کل شکمم درد میکرد دوبار انجام داد و رفت تا میخپاستن ببرنم بخش دم در دوباره ماساژ و گفتن خونریزی داره برگرده ریکاوری و من فقط گریه میکردم...
مامان حلما مامان حلما ۵ ماهگی
پارت ۲
رسیدیم بیمارستان و در طول مسیر من نه درد داشتم نه استرس فقط خروج آب حس میکردم ، وقتی رفتیم برای بستری بهم گفتن اول باید برم اتاق معاینه که ببینن شرایط بستری دارم یانه.
خلاصه من رفتم داخل و مدارکمم بردم اسم دکتر مو پرسیدن و اینکه چند هفته هستم و چیشد که اومدم ، پروندمو بررسی کردن با دکترم تماس گرفتن و یه سری فرم پر کردم.
بعد رفتم واسه معاینه و نوار قلب ، بر خلاف چیزی که شنیده بودم معاینه اصلا وحشتناک و درد آور نبود ، مامایی که معاینه کرد بهم گفت یک سانت دهانه رحم باز شده و بگو همسرت کارای بستری انجام بده.
بهشون گفتم من نمی‌خوام برم زایشگاه و اتاق خصوصی می‌خوام و کارای پذیرش انجام داد همسرم
منو بردن داخل اتاقم، لباسامو عوض کردن و بهم دستگاه وصل کردن برای آن اس تی.
پرسیدن دوست داری کی به عنوان همراه بیاد پیشت که گفتم خواهرم( چون اتاق خصوصی بود همراه می‌تونست بیاد و چون زایشگاه و اتاق خصوصی و کلا بخش زایمان طبیعی فضای کلی داشت همسرم نمیتونست بیاد و کلا خودمم دوست نداشتم اون لحظه ها باشه )
خواهرم اومد پیشم و ساعت یک رب به ۱۱ شده بود، مشغول حرف زدن بودیم و منتظر که دردا شروع بشه منم روحیم عالی بود و منتظر دخترم هی واسه شوهرم عکس می‌فرستادم و با ماما ها شوخی میکردم به خیال اینکه زایمان به همین راحتیه🥲
خلاصه مدام از نی نی نوار قلب می‌گرفتن و من خسته شده بودم هی میگفتم چرا آمپول فشار نمیزنین میگفتن نوار قلب بچه باید به یه ثباتی برسه که خیالمون راحت بشه بعد وارد مرحله بعدی بشیم و می‌گفتن ما با پزشکت در تماسیم و با مشورت همه کارا رو انجام میدیم نگران نباش...