دیگ نمیتونستم تحمل کنم فقط میگفتم تورخدا سزارین کنینن بچم چیزیش نشه
دوباره معاینه کردن گفتن داره میاد سرش پایین فقط زور بزن
از حالت داگی گفتن دراز بشم پاهامو جمع کنم و زور بزنم
واقعا وسطا دیگ نا نداشتم پرستارا میگفتن زوربزن وگرنه بچه خفه میشه
3بار زور زدم با تمام قدرتی ک اون لحظه داشتم ک یهو حس کردم
از ی پرتگاه افتادم کل دردام گم شد و دخترکوچولومون بدنیا امد
اما من صدای گریشو نشنیدم فقط میگفتم بچم چیشده چراگریه نمیکنه دیدم دکتر داره پشتش میزنه تند تند یهو صدای گریش امد
گذاشتنش رو سینم
بندناف 3دور دور گردنش پیچیده بود بچم
15تا بخیه خوردم 🫠و قتی فشار میوردن بهم تا جفت امد بیرون انگار دوبار زایمان کردم
و واقعا خیلی طبیعی عذاب اوره اونم اگ دردای طبیعی خودت نباشه
وباامپول فشار باشه

بچم 2کیلو 840بود وزنش

واینک سوال پرسیدین جلوی تخت کناریت زایمان کردی ک بینمون پرده بود دید ب هم نداشتیم فقط از صدای پرستارا میشنیدم ک چی
میگفتن

درکل من ی فوبیایی زایمان گرفتم 🫠😅

۲۳ پاسخ

من با آمپول فشار زایمان کردم ولی در این حد ک میگی درد نداشت واقعا،پس بدن با بدن فرق می‌کنه بقیه نترسین ی وقت😂😑

من ۱۲ ساعت درد کشیدم اونم با امپول فشار و اخرش خودشون با زور اوردن تا دلتون بخواد بخیه خوردم از بیرون و داخل و حتی عقبمو پاره کردن الان ۴ ماه گذشته و من هنوز خوب نشدم تازه بند ناف هم دور گردن بچه ام بود خدا عزشون نکذره الان نمیتونم درست دستشویی سنگین انجام بدم 😥

وای کاملا درکت میکنم الان که خوندم یاد خودم افتادم طبیعی قبلش واقعاااا وحشتناکه ولی بعدش تموم میشه همه چی ...
واقعا بهشت زیر پای مادرانه

چقدر بیشعور بودن این همه درد به تو بچه تحمیل کردن خب سزارین میکردنت
واقعا متاسفم واسه بعضی کادر وحشی زایشگاهها

وای ک خیلی سخته😩😩😮‍💨😮‍💨😮‍💨

مبارک باشه خدا رو شکر سالم به دنیا اومد

هوسم شد بعد دو ماه تجربمو بنویسم

۱۵ تا بخیه خیلیه🥴🥴🥴 خدا قوت بهت

برا منم یخت بود اگ وقت کردی برو مال منم بخون

واااای مامان پناه الاهی همیشه سالم سلامت باشی بچهای بعدیتو سزارین کن من در حال خوندن پیامت فشارم افتاد حالا تو که تجربش کردی الکی که نمیگن بهشت زیر پای مادره .الاهی حاجت روا باشی تموم شد همچی دخترنازتو ببوسی کاملا دردات فراموشت میشه .ببوس پناه خانمو

وای چقدر زایمانت شبیه من بوده
منم با آمپول فشار و دردای وحشتناک زایمان کردم
به منم گفتن بچه ات جای بدی گیر کرده زور بزن و من دیگه نای زور زدن نداشتم از بس درد کشیده بودم
خلاصه مردم و زنده شدم
و الان میدونم طبیعی بهتر از سزارینه از لحاظ عوارض بعدش و راحتی بعدش ولی مثل چی میترسم دوباره تجربه اش کنم
تازه ایندفعه بچه اول بود نمیدونستم چی در انتظارمه

خب خداروشکر مهم اینه که نینیت سالمه
راجع به فوبیات هم بگم خدا طوری ادمو آفریده که بعد یه مدت سختی زایمان رو فراموش میکنیمو دوباره به فکر بچه آوردن میشیم
مثلا من موقع ویارم ب حد وحشتناکی از حاملگی منصرف شده بودم همش هم میگفتم تموم بشه دیگه بچه نمیارم الان چن ماه رد شده توی نه ماهگیم اما تو دلم میگم گذشت با اینکه سخت بود و انگار دارم سختیشو فراموش میکنم

باز خوبه وزنش زیاد نبود وگرنه بیشتر بخیه میخوردی

من هر د تا بچمو با اموپ فشار زاییدم ولی دیگه اونقدرا هم درد نداشت.

خداروشکر بسلامتی گذشت عزیزم
کدوم بیمارستان بودی؟

مبارکه گلم
منم بچه اولمو با آمپول فشار دنیا اومد ک خیلی سخت بود
این یکی با درد های خودم که سریع دنیا اومد و خیلی خوب بود

خداروشکر به خیر گذشت
قدمش پر از خیر و برکت باشه انشاالله
مبارکه عزیزم

وای چرا الان ک بدون درد بستری شدم باید اینو ببینم

به سلامتی عزیزم لذت همین لحظه ها رو خیلی ها حسرتشو دارن فقط درد بکشن بچه داشته باشن عزیزم

اخه ای عزیزم خدا قوت

بچه ی منم ۲ دور بند ناف گردنش بود🥲

خداروشکر بخیر گذشت 🤲❤

چرا سزارینت نکردن وقتی بندناف دور سر بچه بود؟

عزیزم مبارکت باشه..دمت گرم

سوال های مرتبط

مامان ali♡🧒🏻 مامان ali♡🧒🏻 ۹ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

معاینه کردن گفتن ۶ سانتی ساعت ۴ صبح بود تقریبا
گفتن هرموقع حس دفع مدفوع داشتم بگم حتما
منم صدا زدم و گفتم اومدن معاینه کردن یهو همشون دوییدن ب منم گفتن اصلا زور نزن پارچه و وسایل زایمان همرو آماده کردن
۳  ۴ نفری ایستاده بودن تو اتاق منتظر اومدن دکترم بودن
ماماعه داشت برا بقیه تعریف می‌کرد میگف بابا دکتر نیم ساعت پیش زنگ زد گفت چ خبر گفتم خیالت راحت بخاب فعلا زوده ۶ سانته یهو اومدم دیدم شده ۹ 😅
دکتر ک اومد همین اومد رو ی چارپایه کنار پهلوم گفت یک دوسه گفتم زور بزن با هرفشاری ک من میدم اون معده و شکممو فشار میداد منم مثلا زور میزدم ولی نمیتونستم انگار فقط صدای زور زدنو با دهنم در میاوردم ک هی میگفتن چرا داری با دهن الکی صدا درمیاری از پایین زور بزن فک کن دسشویی داری😂😂واقعنم میخندیدن
ولی خب واقعا نمیشد زور زد فقط صدا در می‌آوردم انگار
خلاصه بهترین حس دنیارو تجربه کردم وقتی پسرمو گذاشتن رو سینم🥹😍چقدر با نمک و خوردنیو کوچولو بود
۲کیلو ۹۰۰ بود بچم 🥲
قسمت بخیه زدن سخت بود برام
برای زایمان اصلاااا جیغ و داد نکردم ولی برا بخیه ها چرا فک کنم بیحسیم از بین رفته بود 😖
موقع زایمان از خدا خواستم هرکی بچه میخواد خدا بهش ببخشه🫠
مامان پناهم😍 مامان پناهم😍 ۷ ماهگی
ادامه تجربه زايمان طبیعی
دیگه گفتن از رو تخت بیا پایین ورزش کن مگه میتونستم بیام پایین از دردی ک داشتم حالا با اذیت رفتم پایین انقد درد داشتم نميتونستم همکاری کنم زیاد دیگه دوباره رفتم بالای تخت معاینه کردن هنوز ۸ سانت بودم انقد ک‌انگشت کردن ک شد ۱۰ سانت بهم گفتن زور بزن حالا نگه میتونستم زور بزنم نفس نداشتم همشونم دانشجو بودن بالا سرم یه دانشجو ی احمق اومد رو شکمم با دو تا مشتش شکممو فشار میداد من دیگه اون موقع داشتم حون میدادم زیر دستش از این ورم اون یکی دیگه هی انگشت میکرد واژنم تا بتونه بچه بیاد دیگه دیدن بچه نمیاد پایین و داره میمیره اومدن واژنمو برش زدن بعد یه رب بچم بدنیا اومد ولی گریه نمیکرد🥲 چون بهش فشار اومده بود تو کانال زايمان همم ک دانشجو ی شکممو فشار داده بود بچم اذیت شده بود ینی بچمو خدا دوباره بهم داد ‌‌‌‌... دیگه بدنیا ک اومد اومدن بخیه زدن بعد دوباره اومدن معاینه دیدن بخیه هام باز شده بدون اینکه بی حسی بزنن دوباره بخیه کردن ینی هر بخیه رو با گوشت و استخون حس کردم برشم خورده بودم زیااااد
مامان اهورا مامان اهورا ۱ ماهگی
پارت دوم
خلاصه دوز آمپول فشار رو هعی زیاد کردن دردام از ساعت ۸ دیگ شدید بود همزمان معاینه تحریکی هم میکردن وحشتناک بود دیگ میگفتم توروخدا سزارینم کنید دکترم میگفت نه لگنت خوبه ماما همراه تند تند گل مغربی میذاشت معاینه میکرد با درد شدید ورزش میکردم از ساعت ۸ شب تا ۱۲ نصف شب رسیدم به ۹ و ۹ و نیم سانت گفتن بچه بالاست زور بزن هرموقع درد داشتی همچنان دستگاه انقباض نشون نمیداد دوز آمپول فشار رو بیشتر میکردن و من میگفتم درد دارم فک میکردن خیلی ناز دارم و الکی میگم دیگ شروع کردم زور زدن از ساعت ۱۲ تا دو نیم تو حالت های مختلف بچه خوب اومده بود تو لگن گفتن بیا روی تخت هرموقع درد داشتی زور بزن من درد داشتم میگفتم زور بزنم میگفتن نه هنوز شدتش بالا نرفته از روی دستگاه میگفتن بعدش دردم قطع میشد دوباره شروع می‌شد دکتر دید دردام تو دستگاه کمه باز دوز آمپول فشار رو برد بالا منم درد داشتم زور زدم یهو گفت نه نه نزن داره میاد بیرون پارگی میدی سریع رفتن قیچی و وسایل آوردن با ۴ تا زور آروم ولی متداوم پسرم به دنیا اومد و گذاشتنش روی دلم خیلی لحظه خوبی بود دردام تموم شد ولی فک کنم خیلی بخیه خوردم چون پرسیدم نگفتن وای در کل چیزی که زایمان من رو سخت کرد این بود که تا موقع زایمان نذاشتن چیزی بخورم چون احتمال سزارین میدادن تمام بدنم یخ میکرد و میلرزید توانم برای تحمل درد کم میشد و اینکه درد معاینه تحریکی از خود زایمان خیلی بیشتره بدن من مقاومت میکرد در برابر آمپول فشار و کلا زایمان سختی رو داره اما ممنون از دکترم که نذاشت سزارین بشم و ماما های بیمارستان هم واقعا خوش اخلاق بودن هوامو داشتن
دیگ تاریخ ۲ دی ماه ۱۴۰۴ ساعت سه و ربع نصف شب پسرمو دادن بقلم و من مامان شدم
مامان معین🩵 مامان معین🩵 روزهای ابتدایی تولد
*پارت پنجم*

ماماهمراهی ک فرستادن خانوم عاطفه حسینی بود خییییلی مهربون بود فقط وجود اون بهم قوت میداد دردا تحمل میکردم یکم ورزش کردیم گف برو بالا تخت معاینه کرد گف خیلی خوب شدی اون معاینم کرد اصلااااا درد نگرف ولی وقتی آل خانی میومد پشتم میلرزید ن اخلاق داشت ن با ملایمت رفتار میکرد ن بحرفت گوش میداد فقط کار خودش میکرد ، خلاصه گف بیاین بی دردی بزنین براش اومدن زدن و من از ی دنیای دیگ وارد ی دنیای دیگ شدم هیچی نفهمیدم تا ی لحظه معاینم کردن گفتن فوله ببرین اتاق زایمان ، منو بردن گف برو رو تخت ب حالت منگی بلند شدم از رو ویلچر رفتم رو تخت گف زور بزن منم هعی زور میزدم ولی ن ب اون قدرتی ک باید بزنم آل خانی اومد دستش انداخت رو شکمم فشاااار میداد من از زور درد فشار دستش نعرررره میزدم نکن تورو خدا نکن زور میزنم مگف زوووود ضربان قلبش داره افت میکنه زور بزن زور میزدم از ترسم ولی زور نمبتونستم درست بزنم بچم درشت بود باز آل خانی دستش انداخت فشار میداد من جیغ میزدم خلاصه با اون حالت منگی و گیجی ک داشتم فشار پایین بدنم حس میکردم احساس میکردم الان ک پاره بشم تیغ زد من اصلا نفهمیدم از زور درد فشار ب پایین بعد آل خانی فشار میداد محکم منم جییییغ تا بچه اومد انگار ی کوه درد فشار از روم برداشتن و ی تفس راحت کششیدم گفتم باورم نمیشه زایمان کردم و سالمم دکتر خندید گف ببین چ پسر درشتی داشتی ماشاءالله برا همون اذییت شدی بچم ماماهمراه آورد کنار صورتم قربون صدقش شدم گریم گرفته بود بردش و من از زور اون دردا بی دردی ها دوباره منگ افتادم نفهمیدم کی دکتر منو بخیه زد و رف
مامان آرنیک🥺🩵 مامان آرنیک🥺🩵 ۱ ماهگی
#زایمان طبیعی پارت 4
گفتن لباسات عوض کن برو اتاق 6ترس ذوق دردبدنی ک از صبح درد داشت.. و..رفتم تو اتاق و ماماهم اومد رفتم دستشویی و اومدم دیدم دوباره اومدن معاینه
قشنگ مشخص بود ماما بداخلاق فقط میخاس زودتر زایمان کنم و بره بخابه
اومدم معاینه کرد 8سانت موقع انقباض سر بچه میومد پایین انقباض ک تموم میشد میرف بالا 🤦دیگ داشتم فول میشدم بلند شدم و یکم راه رفتم ورزش کردم دردامو نمیتونستم تحمل کنم وقتی دردم میگرف بدنم داغ میشد حال تهوع منو میگرف خیلی زیر دلم فشار میاورد حس مدفوع داشتم رفتم سرویساومد معاینه کرد 9سانت بودم دیگ منو نذاشتن از تخت بیام پایین ایستاده بود جلوم تا دردم میگرف دستشو میبرد تو میگف زور بزن منم خیلی درد داشتم توان نداشتم از بس درد کشیده بودم ماما هم سرم داد میزد دعوام میکردمنم ازش خاهش میکردم التماس میکزدم میگفتم باشه باشه زور میزنم فقط دعوام نکن توروخدا دعوام نکن زور میزنم
تا خودمو ی ذره کج میکردم سرم داد میزد گف خانوووم بچه داره میاد داره خفه میشه زور بزن چرا انقد بیخیالی خیسه خیس شده بودم انقد ک عرق کرده بودم اخر اومد رو تخت شکمم فشار داد گف بچه داره خفه میشه تا فشار داد ی عالمه بالا اوردم نفسم داشت میرف بدنم بی جون بودگفتم توروخدا اب بدید من دیگ نمیتونم داد زد گف مگ اومدی هتل پنج ستاره زور بزن بچه داره میاد بچت مرد خانوم منم دیدم نمیشه خودم دارم از حال میرم داد زدم زور کشیدم گف داد نزن بی صدا زور بزن نزاشتم زور بزنم برش زدن بچه رو کشیدن..وقتی بچه اومد هیچ دردی نداشتم فقط کمرم خشک شده بود میخاستم زودتر تکیه بودمدیدم جفت مونده هنوز باز اومد کلی شکمم فشار داد تا جفت اومد خیلی زیر دلم درد میکرد فشار میاد خیلی زیاد دیگ جفت اومد زنه رف خوابید ساعت 2بود
مامان قندم💙🤭 مامان قندم💙🤭 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳

خلاصهه از اولشم مامانم رو گذاشتن بمونه پیشم باهام ورزش میکرد و خرما میزاشت دهنم و ابمیوه میداد بهم همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینک شدم ۱۰ سانت و سرش کامل اومد ت لگن ماما ب مامانم گف بیا ببین موهاش معلومه دیگ مامانم رفت بیرون و ب من میگفتن درد داشتی زور بده دردا میومد و من زور میدادم اما چون صبحانه نخورده بودم اصلا جووون نداشتم و نمیتونستم راستی تکنیک تنفس خیلیییی خوبه دردارو کم میکنه واقعا خلاصه من زور دادم ک گفتن سرش داره میاد همه چی خوب بود ک یهوو گفتن بچه گیر کرده برش و اینا اصلا و اصلا درد نداشت اینجا زایمانم سخت شد با فشار زیاد بچه رو کشیدن بیرون و من حس رهایی پیدا کردم ت حال خودم بودم و دیدم بچه گریه نمیکنه پرستارا بردنش اونور و ماساژ و اینا ک گریه کرد وای از بخیه زدن نگممم براتون ‌ک بدتر از زایمان بود البته من ۳۰ بخیه خوردم بخاطر پارگی زیاد ://
بخاطر زردی و سختی دنیا اومدن بچمم ۴ روز پسرمو بستری کردن
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳.
بعدشم دوتا دانشجو کم سن و سال ک سنشون نهایت ۱۸بود رو برام گذاشت یکی ک داشت کتاب برا خودش می‌نوشت یکی هم سرش تو گوشی بود اومد دستشو کرد و ی عالمه پیچوند ک مردمو زنده شدم.بعدش. دردام دیگ خیلی شدید شد خیلی خیلی شدید شد ک دیگه نمی‌تونستم رو پام واایستم من حتا جیغ هم نمی دم فقط سوره می‌خوندم میگفتم یا الله جان خودت كمکم کن.بعدش دوباره ی عالمه دانشجو و ماما اومد میگفتم چقدر دردات خوبه عالیه خیلی خوبه معاینه کرد سه سانت. گفت خیلی خوبه خیلی. دیگ من موندم و همین س سانت. درد داشتم ک دیگ نفسم بالا نمیومد. چندساعت گذشت همش معاینه میکردن. یکبار از رو تخت اومدم پایین و بزور یکی دوتا حرکت رفتم ک فایده نداشتن. دیگ دردام خیلی زیاد شدن یهویی دیدم همون دانشجو ها گفتن ضربان قلب بچه اومد پایین وایی ک‌ من نمیدونستم ک برا درد خودم ناله کنم یا ضربان بچه . بهم گفتم نفس بکش چندتا نفس کشیدم. ک یکم خوب بشم خداروشکر قلب بچه خوب شد.بعدش دیگ تحمل نداشتم فقط ناله میکردم. و موهامو می‌کشیدم. دردام دیگ پشت سر هم میگرفت. شاید سی ثانیه نمی‌گرفت. من همون سی ثانیه خابم میبرد. از بس خسته و بی جون شدم. خلاصه ک از بس دردام زیاد شد ک نفسم بالا نمیومد. رفتن خاهرمو صدا زدن خاهرمم نه ماهه حامله هست اونو صدا زدن ک‌بیاد یکم کمرمو ماساژ بده اون ماساژ میداد من دردام بیشتر میشدن بعده چند دقیقه. ک ماساژ داد گفتم برو بیرون بچه داره میاد بهم حس فشار میاد. ماما گفت مگه بچه اول الکی میاد ک میگی حس فشار بهت میاد. خواهرمو بیرون کردم. بهم گفت هروقت فشار اومد زور بزن. منم هر وقت فشار می اومد زور میزدم. محکم با تمام قدرتم
مامان نیلا


🦋 مامان نیلا 🦋 ۶ ماهگی
پارت ۲زایمان طبیعی
دوباره اومدن معاینه گفتن ۵سانتم خوشحال بودم از اینکه تا اینجا پیش اومدن تند تند نفس عمیق میکشیدم‌ابمیوه میخوردم و اسکات میزدم شدم ۶سانت من و بردن یه اتاق دیگه ک دونفر دیگری جز من داشتن زایمان میکردن جیغ و داد ترسیدم ملی کفتم من میتونم تا اینجاشو تونستم همش نفس عمیق میکشیدم اسکات میزدم شدم ۷سانت هنگ کرده بودن ک‌تونستم درون کنترل کنم خیلی‌ای درد داشتم ولی تحمل میکردم بعد ۷سانت اومدن بهم المپول اپیدورال زدن ک‌باعث‌شد آروم بشم خابم کرفته بود حس گیجی. و خواب آلودگی داشتم همش میگفتم خابم میاد تخت بغلیم ۵سانت بود ‌‌فقط داد میزد اخرش بدون بخیه زایمان کرد
من ولی تا ۷سانت درد شدید نبود تو‌دلم میگفتم این بود زایمان طبیعی اینکه خیلی راحته کم کم ک اثر آمپول رفت درد و حس نمیکردم ولی انقباض داشتم تند تند معاینه کردن ک شدم ۸یا ۹سانت هی معاینه میکردن میگفتن درد داشتی زور بزن من زور میزدم دردم شدید بود خیلی شدیددد اصلا فکرشو‌نمیکردم 🙁