۸ پاسخ

منم عزیزم خودم ازاول نگهش داشتم منم به خونه بقیه میبرمش که بازی کنه راحت باشم خونم برنامه کودک براش میزارم باهاش بادکنک بازی وتوپ بازی اینامیکنم

روزمزاربخوابه اگه میخوای روزبخوابه نهایت یه ساعت بیشترنخوابه اونم اونم ساعت1ظهربخوابه تادو

بیدارش کن زودتر هر چقد ک بداخلاقی کرد برنامه کودک دلخواهش بذار میدونم خودتم خسته ای خابن میاد ولی بیدارش کن بعد دو ساعت ک خابید ب جا 5 و 6. ساعت 2 بیدارش کن

هیچکسی درکت نمیکنه شوهر منم همینه قدیما چقد بچه بزرگ میکردن نم کیا بچه داری میکنن کل خرید باهاشون کارا بانکی باهاشون توقع خرید خونه داره از من با بچه و 4 طبقه 😐هر چی بیشتر میگم نمیتونم بیشتر مقصر میشم پدر شوهر منم همینه مرد اصلا چند ساله سرکار نمیره بازنشسته ک شد ک دیگه بدتر ول میچرخه و کارا خونه میکنه ب من میگه قدیما ده تا بچه بزرگ میکردن

بله متاسفانه برا منم خیلی سخته خیلییی دلم میخاست میرفتم جایی یا مهمون داشتم دخترم مث بچها دیگه بغل همه میرفت شیرین زبونی میکرد منم لم میدادم رو مبل و تماشا ولی می‌چسبه ب من غر میزنه ب بقیه نزدیکش نیان دیر هم ک میخابه 3 تا 4 و نیم صبح منم نزدم فقط یبار تو گریه طولانی دور دهنشو با وسط دستم میکنم خیلی فشار روم بود نگاه بقیه حرف بقیه چرا اینطوریه تقصیر خودته و آل و بل

ب نظرم با ی مشاور صحبت کن...

ببرش بیرون روزا چرخی بزن ...روزا ورزش هیجانی .باهاش انجام بده ..خسته بشه خودش میخوابه

روزنخوابون
کم کم خوابش تنظیم میشه

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
خانوما شورای شما هم اینطورین یا فقط مال من تحفس بچرو من دنیا آوردم دوتا بچه تو شکمم نگه داشتم عذابشو من کشیدم دردشو من کشیدم من تا الان تو این سن هست بزرگش کردم شب بیداری هاشو من کشیدم خلاصه همه درداش برا من بوده است آقا شده واسه ما دستور بده
پسرم یا دخترم که کاربردی کردن یا حرف زشت زدن من دعواشون میکنم یا الکی میزنم رو دستشون پاشون که خیلی کاربدیه وقتی شوهرم میاد بچه هام میرم به باباشون میگم مامان ماروزد 🙄کجازدم آخه فقط دعواتون کردم یا داد میزنم سرشون چون واقعا خیلی اذیت میکنن ازصبح تا شب هی بهونه میگیرم حق بیرون‌رفتن رو هم ندارم که ببرمشون جایی حداقل برن بازی کنن خسته کوفته بیان بخوابن منو اذیت نکنن از بس تو خونه موندیم دیگه عصابم هیچیو نمی‌کشه
خلاصه هر وقت بچه هارو دعوا میکنم پا میشه با من دعوا می‌کنه که چرا اونارو دعوا میکنی چر اونا روزدی یا هم به بچه ها میگه پاشید شما هم اونو بزنید میگه برید بهش بگید گوه می‌خوری مارو میزنی یا هم خودش پا میشه منو میزنع پریشب بخاطر پسرم دعوامون شد پاشد یه مشت از سرم زد دستشو گرفت از موهام چنگ زد یه مشت مو کنده شد از موهام واقعا خسته شدم دیگه 😭😭
مامان قرتی وآبجیش مامان قرتی وآبجیش ۷ ماهگی
توروقران میتونید بهم کمک کنید من تا تنها میشم حالت بدی میگیرم و عذاب وجدان شدیدی میگیرم که چرا باردار شدم مثلامن ۲۰ هفته رو دارم پر میکنم حالت روحیم خیلی بده همش یا گریه ام میگیره یا حس میکنم چیزی هستم که فایده ندارم و اعتماد به نفسم به شدت پایین اومده به حدی که همسایمون تازه منو دید گفت برا چیته بچه ات الان کوچیکه (بچم سه سالشه) به شوهرم گفتم میگه خو راست میگه دهاتی شدی که چندتا میاری میدونم شوخی میکنه زدم زیر گریه با اینکه شوهرم خواست هااا یعنی خودشو کشت تا باردار شدم چون پسر نشد بازم دختر شد حرصش گرفته الان حس میکنم متنفر شدم از بچه ام و میگم واقعا برا چیمه فردا می‌بیند عاشق بچم شدم یه بار میگم بچم سالم به دنیا نمیاد و استرس سلامتیشو دارم هی میرم عکس سونو بچه رو چک میکنم میگم مشکل داره صورتش یا خدایی نکرده شکاف لب داره یا خدایی نکرده شکاف کام داره با اینکه از دکتر سونو پرسیدم گفتم چکش کن گفت چک کردم سالمه بازم گفتم توروخدا راست میگی گفت بله الان باز با خودم میگم دکتر دروغ میگه بهم چون خودم سابقه شکاف کام دارم و بچه اولم سالمه به نظرتون افسردگی گرفتم حالم بده مخصوصا نمیدونم چرا وقتی تنهام حس خفگی بهم دست میده یعنی افسردگی فقط به مردن فکر میکنم تا شوهرم بگه تو حس میکنم متنفره ازم بدون هیچ دلیلی🥺🥺🥺؟؟؟؟
مامان کامیار و لیانا مامان کامیار و لیانا ۲ سالگی
سلام مامان های عزیز
این روزها خیلی حال خرابی دارم نمی‌دونم چکار کنم؟
بچه ها خیلی اذیتم میکنند. اصلا نمیذارن که من یه لحظه هم بشینم وقتی موقع خواب میشه پسرم با این که چند لحظه قبلش بهش آب دادم بازم میگه آب می‌خوام. بعد تا میام دراز بکشم میگه برام کرم دست بزن بعد دوباره این کار رو که انجام میدم میگه پتوی صورتی روی من بنداز. دخترم هم که نمی‌ذاره یه لحظه هم بشینم. از اون طرف هم شوهرم مدام از من ایراد میگیره . و حتی روز پنجشنبه موقع نماز خواندن پسرمون اومد دور و برش و بپر بپر میکرد که شوهرم اذیت میشد منم داشتم غذا درست میکردم که یک دفعه دیدم شوهرم بچه رو زد منم خیلی عصبانی شدم چون بارها بهش گفته بودم بچه رو نزن. بعد اومدم خیلی یواش به بازوی هسرم زد ولی اون اومد من رو خیلی کتک زد و الان همه جام کبوده و درد می‌کنه. کلا این روزها خیلی حالم داره از همه چی بهم میخوره. بارها فکر خودکشی اومده تو ذهنم بخاطر بچه ها کاری نکردم. خیلی خسته هستم خیلی. اصلا نمیتونم خشمم رو کنترل کنم. مدام خودزنی میکنم. نمی‌دونم چکار کنم خیلی حال خرابی دارم. تو رو خدا نصیحتم نکنید اصلا ظرفیت ندارم فقط من رو راهنمایی کنید
این نون رو هم امروز درست کردم.