۱۰ پاسخ

سلام‌من وقتی شوهرم نیست حتما لامپ روشن میزارم مثلا لامپ حمام کلا شب ها چراغ خواب واسه بچه ها روشن میزارم والا منم بااین سن شب ها که شوهرم نیست میترسم دیگه بچه ها که .... جن هم نبوده چون دخترت ترسیده پسرت هم ترسیده یه قصه صوتی دانلود کن واسشون و بخوابید 🥰

احتمالا وسیله‌ای چیزی دیده اینطوری میگه
من خودم با این سن برق خاموشه ی سری وسایل و ترسناک میبینم 😂
ی شب خواب روشن بزار براشون

عزیزم بسم الله بگو اول بعد لامپ روشن بزار تا نترسن
بچه ن باباشون نیست ترسیدن

نترس عزیزم بچن من خودم بچه بودم ترسو بودم کلی چیز بنظرم میومد جلوم ولی ازترسه

قرآن بخونید باهم ، یه سوره کوچیک مثل کوثر
صلوات بفرستید
یا ذکر لا حول ولا قوه الله بالله بگید

بچن قوه تخیلشونم بالا سعی کن ارومش کنی

کلا بچه ک بودم چراغ خاموش میشد ذهنم خلاق بود سریع توتاریکی یه شکلی میساختم میترسیدم

😂😂😂😂

منم ترسیدم آخه منم‌تنهامممم ای کاش پیامت ندیده بودم

😐😐😐

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۵ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو