۴ پاسخ

وای خواهر همدردیم ولی با این تفاوت علاوه بر پسرم دخترمم که یسالشه همینجوریه مثلا نشسته با اسباب بازی‌اش بازی می‌کنه تا من بلند میشم زودتر از من بلند میشه میچسبه به پام اگه بیخبر برم دستشویی که واویلا هر دوتاش گریه میکنن و با مشت میزنن به در دستشویی

حس میکنم اکثر بچه ها تو این سن از بعضی چیزا میترسن چون تو این سن خیلی تخیلی میشن پسر منم اینجوریه ولی نایده نگیرش سعی کن طوری باشی ک‌درموردش باهات حرف بزنه مثلا بگو از چی میترسی میگه مثلا هیولا شما بگو اووووه هیولا خب یکم ترس داره بنظر تو کجاش ترسناکه سرش پاهاش یا چشماش هرچی بیشتر درموردش حرف بزنه بهتره

یه عکس هست بچهه داره گریه میکنه میگن اگه ب بچه هاتون نشون بدین و بگین از جی ناراحته هر چی گفت ینی اون موضوع واسه خودشم مهمه
حالا شما ی کودک گریان نشونش بده بگو بنظرت از چی ترسیده

احتمالا كارتون يا تصويري ديده كه ترسيده
خب حتما چيزي توي ذهنشه
هيولا
دايناسور
دزد
يا فكر و خيال بچگونه
بايد باهاش همدلي كنين دعواش نكنين
بگين نقاشيش رو بكشه
و هر جور ميتونين از ذهنش بيارين روي زبونش تا عامل ترس رو شناسايي كنين

سوال های مرتبط

مامان shahan مامان shahan ۴ سالگی
خسته شدم از پسر ۴سالم
خیلی اذیتم میکنه هیچی ازم نمونده از بس که منو اذیت میکنه همه میگن تو زیاد خودتو درگیر بچه کردی ولی اینجوری نیست خواه ناخواه درگیر میشم
از این بچه ها نیست شیطونی کنه اینور بره اونور بره فقطگیرای بیخود نیده یکشاعت بند میکنه به یه چیزی گریه میکنه
میگه میخوام نقاشی بکشم باید همه دفترایی که داره کنارش باشه تمام مداد رنگیا جامدادی قیچی چسب همه باشه بعد شروع میکنه به نقاشی کشیدن مثلا اگر قیچی نباشه نقاشی رو شروع نمیکنه
گریه و بهونه گیری میکنه گییییر میده که الان من برم حموم من موقعیتشو ندارم حالشو ندارم میگم نه قهر میکنه غر میزنه میگه تو بدی دوستت ندارم برووووو
گیر میده الان من با هرمواد غذایی تو خونست اشپزی کنم همه چیزو قاطی کنم به کم هم قانع نیست از همه چی زیاد بده یعنی رسما موادو حروم کنه بگم نه انقدررر غر میزنه زندگی رو بهم زهرمار میکنه نمیذاره دو دقیقه اوقات کنم بگمم اره که بازم بدبختی دارم و دراخر هم راضی نمیشه کلا هرکاری براش بکنی اخرم راضی نمیشه
تا شوهرم میاد خونه بهونه گیری ولجبازیاش بیشتر میشه تا خانواده شوهرمو میبینه اصلا همچین گریه میکنه بغض میکنه پرخاشگری میکنه انگار که من تو خونه شکجنه اش دادم انگار که من باهاش بدم اونام به من اعتماد ندارن فکر میکنن واقعا کاریش کردم مثل ادمای مشکوک بمن نگا میکنن
الانم رفته خونه مادرشوهرم نمیادش خونه میترسم دیگه افسارش از دستم بره اونام ادمایی که همه چی دراختیار بچه میذارن دیگه توان غصه خوردن ندارم
خسته شدم دیگه انقدر وزن کم کردم که دیگه هیچکی منو نمیشناسه خیلی بد ازبین رفتم همه اش از حرص وجوش وغصه خوردنه