پارت 6
هی برش میداد هی میدید بچه نمیاد دوباره برش میداد تا خود رونم رفته بود . یهو گفت زور بزن دو سه تا زور محکم زدم اونم بچه رو نگه داشته بود یه نفر هم افتاد رو شکمم فشار میداد تا بچه بیاد پایین یهو نینی با جیغ و داد و گریه اومد و شد همه کسم فورا گذاشتن تو بغلم نینی هم چشاش رو کامل باز کرده بود داشت گریه میکرد . بچه رو بردن لباس بپوشونن اون کنارم لباس میپوشید منم اینور در تلاش بودن جفت رو در بیارن نفس خانوم هم کلااا گریه کرد کل اون یک ساعتی که داشتن منو بخیه میزدن گریه کرد. برای اینکه حواسم پرت بشه پرستار می‌گفت شوهرت کل روز رو پشت در مونده منتظر شماست منم می‌گفت راست میگی وای راست میگی 🤣🤣.
نظافتچی می‌گفت هفت هشت ساعت مامانش جیغ و داد زده بچش هم به خودش رفته از وقتی اومده داره جیغ و داد میکنه می‌گفت تا دو دقیقه میخواستم بخوابم تو خواب هم زایمان می‌دیدم انقد داد زدی 🤣
منو نینی رو سوار ویلچر کردن و رفتیم تا دم در گفتن همراه فاطمه بیاد یهو از یه در شوهرم اومد از اون یکی در مامانم و مامان بزرگم  ببین یه جوریییی داد زده بودم اینا فکر کرده بودن من مردم یا دارم میمیرم هیشکی بچه رو نگاه نکرد همشون منو فقط میبوسیدن خدارو شکر میکردن  شوهرم رو نزاشتن بیاد دیگه داخل ولی مامانم و مامان بزرگم اومدن مامانم کمک کرد یکم خودمو جمع و جور کردم کل دستام پاهام خون بود کمک کرد شستم  انقدر ماساژ رحمی داده بودن نا نداشتم رو پا وایستم  مامان بزرگم شلوارش رو در اورد گفت اینو بپوش همه زندگی من با خون یکسان شده بود 🤦🏻‍♀️

۱۰ پاسخ

انشاالله مادرشوهرت دار فانی رو وداع گفته بود! 😂😂😂

چه مامان بزرگی مهربونی خدا برات نگهش داره از عمر مادرشوهرت کم کنه بده مامان بزرگت🥺😂

مادرشوهرت مرده بود اونو ندیدی😀

قدم نو رسیده مبارک گلم ❤️❤️
ناراحت شدم زایمان خیلی سختی داشتی😢

مبارک باشه همیشه در صحت و سلامتی باشی گلم

وااااای دختر من دوباره با این متن یه دور نشستم گریه کردم، یاد اتاق زایمان خودم افتادم، دردی که تموم نمیشد

مبارکه یه نگاه نی نی خوشگلت می ارزه به همه این دردهات گریه ام گرفت با خوندنش انشالله دخمل خوشگلت بزرگ بشه برات همدم بشه دختر واسه مادر بزرگترین نعمته مخصوصا بچه اول

در کنار همه سختیا حس قشنگیه مادر شدن،مبارکت باشه

وای دختر چقدر اشک ریختم

برگردی عقب باز هم زایمان طبیعی میکنی؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۷ ماهگی
مامان دلاناکوچولو🤱🩷 مامان دلاناکوچولو🤱🩷 ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان
ده سانته سریع به همسرم گفتن پتو رو آماده کنن نگو که اول ماجرا زایمان من از ده سانت شدنم شروع شد همه پشت در خوشحال بودن دکترم خودش رو رسوند خدا برا هیچکس نیارع 😭😭😭😭
ساعت هفت شب بود که من ده سانتم کامل شده بود اما بخاطر یبوست شدیدی که داشتم روده ها اجازه نمی‌دادن بچه بیاد جلو اومدن شیاف برام گذاشتن که روده هام تخلیه بشه دکترم با ماما همراه منو بلند کردن بردن سرویس گفت زور بزن مقعد خالی بشه گریه میکردم زور میزدم بچه هم زور وارد میکرد نفسم میرفت کپسول اکسیژن رو آوردن نو سرویس گذاشته بودن رو دهنم که ریه هام پاره نشه یکمی فقط تخلیه شدم منو برگردوند رو تخت پاهام رو محکم گرفته بودن که زور بدم بچه رو ببینن اما بچه زورش رو به مقعد وارد میکرد نمیومد جلو میون درد دکترم گفت بشین حالت دستشویی کردن زور بزن به چه سختی نشستم ولی بچه بیشتر رفت بالا حالا دیگ سزشم نمی‌دیدند گریه میکردم دکتر اپیدورال بگید بیاد چرا کنسل کردید من میمیرم ساعت هشت شب شد هنوز بچه تلاشی برا بیرون اومدن نداشت منو بردن رو تخت مخصوص زایمان همه ماما های بخش خدمتکار ها همه بالا سرم بودن کپسول اکسیژن جلو دهنم دو نفر چپ و راست انگار رو شکمم وایساده بودن بچه خودش رو نکشونه بالا دکترم برش زو که زد نفسم رفت چون ضربان قلب بچه داشت افت میکرد اون دو نفر رو شکمم فشار وارد میکردن زور بچه رو مقعدم بود نفسم بالا نمیومد گریه میکردم چرا نمیاد بچم از دستم رفت ساعت نه شب شده بود از هفت شب من تو ده سانت بودم بدون هیچ پیشرفتی بچه اصلا تلاشی نداشت بیاد بیرون دکترم داد زد اتاق عمل رو آماده کنید اما افت قلب بچه اجازه نمی‌داد منو از تخت بیاره پایین ترسیده بودن همه پرستار ها من فقط زور میزدم گریه میکردم نمیدونستم چی میشه
مامان محمدطاها مامان محمدطاها ۲ ماهگی
مادرم اومد لباس تن بچه کرد گفتم توروخدا بیارش ببینمش
اوردش دیدم چقد سفید و کوجولو بود.سرم فشارمم قطع نکردن گفتن باید تا اخرش بره تا کل خون رحمت تخلیه بشه وگرنه خون بمونه میشه عفونت.راستی یادم رفت بگم‌.بعد اینکه بچه دنیا اومد چندتا زور دیگم زدم تا جفت بیاد بیرون.یکی هم هی میومد شکممو فشار میداد تا خون اصافی بیاد بیرون.بچه رو دادن بغلم گفتن شیر بده و تا ۲۰ روزم فقط دراز کشیده باش و زو بخیه هات نشین.این بچه هم سینمو نمیگرفت در تقلای سینه گرفتن بودم که گفتن بیا پایین برو حموم خودتو بشور حتما ادرار کن و لباس‌تمیز تنت کن.رفتم حموم هرکار کردم ادرارم نیومد گفتم ای بابا حالا چیکار کنم.خودمو تمیز شستم لباس‌تنم کردم.اومدن گفتن ادرار کردی به دروغ گفتم‌اره ادرار کردم🤣🤣گفتن باش کل وسایل هارو جمع کن بچه رو بغل کن ویلچر اوردن نشستم رو ویلچر بردنم بخش.تو بخش هم که نگم‌ بچه سینمو نمیگرفت و کل بخش رو گذاشنه بود رو سرش بخاطر‌ گشنگی.
اینم تجربه زایمان من
مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۴ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۷ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۶ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان نفس🐥💕 مامان نفس🐥💕 ۱ ماهگی
پارت 4
دیگه منو بردن یه اتاقی گفتن بخواب دستگاه وصل کنیم وای که اون دستگاهه فشار می‌آورد من هر لحظه دردم بیشتر میشد تحمل اینهمه کش روی شکمم برام عذاب بود اومدن معاینه کردن با خودشون پچ پچ کردن آوردن دوبار آمپول زدن بهم یکیش به سرم یکیش به انژیوکت پنج دقیقه بعد رفتن اونا حس کردم از درد نفسم رفت
چنان جیغی کشیدم حس کردم حنجره ام پاره شد فقط سعی میکردم دستگاه رو از خودم جدا کنم پاشم سرمو بکوبم دیوار انقدر نرده بالای تخت رو تکون دادم نرده جدا شد کلا از تخت  .  نظافتچی هی میومد می‌گفت خب دیگه شورتت رو باید در بیاری منم همش میگفتم آخه خونریزی دارم دیگه گفتن باید در بیاری همون لحظه مامان بزرگم با وسیله هام اومد داخل  من انقد حالم بد بوده که نفهمیدم کی بهش گفتن شورتم  رو بیچاره در آورده برام نوار بزرگ گذاشته بود منم همش میگفتم پس مامانم کو پس شوهرم کو اونم می‌گفت نمی‌دونم همشون منو گذاشتن هر کی رفت یه جا من عصبی شدم که چرا تنهام گذاشتن یهو ناخودآگاه فشار اومد بهم خونریزیم شدید تر شد  خلاصه مامان بزرگم رفت  یکم بعدش مامانم اومد لباس و کفشمو که وسط پخش و پلا بود و جمع کرده بود آورده بود بهش گفتم بیرون چه خبر گفت هیچی سلامتی مادر شوهرت اومده دعوا راه انداخته که چرا باید 15 میلیون پول بدیم دختر توعه شوهر دادی بیا پول عملش هم بده یه لحظه مغزم قفل کرد به مامانم گفتم باشه اون رفت بعد رفتنش چنانننن دردی گرفتم ماما اومد بالا سرم یه چیزایی گفت دوباره دکتر اومد معاینه کرد هی میگفتن زور نزن رحم داره پاره میشه من هی ناخودآگاه بیشتر و بیشتر زور میزدم.  سوند زدن مثانه رو خالی کردن . سرم و آمپول زدن  من هی خونریزیم بیشتر میشد .
مامان حسنا مامان حسنا ۱ ماهگی
📌📌تجربه زایمان طبیعی ۴

کیسه آبو سوراخ کرد زیرم پر از آب بود تا دکترم اومد بهشون گفت چرا زیرشو عوض نکردین دریا شده اینجا که اومد معاینه کنه منو میگی خودمو میکشیدم بالا رسیدم به دیوار میگفت بیا اینجا بچه رو کشیدی بالا میگفتم نه و فقط جیغ میزدم. ماماهمرام و دکترم بالا سرم بودن میگفتن ساکت باش آروم باش بچه زحمت کشیده اومده پایین هی میدیش بالا
دکترم ناراحت شد رفت ماماهمراهم پیشم بود. دوباره اومد معاینه جیغ شدم دکترم اومد ناراحت بود معاینه کرد میگفت زور بزن منم نمیتونستم بجای زور انقدر درد داشت که جیغ میزدم دستشو تا مچ کرده بود داخل میچرخوند که سر بچه بیرون بیاد منم جیغ اصلا هم زور نمیزدم فقط میگفتم ولم کنین.
داشتم تختو فشار میدادم ماماهمراهم گفت بیا دسته منو فشار دست بده بنده خدا رو خیلی فشار دادم. گاز بهم دادن گفتن بیا اینو بکش یکم آروم بشی یکم استفاده کردم دیدم نمیتونم حالم بد میشه نه میتونستم صحبت کنم نه تکون بخورم الان فهمیدم بهش آلرژی داشتم. اون وسطا من حداشتم ورزش گربه گاو میکردم مامانمو راه داده بودن که از دور نگاه کنه بسکه استرس داشتن مامانم میخواست بدوعه بیاد سمتم اجازه ندادن.
خلاصه کلی جیغ و درده معاینه و اینا همه اومدن بالاسرم میگفتن بزار بی حست کنیم بزار اپیدورال انجام بدیم تو نمیتونی و.. منم میگفتم نمیخوام رفت دکترم پیش خانوادم اونام صدامو شنیده بودن استرس داشتن گفته بودن انجام بدین خودم میگفتم نمیخوام و بالگد زدم توی سینه دکتر.
دکترم ناراحت شد رفت گفت همسرشو صدا بزنین بیاد. شوهرم اومد پیشم منم حالت دستشویی راحت تر زور میزدم اون حالت بودم کلا.
هی شوهرم میگفت زور بزن قوی باش و..
مامان پناه مامان پناه ۵ ماهگی
#پارت6
دراز که کشیدم بهم گفتن هر وقت دردت گرفت زور بزن وگرنه الکی زور نزنی که فایده نداره توی اتاق زایمان دکتر اون شیفت و ماما و دوتا پرستار بالا سرم بودن من دهنم بسته بود و زور میزدم در همین هین بهم امپول بیحسی زدن و واژنم رو بریدن
خلاصه هر وقت دردم می‌گرفت تا جایی که میتونستم زور میزدم چندتا زور محکم زدم و ساعت 11و 20دقیقه پناه من بدنیا اومد
بچرو روی شکمم گذاشتن بچه گریع میکرد منم گریه میکردم.. بچه رو بردن که وزنشو بگیرن من دیگه جون نداشتم ماما میگفت یه زور بزن جفت بیاد بیرون میگفتم نمیتونم دیگه زور ندارم حالا هر طور که شد زور زدم و جفتم اومد بیرون
شروع کردن به بخیه زدن پاهام میلرزید و سردم شده بود بعد از بخیه منو بردن توی یه اتاق دیگه و برام پتو اوردن بعدش هم بچه رو لخت اوردن گفتن بهش شیر بده و در صورتی که لخت بهت چسبیده باشه و بدنت رو لمس کنه
بعد زایمان چنان راحت شدم دردام تموم شد خسته بودم وخیلی خابم میومد بعد دو ساعت منو بردن بخش
اینم از زایمان من
از من به شماهایی که میخاین زایمان طبیعی انجام بدید حتما ماماهمراه بگیرید
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۹ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان دلاناکوچولو🤱🩷 مامان دلاناکوچولو🤱🩷 ۳ ماهگی
پارت چهارم
دو نفر که چپ و راستم فشار وارد میکردن دو نفر پاهام رو محکم کشیده بودن دکترم با ی ماما دهانه رحمم رو محکم باز کرده بودن سر بچه رو بگیرن ولی هیچی دکترم داد میزد کاپ زو بیارید کاپ زو آوردن کردن داخل رحم رو باز کردن ،،، دستگاه رو آوردن بچه رو کشیدن بیرون سریع بردنش گریه میکردم چرا بچم گریه نمیکنه بعد چند ثانیه صدای گریه اش اومد ولی خودم رو اون تخت داشت ازم فقط خون می‌رفت دکترم داد میزد باند بیارید نمی‌بینم کجا ها پاره شده بخیه بزنم با چه سختی تند تند جلوی خونریزی رو گرفتن تا بخیه ها تموم شد هفت تا بخیه داخل گوشت خوردم که بیهوشی نداشت مردم و زنده شدم بعدش دو تا باند بزرگ گذاشتن داخل گفتن تا چهار ساعت باید بمونه سوند هم گذاشتن که سرویس نرم ... ساعت نه و رب بود زایمان کرده بودم گفتن تا دوازده شب باید بمونه ... دکترم گفت شکم رو فشار ندید موقع معاینه روده ها ریخته بودن پایین و از بخت بد من فتق ناف شدید گرفتم که دو ماه دیگ عمل دارم 😭 خدا به بچم رحم کرد سالم دنیا اومد معلوم نبود چه بلایی سرش قرار بود بیاد ... بدترین نوع زایمان رو داشتم یکماه گذشته هنوز درد رحم دارم درد جای سوند درد بخیه ولی خداروشکر به خیر گذشت انشالله برا شما ها زایمان خوبی باشه آخرش متوجه نشدم لگنم خوب بود یا نه ولی شما معاینه لگن رو انجام بدید خوب نبود حتما سزارین شید ممنون که همراهم بودین و خوندید 🫂♥️
مامان سید کوچولوم🫒🫀 مامان سید کوچولوم🫒🫀 ۳ ماهگی
قسمت سوم🤰🏻
روی توالت فرنگی برعکس نشستم کم کم زور می اومد بهم انکار عین خمیر دندون ک از از پایینش فشار میدی کسی منو فشار میداد زور بهم می اومد مثل همون یبوست مدفوع انکار داری ولی نمیاد هی زور میزدم کلافه شده بودم بیشتر هی نفکتم ورا تموم نمیشه خستم کرده بود درد ولی جیغ و داد و بیداد در حدش نبود .‌‌اونام میگفتم یکم دیگه ورزش کنی اومده یکم ‌‌..خخخ!

کم کم روی شش سانت و هفت سانت و هشت سانت رسیدم با ورزشا پیشرفت میکردم دیگه آخری مبگفتن زور بزن ب دستم بیگم داخل مقعد کرده بود ک ببینه تا کجا اومده پایین بچه فشار روی مقعدم هست زور زدم و دیگه فکر کنم نه سانت شد و بعد ده سانت دیدم دارن لباس میپوشن و..منم ب امید اینکه بعد دنیا اومدن نینی همه دردا تموم میشه همه رو تحمل کردم گفتن ببین سه تا زور بزنی اومده ..دوباره گفتن هروقت بهت زور اومد زور بزن منم همین کارو کردم اولین زور ک اومد گفتم داره بهم زور مباد من زور میزنم یک دو سه 😂😂😂😂..ی زور محکم زدم رفت نفسم تموم بشه ول کنم گفتن ول نکن ادامه بده دوباره زور زدم با تمام نفسم پ از آخرنفسم هم استفاده میکردم نعره زدم ک زور موثره باشه ولی درد نداشتم اصلا و یک زور دیگه یهو شکمم دیدم شل شد اومد تو بعد دیگه سر بچه رو کشیدن بیرون و تموم شد🥹💖