مادرم اومد لباس تن بچه کرد گفتم توروخدا بیارش ببینمش
اوردش دیدم چقد سفید و کوجولو بود.سرم فشارمم قطع نکردن گفتن باید تا اخرش بره تا کل خون رحمت تخلیه بشه وگرنه خون بمونه میشه عفونت.راستی یادم رفت بگم‌.بعد اینکه بچه دنیا اومد چندتا زور دیگم زدم تا جفت بیاد بیرون.یکی هم هی میومد شکممو فشار میداد تا خون اصافی بیاد بیرون.بچه رو دادن بغلم گفتن شیر بده و تا ۲۰ روزم فقط دراز کشیده باش و زو بخیه هات نشین.این بچه هم سینمو نمیگرفت در تقلای سینه گرفتن بودم که گفتن بیا پایین برو حموم خودتو بشور حتما ادرار کن و لباس‌تمیز تنت کن.رفتم حموم هرکار کردم ادرارم نیومد گفتم ای بابا حالا چیکار کنم.خودمو تمیز شستم لباس‌تنم کردم.اومدن گفتن ادرار کردی به دروغ گفتم‌اره ادرار کردم🤣🤣گفتن باش کل وسایل هارو جمع کن بچه رو بغل کن ویلچر اوردن نشستم رو ویلچر بردنم بخش.تو بخش هم که نگم‌ بچه سینمو نمیگرفت و کل بخش رو گذاشنه بود رو سرش بخاطر‌ گشنگی.
اینم تجربه زایمان من

تصویر
۷ پاسخ

عزیزم خدا پسرتو برات حفظش کنه
بخدا خیلی نارحت شدم برا شرایط زندگیت
ایشلا خدا کمکت کنه

خدا حفظش کنه برات

الهی چقد نازه 😍ماشالله
دیگه کلا سینتو نگرفت یا تلاش کردی گرفت؟

خدا حفظش کنه

خدا حفظش کنه گلم 🥰🧿

خدا حفظش کنه خیلی بانمکه

خودا لباشوو

سوال های مرتبط

مامان نفس🐥💕 مامان نفس🐥💕 ۱ ماهگی
پارت 6
هی برش میداد هی میدید بچه نمیاد دوباره برش میداد تا خود رونم رفته بود . یهو گفت زور بزن دو سه تا زور محکم زدم اونم بچه رو نگه داشته بود یه نفر هم افتاد رو شکمم فشار میداد تا بچه بیاد پایین یهو نینی با جیغ و داد و گریه اومد و شد همه کسم فورا گذاشتن تو بغلم نینی هم چشاش رو کامل باز کرده بود داشت گریه میکرد . بچه رو بردن لباس بپوشونن اون کنارم لباس میپوشید منم اینور در تلاش بودن جفت رو در بیارن نفس خانوم هم کلااا گریه کرد کل اون یک ساعتی که داشتن منو بخیه میزدن گریه کرد. برای اینکه حواسم پرت بشه پرستار می‌گفت شوهرت کل روز رو پشت در مونده منتظر شماست منم می‌گفت راست میگی وای راست میگی 🤣🤣.
نظافتچی می‌گفت هفت هشت ساعت مامانش جیغ و داد زده بچش هم به خودش رفته از وقتی اومده داره جیغ و داد میکنه می‌گفت تا دو دقیقه میخواستم بخوابم تو خواب هم زایمان می‌دیدم انقد داد زدی 🤣
منو نینی رو سوار ویلچر کردن و رفتیم تا دم در گفتن همراه فاطمه بیاد یهو از یه در شوهرم اومد از اون یکی در مامانم و مامان بزرگم  ببین یه جوریییی داد زده بودم اینا فکر کرده بودن من مردم یا دارم میمیرم هیشکی بچه رو نگاه نکرد همشون منو فقط میبوسیدن خدارو شکر میکردن  شوهرم رو نزاشتن بیاد دیگه داخل ولی مامانم و مامان بزرگم اومدن مامانم کمک کرد یکم خودمو جمع و جور کردم کل دستام پاهام خون بود کمک کرد شستم  انقدر ماساژ رحمی داده بودن نا نداشتم رو پا وایستم  مامان بزرگم شلوارش رو در اورد گفت اینو بپوش همه زندگی من با خون یکسان شده بود 🤦🏻‍♀️
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۲ ماهگی
بخیه هام تموم شد با کمک پرستار خودمو شستم و لباس بخش رو پوشیدم و با ویلچر منو بردن توی اتاق که استراحت کنم
چن دقیقه بعدش اومدن ازم خون گرفتن برا آزمایش
روز بعد اومدن گفتن باید دوباره آزمایش بگیریم چون هموگلوبین خونت شده ۸
گرفتن دیدن شده ۷.۵ هی داشت کم میشد
شب اومدن گرفتن شده ۶.۷
گفتن مرخص نمیشی
بازم خون گرفتن شد ۶
منو بردن سونو گرافی گفتن شاید خونریزی داخلی کردم
سونو دادم چیزیم نبود
گفتن باید برات خون بذاریم
به شوهرم زنگ زدم گفتم اونم راضی نشد که برام خون بذارن
گفتن پس باید بیاد ازش امضا بگیریم که اگه اتفاقی برات افتاد با مسولیت خودشه
اومد امضا زد ولی بازم بهش گفتن که وضعیتم خطرناکه و ممکنه بیهوش بشم
اونم گف پس میرم با یه دکتر متخصص خون مشورت میکنم
گفتن باشه و رفت با یه دکتر مشورت کرد
خود دکتر از گوشی همسرم باهام حرف زد گفت که سرگیجه یا تهوع نداری ؟گفتم نه
چن تا سوال دیگه کرد و قطع کرد
شوهرم بهشون گف بذار خودم بهش خون بدم
ما دوتامون گروه خونیمون A مثبته
مامان محمدطاها مامان محمدطاها ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی قسمت ۵💙
من دردم‌میگرفت زور میزدم با جیغ و گریه.بچه میومد‌پایین دوباره خودشو میکشید بالا.درد بعدی میگرفت زوز میزدم بچه میومد پایین سرش مشخص میشد دوباره درد تموم میشد خودشو میکشید بالا.ی ربع اینجور شد دیدن‌ نمیشه اینجور.گفنن باید خودمون بیاریمش بیرون.میخاستن بدون بخیه بیارنش ولی نشد.با قیچی بدون بی حسی پارم کرد مردم از دردش.بعدش یکی دیگشون رفت رو چهارپایه از بالای شکمم فشار داد منم دردم گرفت زور زدم بچه اومد پایین سرشو گرفتن گفتن زور بزن زور بزن ی چندتا زور دیگ زدم یهو کل دردام نموند بچه رو گذاشتن رو شکمم.پشت سرش بهم بود صورتشو ندیدم.اینقد گریه کردم.ماما بهم گفت تو چرا اینقد کریه میکنی اصلا چرا اینقد میغ میزدی چرا بی تابی اینقد.گفنم اخه شوهرم نیس.هیشکی بیرون منتظر بچم نیس.گفتن عه شوهرت کجاست ماجرارو براشون تعریف کردم اونام حین حرف زدن من داشتن بخیه میزدن برام.۲۴ تا بخیه خوردم.بعدش وسایل رو جمع کردم زیر انداز تمیز برام گذاشتن تخت رو خوابودن برام.حین اینکه برام بخیه میزد یکی دیگم پیش بچه بود.ی تخت کوچیک اون طرف اتاق بود بچه رو بردن اونجا.گفتم بچه رو بیارین ببینم صورتشو میگفتن نمیشه لباس تنش نیس سرما میخوره.بخاری بالای سرش روشنه.اخرش دیدن دلم داره درمیاد ازش عکس گرفتن نشونم دادن و گفتن خیلی سفیده مثل سفید برفیه.گفتم سیاه نیس اخه خانواده شوهرم خیلی پوستشون تیره.گفتن نه بابا مثل برفه.یکم دلداریم دادن گفتن ناراحت نباش و خدا بزرگه بعدش‌مادرمو صدا کردن و گفتن بیا لباس تن بچه بکن.
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
مامان ❤️نیلا کوشولو❤️ مامان ❤️نیلا کوشولو❤️ ۲ ماهگی
پارت دوم از زایمان طبیعی🥲
تجربه زایمانم از طبیعی🥲
بگو این بچه داشته میومده پایین که ماما همراه اومد دید دارم زور میزنم رو توالت فرنگی بودم دید که سر بچه معلومه من نمیتونستم از روی توالت فرنگی بلند شم که به زور اوردنم رو تخت اومد که معاینه کنه دید ۸سانت یهو با زور زدن در دستشویی باز شدم فوری بردنم اتاق زایمان نفسی که دیگه زور بزنم بچه بیاد نداشتم که شکمم فشار میدادم بچه اومد به دنیا از شدت درد بهم میگفتن تو که سن۱۷سالگی باید بچگی میکردی اینجا چ میکنی خیلی رسیدن بهم و دعوا کردن بعد که بچه دنیا اومد همه تبریک گفتن و گفتن چقد تو اذیتمون کردی و هم خودت اذیت شدی همه رخته بودن دور دخترم از بس که تمیز و سفید بود ماشاالله دیگه بهم میگفتن که این درد و کشیدی دیگه نزار گیرت بیاد بچه گفتم دیگه نمیخام توبه توبه می‌گفت معلوم میشه سال دیگه زایشگاه می‌بینمت گفتم توبه🥲😂

خلاصه فقط مردم و زنده شدم از شدت درد خدا نصیب هیچکس نکنه اینطور درد بعد ۱۹ساعت بچم به دنیا اومد🥲🥲
مامان دلاناکوچولو🤱🩷 مامان دلاناکوچولو🤱🩷 ۳ ماهگی
پارت چهارم
دو نفر که چپ و راستم فشار وارد میکردن دو نفر پاهام رو محکم کشیده بودن دکترم با ی ماما دهانه رحمم رو محکم باز کرده بودن سر بچه رو بگیرن ولی هیچی دکترم داد میزد کاپ زو بیارید کاپ زو آوردن کردن داخل رحم رو باز کردن ،،، دستگاه رو آوردن بچه رو کشیدن بیرون سریع بردنش گریه میکردم چرا بچم گریه نمیکنه بعد چند ثانیه صدای گریه اش اومد ولی خودم رو اون تخت داشت ازم فقط خون می‌رفت دکترم داد میزد باند بیارید نمی‌بینم کجا ها پاره شده بخیه بزنم با چه سختی تند تند جلوی خونریزی رو گرفتن تا بخیه ها تموم شد هفت تا بخیه داخل گوشت خوردم که بیهوشی نداشت مردم و زنده شدم بعدش دو تا باند بزرگ گذاشتن داخل گفتن تا چهار ساعت باید بمونه سوند هم گذاشتن که سرویس نرم ... ساعت نه و رب بود زایمان کرده بودم گفتن تا دوازده شب باید بمونه ... دکترم گفت شکم رو فشار ندید موقع معاینه روده ها ریخته بودن پایین و از بخت بد من فتق ناف شدید گرفتم که دو ماه دیگ عمل دارم 😭 خدا به بچم رحم کرد سالم دنیا اومد معلوم نبود چه بلایی سرش قرار بود بیاد ... بدترین نوع زایمان رو داشتم یکماه گذشته هنوز درد رحم دارم درد جای سوند درد بخیه ولی خداروشکر به خیر گذشت انشالله برا شما ها زایمان خوبی باشه آخرش متوجه نشدم لگنم خوب بود یا نه ولی شما معاینه لگن رو انجام بدید خوب نبود حتما سزارین شید ممنون که همراهم بودین و خوندید 🫂♥️
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۶ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
خلاصه رفتیم که بریم رو تخت زایمان و من که دراز کشیدم دکتر بخش هم اومد و بهم گفتن که هر وقت حس زور داشتم زور بدم و تنفس هم انجام بدم
و من بعد از سه تا زور محکم دیگه داشتم میمردم که برش پرینه انجام دادن برام و بعد برش هم یدونه زور محکم دادم و دخترم بدنیا اومد و گذاشتنش رو شکمم همینکه بچه در اومد کل دردای من رفت و دیگه هیچ دردی نداشتم بعد از اونم جفت رو در آوردن که اونم اصلا درد نداشت بعد از بریدن بندناف دخترمو گذاشتن رو سینه ام همون لحظه شروع کرد شیر خوردن بعد اونم بردن لباساشو بپوشون و بخیه منم شروع شد کل پروسه بخیه هم نیم ساعت اینا کشید زیاد هم درد نداشت یه سوزش ریزی داشت کل زایمان من چهارساعت طول کشید ساعت ده صبح آمپول تزریق شد ساعت یک و نیم رفتم رو تخت زایمان و ساعت دو ظهر دخترم بدنیا اومد و زندگی من سرشار از عشق شد اون لحظه که آدم بچه اشو میبینه کل درداش یادش میره
اگه بخوام از زایمان طبیعی بگم من خیلی راضی ام که رفتم طبیعی و همون روز یه ساعت بعد زایمان من سرپا بودم و چون موقعیت زندگیم یجوری شد مجبور شدم خودم پاشم کارامو انجام بدم برام خیلی خوب شد اینم از تجربه من🥲❤️
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۲ ماهگی
تجربه زایمان ۵
هی داد میزدم و میله رو بغل گرفته بودم موهامو کشیدم
و وقتی درده کم میشد اشک میریختمو اسم شوهرمو صدا میزدم
هی میگفتم بابامو میخام
خیلی صحنه ی عجیبی بود
کسی پیشم نبود
همش به ساعت نگاه میکردم
میگفتم یعنی تموم میشه ؟ باز شوهرمو میبینم ؟
چهل دقیقه بعد ماما اومد معاینه کرد گف ۸سانتی دیگه پا نشو اینجا ساعت فک کنم ۶ونیم بود رفت و چند تا ماما اومدن بالا سرم
اخلاقشون خوب بود و برخورد بدی نکردن باهام
گفتن رون هاتو با دستات بگیر و زور بزن
من زور میزدم ولی انگار چشام میخاستن از جاشون در بیان
چن تا زور زدم و هم ادرار کردم هم مدفوع ولی زیاد نبود
اما اینجا یکم حس زور زدن کم شد و یکم راحت شدم
گفتن پاشو روی اون یکی تخت بخواب ولی نمی‌تونستم پا شم از درد خودشون کمکم کردن خوابیدم رو تخت و گفتن هر موقع درده شدید اومد سراغت زور بزن
منم هرچی میگفتن انجام میدادم هی زور میزدم همراه با جیغ
تا چند روز بعدش من گلو درد داشتم هی زور میزدم و هی میگفتن دیگه این اخریشه داریم موهاشو میبینیم
بازم زور زدم گفتن یکی دیگه
خلاصه بعد چن تا زور زدن و برش خوردن بچه به دنیا اومد صدای گریش رو شنیدم ولی حتی نگاهشم نکردم
پرستاره اومد بچه رو برد و جفت هنوز داخل مونده بود
یکم شکممو ماساژ دادن و درش آوردن
شروع کرد بخیه زدن (نینی ساعت ۸ و بیست دقیقه به دنیا اومد)
مامان هدیه بهشتی🩷✨ مامان هدیه بهشتی🩷✨ ۳ ماهگی
من معاینه ها واقعا دردناک بود بعد شیفت عوض شد دکترم اومد معاینم کرد معاینه دکترم واقعا خیلی بهتر بود و دکترم حتی اونجا هم بشدت خوش اخلاق وخندون بود تا گفتم آخ بهم گفت ببخشید اذیت شدی گفت داری پیشرفت میکنی سه سانتی انشالله زایمان میکنی ولی بچه فیکس نبود تا میخواستن کیسه آب بزنن بچه می‌رفت بالا کم کم ماما اومد شکممو از بالا فشار داد وبا کلی تلاش بچه رو نگه داشت و کیسه آب زد بعد زدن کیسه آب فقط احساس فشار میکردم وزور میدادم وبهم میگفتن که نباید زور بزنم دهانه رحمم زخیم میشه یا پاره ولی من فقط احساس فشار میکردم هیچ حرفی هم روم تاثیر گذار نبود تا اینکه بهشون گفتم من میخام برم دستشویی ادرار دارم گفتن مدفوع چی گفتم نمی‌دونم یهو گفتن پاشو بریم اتاق زایمان گفتن واقعا میخایم درش بیارین گفت آره رفتن اتاق زایمان رو تخت ولی واقعا احساس میکردم دیگه جونی برام نمونده وبه دوستش گفت به نظر بچش ریز میاد سرم وصل کردن دیگه گفتن زور بده یه سه چهار تا زور زدم برش داد و سربچه اومد بیرون بعدشم تنش ولی بچم نه گریه میکرد نه تکون میخورد چند بار زدنش وبراش اکسیژن وصل کردن وبخیه های منو شروع کردن بخیه زیاد خوردم ولی گفت به نفعته تحمل کن دو بار هم برات بیحسی زدم و پوست بیحس نمیشه واقعا پرستارا با من خوش اخلاق بودن بعد زایمان هم واقعا همه دورم بودن حتی بچه رو اونا میدادم بغلم اونا میزاشتن تو تخت وایسادن بالا سرم تا کیک و آبمیوه خوردم برا دستشویی رفتن پرستار هی اسممو صدا میکرد که جوابشو بدم نگران بود از حال نرم وساعت ۱۲ شب رفتم تو بخش کلا از بیمارستان وپرستاراش راضی بودم ولی پروسه زایمان کلا درد بهمراه داره هر کاری بکنی لحظه درد کشیدن برای همه چشم انتظارا دعا کردم امیدوارم همه منتظرا به زودی دامنشون سبز شه
مامان برسام مامان برسام ۴ ماهگی
پارت دوم خلاصه خواهرم کنارم بود تا فهمید زنگ زد ب مادرم مادرم سریع اومد بهداشت دنبالم ک برم من اول مخالفت کردم گفتم دردام قابل تحمله مادرجان نمیرم ولی مادر اصرار کردن ک باید بری رفتم خونه مامانم حموم کردم و یه چیزی خوردم ولی بچه همچنان تکوناش کم شده بود منم چند بار تو گوگل سرچ کردم و می‌گفت بخاطر اینک بچه رشد کرد تون ها کم میشه منم بخیال خودم راحت بودم خلاصه ساعت ۱ونیم راه افتادم بیمارستان با مادرم پیاده رفتم ساعت ۲ونیم رسیدیم رفتم بخش زایشگاه ماما گفت چند هفته ایی و برای چی اومدی گفتم هیچی حرکاتش از صب خیلی کم شده و سفت زیاده میشه شکمم گفت برو رو تخت ک ان اس تی بگیرم اومد دستگاه رو وصل کرد و گفت نیم ساعت در همین حالت باش تون نخور و ...دردام داشت زیاد تر میشد .بعد نیم ساعت پرستار اومد‌گفت انقباضاتت خیلی خوبه برو محوطه بیمارستان پیاده روی کن دوساعت دیگ بیا .رفتم بیرون مامان سریع اومد پیشم گفت چی گفتن منم گفتم هیچی گفته برو محوطه بیمارستان پیاده روی کن تا دوساعت دیگ مامانم گفتم بگو نمیشه بریم خونه باز دوساعت دیگ بیایم تا خونمون پیاده روی کنم منم رفتم گفتم میگ بیا برگ امضا کن ک اگ بچه تو راه دنیا اومد و کاری شد باهات مقصر خودتی منم ترسیدم ب مادرم گفتم شمابرین خونه من باابجی تو بیمارستان پیاده روی میکنم دیگ مادرمو قانع کردم ک برن منو خواهرم رفتیم بیرون هنوز جهل دیقی از پیاده روی نگذشته بود ک دردام بحدی زیاد شد بود ک نمیتونستم بایستم آبجیم تا دید اینطوریم رفت ویلچر آورد من تا بخش زایشگاه برو
مامان مهرو کوچولو مامان مهرو کوچولو ۴ ماهگی
بیاید یه چیزی براتون تعریف کنم
امشب رفتم مهمونی
همینکه رسیدم دخترم شروع کرد گریه کردن از گشنگی
رفتم تو یه اتاق نشستم تا بهش شیر بدم یهو دیدم همه خانما پاشدن اومدن تو اتاق
یکی پاهاشو قلقلک میداد یکی صداش میزد یکی لپشو دست میزد
این بچه هم حواسش پرت میشد سینه رو ول میکرد
یهو یکیشون گفت این گشنه نیست الکی داره با سینه بازی میکنه
به زور بچه رو از من گرفتن
گفتم این شیر نخورده بذارید سیر شه وگرنه گریه میکنه
گفتن نه تو برو شامتو بخور
گفتم من شام رو شروع کنم پا نمیشم از جام هاا
گفتن عیب نداره ما ساکتش میکنیم
سرتو درد نیارم همینکه نشستم سر سفره صدای جیغ دخترم اومد
جیغ میزدا اصن آبروریزی
اومدن پیشم گفتن گریه میکنم گفتم خب چیکار کنم؟ گفتن شیرش بده گفتم منکه گفتم پا نمیشم خودتون آرومش کنین
هعی مادرشوهرم گفت شیر بگیر بهش بده گفتم نه امروز زیادی شیر خشک خورده
من شامم رو کامل خوردم بااینکه دلم پیش بچه بود ولی گفتم بذار گریه کنه اینا بفهمن چه کار بدی میکنن
آخرش همه گفتن تو حق داشتی حتما یه چیزی میدونستی دیگ
بچه رو گرفتم شروع کردم شیر دادن یهو یکی دیگ اومد بگیرتش همه گفتن نه نه بهش دست نزن بذار سیر شه گریه میکنه
دلم ریش میشد گریه میکرد ولی ارزشش رو داشت