امروز هوا ابری و ملایم بود با شاهان کوچولو رفتیم پیاده روی شیر و قهوه‌ای گرم خوردیم با همدیگه قدم زدیم ،حرف زدیم ،خرید کردیم
اکثر مواقع با شاهان کوچولو من درد دل می‌کنم و باهاش حرف می‌زنم از فکرام میگم از حال و هوا میگم از این اتفاقاتی که داره توی دنیا می‌افته میگم البته همشونو از جنبه مثبت و اتفاقات مثبت می‌گم به خاطر اینکه خیلی روی بچه‌ها اثر می‌ذاره سعی می‌کنم همش با لبخند بهش نگاه کنم و حالم جلوش خوب باشه البته وقتی که با لبخند بهم جواب میده و می‌خنده منم همه فکرایی که توی ذهنمه همه سنگینی وظایف کار و خونه داری و مادر بودن و همسر بودن و هر چیزی دیگه ای کنار میره و فقط بهم انرژی مثبت لبخند این نی‌نی کوچولو برمی‌گرده و حالم خوب میشه انگار که هیچ اتفاقی توی دنیا نیفتاده
خیلی خوبه که حواسمون هم به حال دل خودمون باشه هم به حال دل این نی نی کوچولوها چون توی این شرایط تنها کسی که نمی‌ذاره غم رو احساس کنیم همین نی نیای مهربونن 👶🏻🌱✨

تصویر
۱ پاسخ

🥹🤌❤️
چه پیاده رویِ قشنگی

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
یه دختر کوچولو به اسم سارا 👧🏼 عاشق ستاره‌ها بود. هر شب قبل از خواب، از پنجره اتاقش به آسمون نگاه می‌کرد و ستاره‌ها رو می‌شمرد. یه شب، یه ستاره کوچولو ✨ از آسمون اومد پایین و گفت: “سلام سارا! من ستاره کوچولو هستم. می‌خوام با تو دوست بشم!” سارا خیلی هیجان‌زده شد و گفت: “سلام ستاره کوچولو! منم سارا هستم. خیلی خوشحالم که با تو دوست شدم!”
ستاره کوچولو و سارا هر شب با هم حرف می‌زدن و قصه‌های جالب برای هم تعریف می‌کردن. یه شب، سارا از ستاره کوچولو پرسید: “ستاره کوچولو، میشه منو ببری پیش بقیه ستاره‌ها؟” ستاره کوچولو گفت: “البته که میشه! دست منو بگیر و چشماتو ببند.” سارا دست ستاره کوچولو رو گرفت و چشم‌هاشو بست. یه دفعه احساس کرد داره پرواز می‌کنه. وقتی چشم‌هاشو باز کرد، دید که توی آسمون پر از ستاره‌هاست! 🤩
سارا با ستاره‌ها بازی کرد و خیلی خوش گذروند. بعد ستاره کوچولو سارا رو برگردوند به اتاقش. سارا به ستاره کوچولو گفت: “ممنون ستاره کوچولو! این بهترین شب زندگیم بود!” ستاره کوچولو گفت: “خواهش می‌کنم سارا! هر وقت دلت برام تنگ شد، به آسمون نگاه کن. من همیشه اونجام.” سارا به ستاره کوچولو لبخند زد و خوابید. 😴 شب بخیر! 🌟
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۶ ماهگی
تقریباً از وقتی که شاهان رفت توی ۶ ماهگی کم کم حس و حالاش نسبت به من وقتی که می‌بینه منو یا بغلم می‌گیرمش فرق کرده.
طبق چیزهایی که از قبل مطالعه کرده بودم می‌دونستم که توی این سن کم اضطراب جدایی رو حس می‌کنند و وارد پروسه اضطراب جدایی می‌شن و خب کی نزدیک‌تر از مادر و اضطراب جدا شدن از مادر واسه همین سعی می‌کنم توی لحظه‌های حساسش کنارش باشم و حتماً من بغلش کنم.
معمولاً زمان‌های خوابیدن اول صبح و آخر شب بیشتر از هر وقت دیگه‌ای دوست داره که بغلش کنم محکم بگیرمش و تکونش بدم حتی اگر براش لالایی نخونم.
از الان تا یک سالگی و بعدش تا ۳ سالگی مهمترین زمانشونه برای اینکه یاد بگیرن با اضطراب جداییشون چه جوری کنار بیان و یاد بگیرن که همیشه نباید وابسته باشند دفاع کردن و یاد بگیرند تنهایی رو بعضی مواقع یاد بگیرند حتی اینکه چطور توی یه زمان‌هایی از خودشون مراقبت کنن تا یک مراقبی بیاد پیششون رو هم همین مواقع یاد میگیرن .
تنها بازی کردن و خودشون رو سرگرم کردن هم حتی جزوی از این مسیره .
یک سری تمرین هست روزانه منو شاهان کوچولو باهم انجام میدیم تا درکنار بازی با این مسئله اضطراب جدایی اشنا بشه ولی باز هم همه مواقع حساس نمیذارم نبودم رو حس کنه ...
یک سری تمرین هست مخصوص همین مسئله با نی نی هاتون انجام بدین در قالب بازی تاثیرش روی روح‌و روانشون خیلی مثبته ☺️🌱
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
مامان ماه تابان مامان ماه تابان ۹ ماهگی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
روزی روزگاری، یه نی‌نی کوچولو 👶 بود که تو یه سرزمین خیلی قشنگ زندگی می‌کرد. این سرزمین پر بود از گل‌های رنگارنگ 🌸🌼🌷 و درخت‌های بلند 🌳🌲🌴. نی‌نی کوچولو یه عروسک خرسی 🧸 داشت که خیلی دوستش داشت.
یه روز، نی‌نی کوچولو با عروسک خرسی رفت توی یه پارک خیلی بزرگ. تو پارک، یه تاب 🪅 خوشگل بود. نی‌نی کوچولو سوار تاب شد و شروع کرد به تاب خوردن. وقتی داشت تاب می‌خورد، یه پرنده کوچولو 🐦 اومد و کنارش نشست. پرنده کوچولو شروع کرد به خوندن یه آهنگ خیلی قشنگ 🎶🎵🎼. نی‌نی کوچولو خیلی خوشحال شد و شروع کرد به خندیدن 😄😃😀.
بعد از اینکه تاب بازی تموم شد، نی‌نی کوچولو و عروسک خرسی رفتن پیش یه حوضچه کوچولو ⛲. تو حوضچه، یه ماهی قرمز 🐠 بود که داشت شنا می‌کرد. نی‌نی کوچولو به ماهی قرمز نگاه کرد و یه بوس کوچولو 💋 فرستاد براش. ماهی قرمز هم یه دم تکون داد و یه حباب کوچولو 🫧 درست کرد.
وقتی که هوا داشت تاریک می‌شد 🌃، نی‌نی کوچولو و عروسک خرسی به خونه 🏠 برگشتن. نی‌نی کوچولو خیلی خسته بود. مامانش 👩‍👧‍👦 نی‌نی کوچولو رو برد توی تختش 🛌 و یه لالایی آروم 🎵 براش خوند. نی‌نی کوچولو خیلی زود خوابش برد 😴. تو خواب، دوباره پرنده کوچولو و ماهی قرمز رو دید و باهاشون بازی کرد.
مامان آیهان👶🏼 مامان آیهان👶🏼 ۱۲ ماهگی