۱۲ پاسخ

هی من چی بگم که این ۸ سال ازپدرشوهرومادرشوهروخواهرشوهر چیا کشیدم.همیشه خدا چشمام اشکین..فقط خدامیدونه چقدم اذیتم میکنن.دوران بارداری بلایی به سرم آوردن که بچهم بخاطرفشارعصبی زوددنیا اومد دستگاه رفت...خدا ازشون نگذره انشالا..هیچوقت حلالشون نمیکنم

😂😂😂😂هی کدومشو بگم اما از هرچی مادرشوهره حالم بهم میخوره حسودیه منو میکنه بدبخت

با همسرم بحثم شد و که یهو گفت فک کردی خیلی خوشگلی ؟ جایی که میرم کار خیلی از تو خوشگل ترش هست
هعی خداشاهده از اون روز تا الان چند سال گذشته همسرم مرد فوق العاده ایه ولی تا بمیرم یادم نمیره
هروقت بهم میگه خوشگل من تو ذهنم میگم دروغ میگه باور نکن
دیگه بعد حرف خودش دیگه ام سراون کاذش نرفت و کارشو عوض کرد و میگف باهات شوخی کردم ولی خب ....🥺

من خودم سر یه موضوعی با یه عزیزی بحثم شد خیلی بد
بهم گفت خجالت نمیکشی که زنده ای؟ من جات بودم خودمو میکشتم🥺😭
۸ سال میگذره اما هییییییییییییچ وقت یادم نمیره

سال ۹۵وقتی میخواستم لباس عقدما بگیرم با مادرشوهر خواهرشوهر و مامانم بازار بودیم
من خیلی وسواس ب خرج میدادم چیزی ب دلم نبود
اخر خواهر شوهرم گفت میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر
هیچ وقت یادم نمیره از همون موقع کینش افتاد ب دلم و دلم هیچ وقت باهاش صاف نشد ک نشد

این زندگی و آدماش به من خیلی بدهکارن
من هیچوقت انقد آدم افسرده ای نبودم همیشه همه به شاد بودن منو میشناختن
الان اومدم یه نمونه بگم ،ولی انقد زیاده نمیدونم کدومو بگم 💔
همه هم خواستن برام جبران کنن ولی من تو گور میبرم دردامو.مگه میشه قشنگ ترین روزامو که می‌تونستم شاد باشم واسم کردن بدترین روز
من نمیبخشم خدا هم نباید ببخشه
ولی همه ی اون اتفاقا به کنار ، من خدا هم باهام راه نیومد، بخوام بگم خودش یه رمانه

یکی از خواهرشوهرام
عید بارداربودم رفته بودیم خونه مادرشوهرم شوهرم مجبور شد دوروزه ب خاطر سرکارش برگرده تهران من موندم اونجا داشتیم خدافظی میکردیم من گریم گرفت شوهرمم جلو همه کلی بغلم کرد بوسم کرد هی گفت زنمو اذیت نکنید وقربون صدقم رفت
بعدش داشتیم درمورد برادرشوهرمو زنش صحبت میکردیم خواهرشوهرم میگفت زنش مقصره منم گفتم داداش خیلی بداخلاقه یهو بهم گفت ن عزیزم اتفاقا اون مرده مث بعضیا نیست تو جمع بچسبه ب زنش
خیلی بهم برخورد حتی گریه هم کردم چون شوهرمن نسبت ب برادرای دیگش خیلی بیشتر هوای مادرشو خواهراشو داره توقع اون حرفو نداشتم
هنوزم ک هنوزه از دلم نرفته

برا من برمیگرده ب زمانی که بچه نداشتم حامله نمیشدم
مادرشوهرم بهم حرف زد که ناراحت شدم
خونشون بودم پریود شدم
اونم 9 روز زودتر
نواربهداشتی همراهم نبود
همیشه ی بسته تو کمدش داشت با اینک پریود هم نمیشد
ازش گرفتم بعد پیش خواهرشوهرم گفتم من 9 روز جلو انداختم
مادرشوهرم گفت تو تا کی میخوای پریود بشی
منم ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم
خواهرشوهرم گفت دست خودش نیست که خدا باید بچه بده

همسرم فرمودن تو توی خونه ترشیده بودی من گرفتمت...
انقدر گریه کردم 😭😭😭
همه حسرت منو میکشیدن... حتی الانش...

تازه زایمان کرده بودم از اتاق عمل اومدم با اینکه نمیذاشتن اما مادرشوهرم باکای خواهش اومده بود تو ساعت یازده شب تا دو صبح از درد گریه میکردم داد میزدم خونریزی داشتم اون هی میگفت بسته کم جون شیرین باش پرستارارو کم صدا کنید برای مسکن گناه دارن هستن باید تحمل کنه وایی همش پشت هم میگفت پریا بیچاره یعنی جاریم خیلی درد کشیده خیلی حالش بد بوده انگار من خوب بودم همش شوهرم نگاه می‌کرد میگفت ببین مادر چقدر زجر میکشه منم اینجوری بودم خلاصه تا دو حالم بیشتر بد کرد مامانم با زور فرستادش بره

خیلی حرفا زدن بهم ولی تو این دوماهه اخیر باوالدینم به مشکل خوردم و واقعا ناراحتم باعث شدن صابخونمون جوابمون کنه الان دربدرم یه زنگم نزدن ابراز پشیمانی کنن

پدر و مادرت جهیزیه درست و حسابی بهت ندادن سیسمونی هم نمیخوان بیارن
درصورتی که من خودم سیسمونی رو خریدم و انتظاری نداشتم

سوال های مرتبط

مامان هدیه امام رضا💛 مامان هدیه امام رضا💛 ۱۲ ماهگی