پارت ۲
همون لحظه گفتن دراز بکش و جلوم پرده کشیدن من چون فشارم بالا بود حس خفگی بهم دست داد هی حس میکردم دارم خفه میشم هی میگم دارم یجوری میشم یه اقا بالاسرم بود میگف طبیعیه هی میگم حالت تهوع دارم میگف طبیعیه خلاصه یه ده دقیقه همونطور گذشت ک به قول خودمون داریخیردیم گفتم پس کی قراره خانوم دکتر ببره شکممو ک همون اقاهه گف بابا بچه رو داره درمیاره ک صدای بچه رو شنیدم نشونم ندادن سربع بردن ریکاوری اونجا صداش بلند شد منم خیالم راحت شد گفتن یکم اروم باش سعی کن بخوابی منم هونکارو کردم ک دکتر گف تموم شدی شیواجان گفتم مرسی خانوم دکتر و رف پرده رو کشیدن و دوتا اقا اومدن منو گذاشتن رو تخت هیچی نفهمیدم حتی درحد درد ی امپول بردن ریکاوری ماما بچه رو تو بغلم شیر داد گف بچت ۳۷۵۰گرمه تپلیه خیلی منم تنم میلرزید ی چیزی مث بخاری روشن کردن روم یکم اروم شدم اومدن خانوما منو ببرن بخش ک جلو در اتاق عمل بچه بغلم گفتن ناله میکنه انگار تنفسش سنگینه باید یکم بره زیر اکسیژن ک سه روز موند تو ان ای سیو الانم حالش خوبه خداروشکربازم هرسوالی داشتین میتونین بپرسین بیمارستانم ازمون اول ۱۹میلیونو۸۰۰گرف موقع ترخیص یکونیم میلیون بهمون برگردوند بیمه م هم سلامت بود ولی چون بچه سه روز تو ان ای سیو بستری بود ۷ونیم میلیونم هزینه بستری بچه شد

۷ پاسخ

با این سابقه سزارین دارم ولی از سوووووند بدم میاد ای خداااا

ماساژ رحمی درد نداشت ؟ شب اول بیمارستان سخت نبود؟

سزارین اختیاری بودین؟

واییی منم بااینکه سزاربن هستم از سوند متنفرم

خصوصی بودی

گلم چیا میخوردی تو حاملگی

چند هفته بودی گلم

سوال های مرتبط

مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۸ ماهگی
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۹ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۶ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان عسلم🤍 مامان عسلم🤍 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲
گفتم دکترم کی میاد گفتن ساعت ۲:۳۰
زنگ زدن ک دکترش اومده مریضو حاضر کنین بیارین اتاق عمل
اومدن برا سوند عین سگ میترسیدم اونقد منو ترسونده بودن
گف یه پا از شلوارتو دربیار چشامو بستم گفتم زود باشین دیگه
ماما گفت پاشو دختر تموم شدی بیا رو ویلچر بریم گفتم شوخی نکنین درد داره اخه
سوند گفتن بیا واقعا تموم شدی
منو بردن اتاق عمل اونجا یه آقا بود یکم پیر همه چیو ازم پرسید بعد فرستاد داخل اتاق
فشارمو رفتن
دکتر بی حسی اومد گفت چطوری دخترم نمیترسی گفتم نه گف صورتت اونجور نمیگه انگار ترس داری گفتم یکم
گفت یکم خم شو کمرتو ماساژ بدم گفتم باشه یکم خم شدم قشنگ ستون فقرات رو ماساژ داد گفت نترس دارم آمپول میزنم وقتی زد هیچی نفهمیدم
یهو پاهام گرم شدن اومد تا زیر سینه هام
بتادین میزد دکتر میکفتم من میفهمم هاااا نبرین منو من حس میکنم
بعد شونم درد گرفت یهو گفتن نترس عوارض بی حسیه
دیدم دکتر میگه نترس بچه رو در میاریم گفتم باشه
یعنی انگار قلبمو دراوردن از جاش
صدای جیغ دخترمو شنیدم گریه کردم
بعد گفتن تمومه میبریم ریکاوری
بچمو بردن منو هم بردن ریکاوری
بعد ۴۰دقیقه آوردن بخش
اومدن سرم زدن شیاف برداشتن لباسامو عوض کردن
شکممو ماساژ دادن ک واقعا هیچی نفهمیدم کلا چیزی نبود گفتم ماساژ تموم شد گفتن بله
بعد ۶ساعت نوشیدنی خوردم
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۲ ماهگی
پارت ۳ زایمان سزازین
ساعت ۵و نیم بود بردنم اتاق عمل و چون شلوغ بود گفت برو بشین تا اتاق رو برات اماده کنیم دکتر اونجا رو دیدم و بهش کفتم من پمپ درد میخوام گفت نداریم دیگ خلاصه رفتم دراز کشیدم و استرس من شروع شد امپول بیحسی رو زدن رو اصلا درد نداشت یهو بدنم گرم شد دراز کشیدم و اومدن جلوم پرده انداختن اومدن تا شروع کنن من حالت تهوع گرفتم هیچی تو معدم نبود زرداب بالا اوردم دکتر گفت ما هنوز شروع نکردیم چرا بالا اوردی نگو داشتن ب شگمم فشار میاوردن یهو صدای دکتر رو شنیدم ک گفت این چرا رحمش اینجوری خیلی سفته اسپاسم گرفته باید عضلاتش رو ببریم یهو حس کردم دارن چند نفری شکمم رو تکون میدن رحم انقدر ک سفت بود بچه رو نمیتونستن بردارن ی چند لحظه گذشت صدای گریه پسرم رو شنیدم اون لحظه فقط داشتم دعا میکردم بچم سالم باشه هیچیش نشه بچه رو دیدم گذاشتن تو ی دستگاهی و دوتا دکتر بهش اکسیژن وصل کردن و تمیزش میکردن دکتر رو گفتم بچم سالم گفت اره خیالم راحت شد یهو دیدم میخوام بالا بیارم پرستاری ک بالای سرم بود ظرف گذاشت بغل دهنم ولی هیچی ته معدم نبود ولی عوق میومد منو
دکتر گفت خانم عوق نزن داریم شکمت رو میدوزیم دکتر دیگم گفت خانم میدونستی رحمت دو شاخه ای شدی گفتم چی نزاشتن ادامه بدم از حال رفتم دیدم تموم شد پزستار ها پرده رو زدن گنارگفتن تموم پرسیدم یعنی چی دوشاخه ای شده گفت چیز خاصی نیس بردنم ریکاوری من دیگ بچه رو ندیدم تو ریکاوری درد شدید معده داشتم و لرز بعد یک ساعت بردنم بخش شوهرم بیرون اتاق عمل منتظرم بود تو بخش ک بردنم دردام شروع شد خیلی وحشتناک بود خیلی بچه اولم راحت تر بودم
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۳ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان آیکان👶🏻💙🌙 مامان آیکان👶🏻💙🌙 ۸ ماهگی
پارت۸ مامان زایمان زودرسی: خانوم خدماتی ک زایشگاه کار میکنه و منو چندباری ک بستری بودم برده بودم سنو واینا و میشناخت اون منو برد اتاق عمل وخیلی خانوم مهربونی بود کل مسیرو دستمو گرفته بودو ارومم میکرد خداخیرش بده. بردنم اتاق عمل و پرسنل اتاق عمل تا منو دیدن غرغراشروع شد ک این وقت شب سزارین ای خدا خسته ایم😄 خانوم دکتر بیشعور و بداخلاق قصه اخرین خشونتشم با در اوردن وحشیانه ی پساری در اتاق عمل انجام داد و منو سر زایمانم ب گریه انداخت🫠خلاصه زایمان من شروع شد و بچه رو در اوردن و یه دقیقه ای گریه نکرد اخه من تاجایی ک میدونم بچه ک به دنیا میاد زود گریه میکنه ترسیدم و هی میپرسیدم خوبه حالش و کسی هیچی نمیگف و هی پسرمو صدا میکردم ک آیکانم مامانی گریه کن پسرم تورو خدا گریه کن😖ک گریه کرد بلاخره😮‍💨و تا گریه کنه مردمو زنده شدم و بچه رو نشونم ندادنو زود بردنش ان آی سیو و منو فرستادن اتاق ریکاوری و آیکان کوچولو با وزن یک کیلو و صدوپنجاه گرم ساعت پنج دقیقه بامداد ب دنیا اومد و من تا ساعت۳شب ریکاوری بودم و اصلا حسی ب باسن و پاهام نمیومد و اخرش با اون حال فرستادنم بخش چه فرستادنی اونم ماجرا داره منو ک فرستادن بخش گفتن خودت باید بری از این تخت روی اونیکی تخت منم گفتم ک هیچ حسی ندارم و نمیتونم تکون بخورم ولی گفتن باید خودت بدون کمک بری یکی از همراه بیماری ک اونجا بود گفت بزار من کمکش کنم گفتن ن خودش باید بره من دستمو گرفتم ب میله و بزرو خودمو کشیدم روی اونیکی تخت ک بالاتنه رفت پایین تنه افتاد رو میله چون حس نداشتم درد نگرف ولی صداش خیلی اومد😣همراه بیمار بغلی نتونست تحمل کنه و دعواشون کرد و گفت این اصلا نمیتونه تکون بخوره و کمکم کرد و کشید منو رو تخت خداخیرش بده
مامان کوروش مامان کوروش ۸ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان ســـاراےِ‌مـن🎀 مامان ســـاراےِ‌مـن🎀 ۱ ماهگی
+تجربه سزارین اختیاری

پارت۱

-بیمارستان گلپایگانی دکترم خانوم علی عسگری
هزینه بیمارستان ۲۲ و دستمزد دکترم ۱۰
من ساعت ۸ صبح رفتم بیمارستان و مشاوره داشتن برای زایمان هرکس ترس‌هاشو میگفت و نگرانیاشونو برطرف میکردن
منم گفتم از سوند و بیحسی میترسم ک گفتن سوند رو تو بیحسی میزنن و آمپول بیحسی هم به پایین پهلو میزنن ک کمردرد نگیرن و نازک‌ترین سوزنه...
ساعت ۹ و ۴۱ دقیقه عمل من شروع شد آمپول بیحسی رو هنوز منتظر بودم بزنه ک گفت زدم تموم شد
پاهام سرد شد استرس داشتم خیلی هی پاهامو بزور تکون میدادم میگفتم ببینید من سِر نشدم هنوزا میگفتن پاتو بیار بالا ولی بالا نمیتونستم بیارم گفتن دوباره تکون بده دیگه تکونم نمیتونستم بدم همون موقع پرده رو کشیدن جلوم گفتن هروقت شروع شد میگم بهت و درباره گل و گلدون صحبت میکردن منم باهاشون صحبت میکردم ۹و۴۵ شد صدای گریه اومد...باورم نمیشد بچه‌ی من بود بدنیا اومده بود انگار دوباره متولد شدم...آوردن چسبوندن به صورتم آروم شد بوسش کردم گفتن واسه قد و وزنش میبرنش قد ۵۳ وزن ۲۸۰۰ بود دیگه هیچ نگرانی ای نداشتم منتظر بودم بخیه خوردنم تموم شه ی پودر سفید بود آوردن ربختن داخل سرمم گفتم واسه بستن دهانه رحمه ممکن حالتو بد کنه هی لبتو گاز بگیر سعی کن بالا نیاری ، منم با کلی مقاومت بالا نیاوردم و دقیقا ساعت ۱۰ بود گفتن عمل تموم شد بریم ریکاوری...تو ریکاوری هنوز بیحس بودم اومدن ماساژ رحمی ک هیچی متوجه نشدم و ۱۰و۲۰ دقیقه رفتیم بخش...
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان پناه👧🏻🍭🍼 مامان پناه👧🏻🍭🍼 ۵ ماهگی
پارت سه تجربه سزارین
خلاصه که منو با ترس و لرز و تنها تنها بردن سمت اتاق عمل رفتیم من و پیاده کردن تحویل دادن همه چی آماده بود ولی دکتر بیهوشی و نمیتونستن از خواب ناز بیدار کنن😂😑حالا بعد کلی منتظر موندن اومد و گفتن برم اتاق عمل اصلا تصوراتم از اتاق عمل اونجوری نبود یه جای درهم برهم و ساده ی تخت نازک وسط اتاق گفتن بخواب روش انقد پاهام داشت میلرزید ک تخت داشت تکون میخورد ی آقاهه خوش برخورد اومد گفت نترس و بچت چیه و فلان بیسان ک مثلم آروم کنه منو و ولی نشدم 😂 دستگاه فشار و بهم وصل کردن دوتا جای دست گذاشتن هر طرف تخت دستامو صاف باز کردن رو اونا ی آقای دیگ اومد و گفت پاشو بشین نشستم کمرمو باز کرد حس کردم ک پنبه کشید روش و یهو ی سوزن زد ک اینم اصلا درد خاصی نداشت و مث ی آمپول ساده بعدش یهو من انگار چیزی ریختن تو پاهام و گرم شد
پرسید گرم شد پاهات گفتم آره دراز کشیدم کم کم حسشون نکردم دیگه پاهامو اینجوری ک شد من اینبار دستام شروع کرد ب لرزیدن از بیخ داشت میلرزید همه چیو تکون میداد اونجا قشنگ دکترم اومد داخل چند نفر دیگ اومدن و لباس هاشون و پوشیدن فشارم رفت رو ۱۶ یهو همش از ترسی بود ک داشتم اونجا یلخضه گرخیدن دیدم ک دکتر بهشون گف اینجوری باشه باید بعدش منتقلش کنیم ای سی یو واااایییی من باز بدتر شدم😂اومدن پرده رو کشیدن جلو صورتم همش باهام حرف میزدن ک اینجوری نکن آروم باش اسمشو چی میخوای بزاری منم همه حواسم اونجا بود ی کوچولو دید داشتم می‌دیدم ک دارن رو شکمم دست کاری میکنن ی حسی هم داشتم مث کشش می‌فهمیدم ک دارن دست میزنن ب شکمم همش ب آقاهه میگفتم من بخدا بقزان بی حس نشدم من دارم میفهمم 😂.......
#بارداری
مامان گلبرگ مامان گلبرگ ۵ ماهگی
تجربه زایمان_سزارین
بیمارستان_انصاری
پارت_۶
اسکن قلب شدم هیچ مشکلی نداشت دکتر قلب هم برای فشارم دوتا دارو نوشت برگشتم بالا پرستار اتاقم اومد داخل شلنگای انژوکتمو بشوره ک همسرم داشت با تلفن حرف میزد یهو رفت بالا سر بچه ک دید شیر اورده بالا و داشت ب کبودی میرفت بچم ک سریع بچه رو بردن و گفتن ب دکتر اطفال بگو سریع سر و تهش کردن و من فقط صدای گریشو شنیدم و بعد بردنش ان ای سیو گفتن ک اپنه نوزادی هستش ک چند دلیل داره و باید بررسی بشه چند بار همسرمو کسی ک کنارم بود ک ب کارای بچه رسیدگی میکرد رو قسم دادم ک ایا همینه ک سرپرستار اومد گفت دروغ نداریم بهت بگیم برامون مسئولیت داره بچه چند روز باید بستری بشه تو ان ای سیو
اینم بگم ک من ۳۸ هفته و ۱ روز زایمان کردم و زایمان زودرس نداشتم پرستارا هم گفتن طبیعیه این مشکل تو خیلی از نوزادا هستش
چند باری اونجا اعلام کردم ک بچم عوق میزنه انگار یا تفشو ک بالا میاره نمیتونه قورت بده حتی ب دکتر اطفالی ک دوبار بالا سر بچه اومد و گفتن طبیعیه
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۷ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤