یعنی من اینهمه درد کشیده بودم بی فایده،ساعت ۸و۴۰دقیقه حاضرم کردن بردنم برای سز حالا ترس اینم داشتم چون من خودمو برای طبیعی اماده کرده بودمو همیشههه یه گارد داشتم در برابر زایمان سزارین،میگفتم طبیعی خدا خودش میدونسته پس منم انجامش میدم ،هرسی میگفتم فلانی از من لاغر تر بوده انجام داده منم میتونم،من رفتم تو اتاق عمل و با گاز نمیدونم چی یکم دردامو کنترل کردم ک جیغ نکشم فقط موقع تزریق اسپینال،همین ک دکتر بیهوشی اسپینالو زد من تمام دردام از بین رفت ولی تک تک کارارو حس میکردم چون عضلات شکمم و خیلی اذیت کرده بودم و کامل حس میکردم چی به چیه ولی درد نداشتم و ساعت ۹و ۱۰دقیقه بچم به دنیا اومدو من حتی جون نداشتم بغلش کنم یا بخوامش،یه ۱۰دقیقه دیگه کارای دکترم تموم شدو من رفتم ریکاوری،و ساعت حدود ۲بود من اومدم بخش و دیگه هیییچ دردی نداشتم ،الانم از تخت پایین اومدم و اوکی بود همه چی،من درد دوتا زایمانو کشیدم شاید هیچوقت مثل من همچین تجربه ای نداشته باشه ،امیدوارم ک کسی تجربه نکنه،ولی سزارین انتخاب اولو اخرمه
اینم بگم من دوبار تو اون تایم دردام قشنگ نفس کم اوردم و حالت بین مرگ و زندگی رو تجربه کردم ک وحشتنااااک بود با اینکه من ۱سانت بودم(:

۶ پاسخ

منم طبیعی زایمان کردم میگم اشتباه ترینه منم انتخاب اول و آخرم سز هستش

راستی قدم نو رسیده مبارک ❤️😍

منم همینجوری بودم ، دهانه رحم باز نمیشد و روی سه سانت گیر کرده بود و من به شددددددت درد داشتم خیلی هم طول کشید .
دکتر گفت حیفه این همه دردی که کشیدی نیست بری سزارین ، بذار یبار دیگه تلاش کنیم ، الهی خیر ببینن از جوانیشون ، کادر بیمارستان از پزشک و ماما خییییلی کمکم کردن و درنهایت طبیعی زایمان کردم 🫠🫠

منم دقیقا مث شما شد کلییییی درد اخرش بزور شدم ۳ سانت،اخرم رفتم اتاق عمل واسه سزارین،همش میگفتم خب چ دردتونه میبردین از اول سزارین اخرش ک هردو روش عوارض داره حدافل بارروانی کمتری داره سزارین نسبت ب طبیعی

مبارکت باشه

عزیزمممم میدونم سختی کشیدی و سختت بوده ولی الان خداروشکر تودلیت رو بغل کردی

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۵ ماهگی
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان پناه👧🏻🍭🍼 مامان پناه👧🏻🍭🍼 ۵ ماهگی
پارت پنجم تجربه سزارین
انگار بی حسیم داشت می‌رفت کم کم داشتم درد حس میکردم همش میگفتم من درد دارم میگفتن عیب نداره😐😂 من چون همراهامو ندیده بودم رفتنی گفتم من همراهام اینجان گفتن ن 😑 اونجا با اون حالم کلی ناراحت شدم ک ببین من رفتم اومدم اینا هنوز نفهمیدن😂نگو اونجا بودن بیچاره ها از اول
اومدن سمتم ک ببرن بخش ، اینم بگم فشارم و مرتب چک میکردن چون بالا بود میترسیدن ولی بهتر شده بود ، اومدن حرکت دادن ببرن دم در نگه داشتن ی عالمه اونجا ی نفر اومد پتو رو زد کنار شروع کرد شکممو فشار داد زیاد درد نداشتم چون بی حس بودم هنوز ولی یکم داشتم و التماس میکردم ک بسه تموم ک شد گفتم تروخدا دیگ نکنین گفت نترس تموم شد ولی نگو هنوز اولش بوده😿
بردنم بیرون مامانم تا دید منو اونجوری دارم میلرزم زد زیر گریه🥺
همراهم اومدن تا بخش رفتیم جا ب جا کردن رو تخت و رفتن من دیگ بی حسیم رفته بود و دردام شروع شده بود ولی در اون حد نبود ک نشه تحمل کرد بعد کم کم هم دردم هم لرزشم تموم شد گفتم مامان من چرا یهو خوب شدم😂گف چون همزمان چندتا باهم شیاف برداشتن گفتم پس چرا من ندیدم
با اینکه فکر میکردم بی حسیم رفته ولی نرفته بود نفهمیده بودم کی برداشتن
خلاصه ک نینیو دیدم و کلی عشق کردم و حالم خوب شده بود درد نداشتم
یه چند ساعت بعد دوباره دردام شروع شده بود اما بازم زیاد نبود مث یکم شدیدتر پریودی من پمپ درد اینام نداشتم خیلی خوب بود حالم بغل دستی هام همه داشتن و حالشون مث من بود اینجوری نبود ک پمپ درد دیگ همه چیو حل کرده باشه انگار ک پمپ همون شیاف باشه اولا همچین درد بدی نداره اون یذره هم با شیاف و مسکن هایی ک میزنن حل میشه
بارداری
مامان محمدرضا🩵 مامان محمدرضا🩵 ۳ ماهگی
تجربه سزارین😣 «تلخ هست مامانای سزارینی دوست ندارن نخونن»
چون از طبیعی هراس داشتم و اصلا توانایی شو در خودم ندیدم سزارین رو انتخاب کردم، خیلیا گفته بودن هیچ دردی نداشتیم و با شیاف مثل درد پریودی رو تجربه کردیم ولی من بدترین تجربه رو داشتم از سزارین و در عرض یک ساعت و بیست دقیقه تمام حس من برگشت، بی حسی بودم. وقتی ریکاوری بودم تونستم زانومو حرکت بدم و درد شکمم رو حس کردم به اتاقم نرسیده بودم توی آسانسور من از درد داشتم میمردم. هرچقدر بهم آمپول زدن خوب نمی‌شدم از ساعت ۱۰ صبح تا عصر ۵,۶ یکدم داشتم فریاد میزدم. یعنی دوبرابر سه برابر درد پریود نبود ها فک کنید لوس بودم. حتی پرستارها میگفتن چرا اینجوری میکنی ولی نمیفهمیدن داشتم میمردم از درد. دیگه به مامانم گفتم من دارم میمیرم دعای عهد رو باز کنین من گوش بدم و بمیرم. حتی نشد درست حسابی بچمو نگاه کنم. با همه اینا سه باز اومدن ماساژ رحمی و من دیگه مرگ رو به چشم دیدم، خواهرم می‌رفت ته سالن بیمارستان گوش هاشو می‌بست صدای منو نشنوه . نمی‌دونم چرا همچین تجربه ای داشتم از سزارین انقد درگیر بیماری بچم شدم بعدش یادم رفت حتی از دکترم بپرسم من چرا اینهمه درد کشیدم. درست ۷,۸ ساعت داد کشیدم و بعدش اروم گرفتم حتی دیگه شیاف استفاده نکردم. سوزش داشتم درد داشتم و قابل تحمل بود و شیاف استفاده نکردم ولی چه فایده که روز اول از درد مردم. الان میگم کاش طبیعی بودم حداقل این بود الان میتونستم دوباره اقدام کنم ولی بخاطر سزارین بودنم مجبورم شش ماه حتی بیشتر صبر کنم و چقدر سخته هم مرگ رو به چشم ببینی، هم این زخم برات الکی به جا بمونه و بچه تو از دست بدی.... خیلی التماس خدا کردم که اونو از من نگیره و من بخاطر پوچ این درد رو نکشیده باشم ولی نشنید منو ....😔❤️‍🩹
مامان آقا کیان مامان آقا کیان ۹ ماهگی
پارت ۴:
نمیدونم چطوری توصیف کنم ی حس عجیبیه ک حاضرم هزار بار دیگه به اون لحظه برگردم عالی ترین حس بود 🥺
اومدن صورت پسرمو چسبوندم به صورتم و من بوسش میکردم و قربون صدقش میرفتم چقد داغ بود صورتش🥲
ببینین من ساعت ۱۰ و۲۰ دقیقه وارد اتاق عمل شدم ۱۰ ونیم بچم بدنیا اومد یعنی هرچی از تبحر و دست سبک دکتر عزیزم بگم کم گفتم 🤌
بعد پسرم و بردن و دکترم شکممو بخیه زد و فرستادنم ریکاوری
اونجا نیم ساعت بیشتر نموندم خداروشکر حالم اوکی بود فقط یکم میلرزیدم خیلی کم
ساعت ۱۲ من اومدم توی بخش و یکم بعد بچمو اوردن کنارم عین ماه بود
اثر بی حسی من خیلی زود رفت و من پامو تکون میدادم یعنی اینکه گفتن تو بی حسی تا چندین ساعت حس نداری برای من دروغ بود
هرچند ک دردام با شیاف قابل کنترل بود
فقط نگم از اون لحظه ای ک اومدن شکممو فشار دادن یبار تو ریکاوری یبارم توی بخش ک من هردوبار رو حس میکردم و درد داشتم اون ماساژ رحمی توی بخش منو کشت یعنی جیغ میکشیدم خونم با ی شدت زیاد ازم میریخت ،درسته به نفع خودمونه این ماساژ ولی مرگو جلو چشام دیدم
مامان فسقلی مامان فسقلی ۹ ماهگی
خب منم اومدم تجربه زایمانمو بگم بهتون😍
من دقیقا ۳۸هفته بودم ک تصمیم داشتم طبیعی زایمان کنم و رفتم معاینه لگن شدم ک خیلی واسم دردناک بود حالا معاینه تحریکی نبود و بعد اون لکه بینی داشتم و بخاطر درد معاینه از لحاظ روحی خیلیییی بهم ریخته شدم تا ۳ روز حالم بد بود بعد با خودم گفتم من قراره زایمان کنم ک خیلی از عوارض و نداشته باشم پس وقتی با معاینه انقد حالم بده حتما بعد زایمان بدتر میشم جوری بودم ک میگفتم من بعد زایمان خودمو میکشم ک دیگ خانوادم گفتن برو سزارین منم منتظر ی جرقه بودم سریع رفتم پیش دکتر خودم و واس فرداش وقت زایمان گرفتم و درسته عمل بود ولی خیلی استرس نداشتم و سریع وسیله هارو اماده کردیم و رفتیم بیمارستان سوند اصلا درد نداشت و یه حس بد داشت تو اتاق عمل هم هیچییی نفهمیدم فقط تهوعی ک داشتم اذیتم میکرد ولی چون ناشتا بودم فقط عوق میزدم بعدشم ک اوردنم بیرون ماساژ رحمی چندتای اولو اصلا نفهمیدم ولی دوبار ک ماساژ دادن درد داشت ولی ن اونجور ک میگفتن با ی دست اروووم ماساژ میدن بعدم ک گفتن راه برو من سعی میکردم خیلی نترسم دردناک بود ولی ب خودم میگفتم اینم میگذره پمپ دردم نداشتم فقط بدیش این بود ک بیمارستان مسکن نمیدادن دیگ خودم قایمکی رفتم ی مفنامیک خوردم و شبو خوابیدم ولی بدون مسکن یکم سخته
مامان پسرم‌ودخترم❤️❤️ مامان پسرم‌ودخترم❤️❤️ ۹ ماهگی