رها بچم خدا خواسته بود
من اصلا قصد بارداری نداشتم
یک بار فقط یه رابطه مشکوک داشتیم و من فرداش اورژانسی خوردم ولی این سرتق خانوم تشریف آورد
من خودم ذاتم صلح طلب و ترسو هست
از داد و بیداد میترسم
رزا دقیقا خودمه
یعنی نوزاد سه ماهه قشنگ برا خودش حریم مشخص کرد و تا یک سالگی پدرشوهرم و بقیه نمی‌تونستن نزدیکش شن
از اول از صدای بلند میترسید و گریه میکرد
هنوزم همونه
برا همین من همیشه دوست داشتم رها یک دختر سرتق شه
یه همکار داشتم سرکار، خیلی جسور بود به راحتی با ده تا مرد دعواش میشد و محکم وایمیستاد
خلاصه که رها خانوم واقعا همون شد که فکرشو میکردم
درسته که بزرگ کردنش سخته
ولی می‌دونم تو بزرگیش هوای رزا رو هم داره
الان اومد دست رزا رو گاز گرفت به خودم اومدم دیدم دارم سرش داد میزنم
و خیلی جسور فقط نگاهم کرد
حالا رزا اگه بود سه بار شلوارشو خیس میکرد از ترس
یکم بغضی شده بود، خواستم بغلش کنم پسم زد و از آشپزخونه رفت بیرون🥺
قربونش بشم

تصویر
۱۸ پاسخ

سلام عزیزم
اینجا پیام میذارم ببخشید
من یه نگرانی دارم
اگه در موردش اطلاعاتی داری ممنون میشم بهم بگی🙏🙏♥️
دخترم5سالشه و بیشتر اوقات تو نقاشی هاش از رنگ سیاه استفاده میکنه
خیلی نگرانم🥺
الان یکم بهتر شده ولی بازم رنگ غالب نقاشی ها سیاه هست
مهد میره معلمش یه شعر گفته حفظ کنن و در موردش نقاشی. بکشن
نقاشی رو کشیده
خورشید و گل و پر وانه
خورشیدو زرد کرده
گلم نارنجی و قرمز
رو بال پروانه قلب کشید قرمز کرد ولی خود پروتنه رو کامل سیاه

دیروزم نقاشی کشید منو باباشو خودش و اسمون ابر
منو ابرو اسمون سیاه کرد بقیه رو هم رنگ نکرد
میگه چون شب بود سیاه کردم
تو هم لباس سیاه پوشیده بودی چند وقت پیش
تو مهدشم اوایل هنش سیاه میکرد کامل که هانونش برام نوشت از رنگای رنگی بیشتر استفاده شود
باهاش صحبت مردم
از, رمگی استفاده میکنه ولی بازم رنگ غالب سباه
خیلی نگرام
شما کتاب زباد می‌خونی
راجع به این موضوع مطلبی خوندی عزیزم؟

ای خدا😍

بچه های اول مظلوم ترن معمولا

بچه های خدا خواسته جسورترن 😁

تو باید رمان بنویسی 😊جمله بندی قشنگه

الهی عزیز دلم چه قشنگ تعریف کردی ازش
خداحفظش کنه

دقیقا بچه دوم منم خیلی پررو و نترسه 😁 گاهی به خاطر کاراش دعواش میکنیم اصلا از رو نمیره میخنده و دوباره تکرار میکنه به هیچ صراطی مستقیم نیس ولی دخترم خیلی خانومه از همون اول خانوم بود کافیه فقط براش توضیح بدی که چرا یه کاریو انجام بده یا نده دیگه نگران نباش چون مطمئنی که کاملا درک کرده 😘
آدمی همینه اصلا دنیا با همین تفاوتاش قشنگه...❤️

اما دوتا دخترای من اینجوری نیستن به شدت ترسو تازه دومی از اولی خیلیم کتک میخوره منم خیلی ناراحتم به نظر شما میگم بهش زدن کار درستی نیست یا دست برای زدن نیست اکیه اولی خیلی میزنه به صورت دومی البته گاهی میگه دوستت دارم یا بازی کنن ولی اونجوری که بزنم هست

سلام‌مامان دخترام. درخواست میدی. گلم‌

خوشم اومد
درخواست میدی گلم من پر شدم

ای جااانم خدا حفظش کنه برات بچه های من برعکسن دخترم که اولیه به شدت شجاع و نترس و جسوره زیر بار زور نمیره ولی پسرم مظلومه

ای جان دلم
من همیشه مامانم تعریف میکنه وقتی مثلا یکی یه دونه میزد منو تا چند تا نمیزدم بیخیال نمیشدم😁

مثل نویسنده ها نوشتی☺️

وای خداااا😍😍 چشاش مظلومههه🥲😄

خداحفظش کنه گلم

مهسا جان من میتونم پی وی مزاحمت بشم ؟

ای جانم به خدا بچه های این نسل اینجورین ما یه مراسمی دعوت بودیم برای ناهار رستوران دعوت کردن دلسا همش از جاش بلند میشد بهش گفتم دلسا انقدر بلند نشو میان جات و میگیرن دیگه نمیتونی پیش مامانی بشینی به خدا بلند داد زد گفت خانمها و اقایون هیچ کسی حق نداره جای من بشینه یعنی من اب شدم از خجالت🤣🤣به خدا دخترخاله مادرشوهرم اومد بشینه دلسا نذاشت گفت مگه نگفتم اینجا جای منه کلا بچه های این زمونه خیلی زبون دارن که خیلی هم خوبه

😂😂😂ای جان خدا ببخشه برات دوتاشونو.منم داستان دنیا اومدن نیکی مفصله سال سوم عقد باردار شذم با وجود تمام اختلافات اختلافاتون نگهش داشتم و الان خیلی خوشحالم با این ک گند ترین روزای عمرم دوران بارداری بود بارورت میشه وقتی رفتم خونم 40 روز بعد بچم دنیا اومد؟الامم با وجود شیطونتاش به شدت باهوشه ..خداروشکر میکنم

عزیزم 🥲🥰🥰
رها جان دومی هست ؟

خدا حفظش کنه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت40

-نمی‌تونم مینو منتظر منه، می‌ترسه اگر خونه نباشم باید برم خونم.

وقتی صداقت در حرف‌هایش باعث شد راهنما بزند و مسیر را به سمت پایین شهر دور بزند.

هر دو تا مقصد سکوت کرده بودند و‌ ملورین هر از گاهی به کیسه داخل دستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زند.

با این وسایل خورد و خوراک چند ماهشان جور شده بود و فقط مجبور بود پول داروهای مینو را بدهد.

محمد با دیدن ملورین آب دهانش را به سختی قورت داد، مثل اینکه واقعا محتاج بود که با چند تا بسته خوراکی اینطوری خوشحالی می‌کرد.

با یک دست فرمانش را گرفت و دستش را جلو برد، ملورین خودش را جمع کرد و به محمد نگاه انداخت.

در داشبورد را باز کرد و کاندوم و قرص‌ها را کنار زد، دستش را بیشتر دراز کرد و حواسش را به جلو داد.

دستش که به پول هایی که در داشبورد خورد برداشت و به ملورین گفت:
-در داشبورد رو ببند.

ملورین سر تکان داد و این کار را انجام داد، در حال رسیدن به مقصر بودند که یک دسته تراول دستش داد.

دختر همونطور به دست محمد خیره شده بود که توی هوا تکانش داد.
-بگیر دستم خشک‌شد.

-این چیه؟
-بگیرش.

ملورین از دستش گرفت و سوالی به نیم‌رخش نگاه کرد.
-برای خرج دوا و درمون خواهرت به دردت می‌خوره.

ملورین بغضی کرد این خانواده بیشتر از هر کسی به دادش رسیده بودند، همسایه‌های چندین ساله‌اش که اصلا برایشان اهمیتی نداشت که با چه چیزی دست وپنجه نرم میکرد
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
پارت دوم

تجربه خود من
رزا به شدت تو کلاس ها کم حرف بود
و نمیتونین از حقش دفاع کنه

یه روز تو کلاس ژیمناستیک، من شنیدم که مربی گفت همه این حرکت رو زدن؟ و رزا بلند گفت نه من نرفتم؛
( رزا کلا بچه خجالتی ای هست، ژنتیکیه من خودمم بچگی خجالتی بودم)
من بعد از. کلاس این رفتار رو بزرگ کردم و گفتم واقعا خیلی عالی بوده
به پدرش هم شب گفتم و اونم تشویقش کرد

از اون جلسه به بعد رزا انقد سر کلاس حرف میزنه که مغز مربی رو میخوره😅
همش نظر میده
و من واقعا خوشحالم که کمکش کردم

باید قبول کنیم که یک سری اخلاقیات ذاتی هستن مثلا دختر دوم من بسیار اجتماعی هست و قطعا نیازی نداره من اصلا کمکش کنم
ولی من چون خودم بچه خجالتی ای بودم و قبل رفتن ب مهمانی همش استرس داشتم الان رزا رو بهتر درک میکنم
اگه بچتون از جمع استرس میگیره حتما بهش کمک کنید چون با کمی کمک خوب میشه

رزا قبلا از مهمونی رفتن و مهمون اومدن خونمون بدش میومد!
ولی الان دیگه انقد که از آداب اجتماعی براش گفتم و با عروسک اش شبیه سازی کردیم مهمونی هارو و همچنین سعی کردم تو جمع بهش توجه کنم نه اینکه رهاش کنم
الان مدام با من چونه میزنه که چرا مهمون دعوت نمیکنی!!
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
من نمیدونم چرا بچه هام انقد با خواب شب مشکل دارن؟؟
باور کنید نصف عملکرد مغزمو از دست دادم
از بس که شبا گند میخوابم صبحها همش روهوام
سردردددد
دقیقا پنج ساله که یه شب راحت نداشتم
استارتش از ماه های آخر بارداری دختر بزرگم خورده، اونم ک تا سه سالگی حتما یکی دوبار رو بیدار میشد
باز شد تولد دختر دومیم
الان نزدیک دوسالشه ولی عین چی شبا با غرغر بیدار میشه
دیشب دیگه بذترینش بود
خودمم سرماخورده ام
دیشب مسکن خوردم یک خوابیدم
از سه بیدار شد همین الان خوابید! الآنم ک باید برم سرکار
نمیدونم چرا بدنش میخارید! یکم هم دونه کوچولو رو سینش زده بود آخر بردمش حموم الان درش آوردم خوابید
موقع لباس پوشیدن هم انقد جیغ زد و لباسارو پرت کرد رو زمین که آخر محکم سه تا مشت کوبیدم تو سرم🤣🤣🤣🤣به زور جلو گریمو گرفته بودم
هیچ وقت فک نمی‌کردم یه خواب یک دست تا صبح بشه برام آرزو😅
خداروشکر بازم که سالمن
ب نظرتون بخوابم یا تشریف ببرم سرکار؟😅 هر چند ک خوابم نمیاد ولی عجیب سردردم
مامان آسنا و آرتین مامان آسنا و آرتین ۵ سالگی
دیشب بدترین روز زندگیم بود الهی که چیزی که من تجربه کردم هیچ مادری تجربه نکنه دیشب داشتم تدارکات شب یلدا رو میدیدم دخترم از صبش یه ذره بی‌حال بود اما چیزی نبود که نگران کننده باشه عصر تو آشپزخونه بودم اومدم بهش دست زدم دیدم یکم تب داره تبسنج آوردم تبشو گرفتم نزدیک 38 بود منم رفتم فورا پاشویه کردم بعد ایبوپروفن دادم که تبش بیاد پایین. کم کم بهتر شد بدنش سرد شد دیگه پیش همسرم نشسته بود داشت کارتون میدید یکم که گذشت یهو شوهرم داد زد دیدم دخترم چشاش چرخیده همه بدنش مث قیر سیاه شده تا حالا همچین چیزی ندیده بودم گفتم دور از جونش دیگه دخترم مرد بهم حمله عصبی دست داد نفهمیدم چیشد وقتی به خودم اومدم دیدم دخترم خداروشکر به حالت عادی برگشته بود شوهرمم برا هردومون اورژانس خبر کرده بود داشتیم میرفتیم بیمارستان. اومدیم گفتن تشنج کرده واقعا نمیدونم چرا اینطوری شد هیچ وقت سابقه نداشته اما من مردم و زنده شدم. بمیرم دخترم این مدت فقط تو دکتر و بیمارستان بود تو روخدا برا سلامتیه همه بچه ها دعا کنید یکیشم دختر من. بمیرم شب یلداش تو ای سی یو بود😔
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
پارت دوم
کتاب مادر یک دقیقه ای

یادتون بیاد از زمانی که کارنامتون رو می‌بردین خونتون، احتمالا از بین ده تا درس پنج تاش ۲۰ بود، سه تاش ۱۷ و یکی ۱۵ و یکی ۹
خب قطعا اون چند نمره خوب اصلا توسط والدین ما دیده نمیشدن
چه حجم استرسی به ما وارد میشد

خب این کتاب چی میگه؟؟
مادر یک دقیقه ای با دیدن کارنامه بچه، میگه وااای تو پنج تا درس رو ۲۰ گرفتی و سه درس ۱۷
این واقعا خوشحال کنندس
چقدر عالی واقعا مشخصه که خیلی تلاش کردی حتما خودت هم از داشتن نمره ۲۰ خیلی حس خوبی داری؛ حالا باید برای داشتن این نمره ۲۰ تو کارنامت حسابی جشن بگیری و امروز بازی کنی
بعد از اتمام اون روز
در روزی که برای هدف‌گذاری مشخص شده به کودک میگیم خب حست از داشتن نمره ۲۰ چی بود؟ از داشتن نمره ۹ چی بود؟ و قراره چه برنامه ای براش داشته باشی؟

( من خودم یادمه یه بار یه امتحان ریاضی ک بیشتر سوالات هوش بود معلم کلاس پنجم ازمون گرفت، من ۱۱ شدم بیشترین نمره کلاس و بقیه همه ۴ و ۵ شدن، و مامان و بابام به شدت منو دعوا کردن!! من تا چند روز استرس داشتم و ریشه الان استرسی بودنم هم قطعا یکیش برمیگرده به این موضوع ها)
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
فرزندپروری

آموزش احساسات واقعا سه نیاز ضروری برای بچه هاست
اونا باید بدونن الان چه حسی دارن
بازگو کنن
برای کنترلش دنبال راه حل باشن
و آخر با تکرار و تکرار و تکرار جعبه ابزارشون تکمیل میشه و بدون هیچ فکری یاد میگیرن موقع عصبانیت باید نفس عمیق بکشن، نباید به دیگران آسیب بزنن و ...
همون‌طور که الان ما تو جعبه ابزار اخساسیمون اینه که خب تا عصبانی شدی بی توجه داد و بیداد کن😅

من از اول رو احساسات رزا خیلی کار کردم
از حدودا سه سالگی

رزا کلاس زبانش رو تنها نمیره، با اینکه مهد تنها می‌ره ولی اونجا نه
یه روز من کار داشتم و گفتم شما برو تو کلاس تا من برگردم
حالا واکنش رزا و من👇🏻👇🏻
میگم که ایده بشه براتون
رزا: موقع پیاده شدن از ماشین یکم مقاومت کرد و ...
موقعی که پیاده شد تا در کلاس رفت و برگشت و با گریه گفت احساس نگرانی دارم چیکار کنم حالم خوب شه؟؟
واکنش من: بیخیال کلاس نشدم که اکی نرو، عصبانی نشدم، احساسش رو نادیده نگرفتم، با بچه های دیگه مقایسش نکردم
فقط باهاش همدلی کردم و گفتم من باید برم عزیزم
اون گفت پس من چیکار کنم که حالم خوب شه؟( خودش دنبال راه حل گشت)
گفتم نفس عمیق بکش چند تا
بدون که مامان میاد
چند تا هم بپر بپر کن
و بدو بدو برو تو کلاس
تو کلاس وقتی بری حالت خوب میشه
من از همه مامانهای زودتر میام دنبالت

و وقتی رفتم دیدم از پسش برومده، آخر کلاس بهش گفتم آفرین دختر شجاعم، بهت افتخار میکنم، واقعا به کلی کارام رسیدم
و الان حسابی انرژی دارم و میتونیم باهم بریم خونه بازی کنیم
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت41

به سر کوچه که رسیدن با دیدن مینو از راه دور که گریه می‌کرد، حس کرد قلبش نمی‌زند.
-نگه دارید.

محمد با تعجب به سمت ملورین برگشت که هراسان نگاهش می‌کند.
-گفتم نگه دارید.

محمد دوبار پشت سر هم پلک زد و احساس می‌کرد که این صدای از ملورین نیست، بلند به سرش داد زده بود نگه دارد.

وقتی مصمم دید ملورین به دستگیر در چنگ می‌زد، با اینکه ماشینش در حال حرکت باز نمی‌شد اما نگه داشت.

ملورین از جایش پرید و به سرعت سمت جایی رفت، محمد انگشت اشاره دست چپش را روی لبش گذاشت و نگاه صحنه رو به رویش انداخت.

گوش‌اش که زنگ خورد نگاهش به کیسه‌ها و برگه چک افتاد، بدون اینکه به زنگ گوشی‌اش اهمیت بدهد از ماشین پیاده شد و به در تکیه داد.

در آن بلبشوی راه افتاده کسی حواسش به ماشین مدل بالا و پسری که به آن تکیه داده بود، نبود.

زنی در حال فریاد زدن بود و ملورین بی سر و صدا فقط به آسفالت خیابات نگاه می‌کرد، دختر بچه‌ای به پایش چسبیده بود و با ترس نگاه می‌کرد.

محمد دست در جیب شلوارش کرد و پاکت سیگار وینستونش را بیرون کشید، نخی در آورد و به سیگارش فندکی زد.

-کثافت آشغال از وقتی پاتو گذاشتی تو این خراب شده زندگی رو ازمون گرفتی.

پکی به سیگارش زد و باز خیره صحنه رو به رویش شد، عده‌ای زن و مرد دورشان حلقه زده بودند و در گوش هم پچ پچ میکردند