میدونین الان به چی فکر میکردم
اینکه واقعا راست میگن آدم باید شانس داشته باشه
مامانم همیشه میگه شانس باید از اول داشته باشی با اون یبار تا آخر عمرت معلوم میشه
منم بچه سالم دارم خودم سالمم شوهرم سالمه ولی آدم باید شانس هم بهت رو کنه داشته باشی
جاریم نزدیک 15ساله اومده اونیکی 7یا8ساله کوچیکه خونه اش کاخه انقدر شانس داره شوهرشم خوبه ها ساده رام جاریم
هیچوقت زیپ کیف پولش بسته نمیشه شوهرش کار خونه بیرون (من حاملگی اونو دیدم از بچه زده شدم) هروقت حامله بود اومدم خونه گریه کردم واسه خودم و دختر کوچیکم هی خدا بعد جاریم چجوریه شلوارشو نمیتونه بکشه بالا مسخره نمیکنما ولی اینجوریه
من 5ساله ازدواج کردم حالا نمیدونم شاید شوهر منم منو دوست داره😅 ولی از بچه زده شدم شوهرم دوسه باری کتکم زده یکمم خسیسه میگم چرا پس من اینجوریم با دوتا بچه کوچیک میخوام کار هم بکنم میدونم قراره بهم فشار بیاد جسمی ولی مجبورم
همش میگم خدا کنه کار کنم پول بیاد دستم حالا به ارزوهامم نرسیدم نرسیدم دیگه لاقل میگم تلاشمو کردم
آخه خونه پدرمم روز خوش ندیدم جاریام هر هفته میرن
من هیچ راضی نیستم جای غریب نه کسی زنگ بزنه نه بیاد خونم انقدر روی واقعی همه رو دیدم
دلم گرفته بود گفتم به شما بگم🙂

۲ پاسخ

عزیزم کار کردن و مستقل بودن خانوما بهترین کاره واقعا
آدم از یه جای کوچیک شروع میکنه و کم کم کارشو رونق میده
هر آدمی خوبی و بدی های خودشو داره
زوم نکن رو بدیاش هممون خوبی بدی داریم کامل نیستیم انشالله بهترم میشه

عزیزم منم همیشه میگم شانس ندارم اما بعد طلاقم و فشار جامعه و خانوادگی ازدواج مجدد کردم دو تا دوقلو دارم بعد 8 سال صاحب خونه شدم اما بازم مشکل دارم وقتی با کسی حرف میزنم میگن خوش‌حالت ببین هیچ وقت زندگی خودتو با بقیه مقایسه نکن هیچ وقت به همون کم خودت قانع باش و اروم باش

سوال های مرتبط

مامان شیرین مامان شیرین ۱۷ ماهگی
یه چیزی میگم خانما رود جبه نگیرین دست خودم نیست
من یه مدته از خودم دور شدم از وقتی زایمان کردم الان یک ساله من اون ادم سابق نیستم حوصله ندارم اعصابم زود خورد میشه داد و بیداد میکنم به کارام نمیرسم یا اگه برسم حوصلم نمیشه مثل قبل انجام بدم قبلا حتی با خشک‌کن و پارچه سقفی تمیز میکردم
الان نمیشه همش دخترم نمیزاره
از امروز تصمیم داشتم عوض بشم به خودم خونه زندگیم دخترم برسم اما خب کو ساعت 6 بیدار شدم نماز خوندم مسواک و اینا صبحانه حاضر کردم شوهرم شکار بود اومد اومدم صبحانه بزارم دیدم دخترم بیدار شد با خوشرویی و اینا اوکی بودم صبحانه خوردیم شوهرم رفت کار داشت دخترم پشت سرش به قران تا یک ساعت گریه میکرد هرکاری میکردم اروم نمیشد بهش مداد و دفتر دادم خط خطی کنه رو به روش بلند شدم ورزش کنم خودشو پاره کرد از بس جیغ و گریه گلوش به خدا پاره شد دیگه نفس نمیتونست بکشه بلندش کردم باز یکساعت هرکاری کردم اروم نمیشد دیگه نشستم رو به روز یهو عصبی شدم جیغ زدم داد کشیدم بلند خودم زدم بعد اومدم بخوابونمش باز نخوابید بازم گریه خودم اینقدر زدم اینقدر گریه کردم به خدا به هیچ کارم نرسیدم بازم یعنی یا باید کنارش بخوابم یا هیچ اینکارو میکنه میدونم بچت میدونم به خدا که من تحملم کم شده خب چیکار کنم من اینطوری عصبیم از ذوق اینطوری بودم اگه خونم تمیز نباشه به خودم نرسم وقتی خودمو ببینم شبیه افسرده ها باشم ناراحت میشم از طرفی اینا مهم نیستن دخترم مهم تره اما اونم همش پروسه ی دندون یا بد خلقه یا نمیدونم چی نه شب میخوابه نه روز درست و حسابی نه غذا میخوره کلی درست میکنم نه چیزی به خدا عاصی شدم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟