دیشب بعد حرفای مادر شوهرم و این که من ناراحت شدم از حرصم فرداش به جاریم که ی ساختمونیم تریف کردم اخه اون همیشه میگه ی ساختمون بودن خوبه فلان ‌گفتم والا مامان میگه ینی مادر شوهر چرا فردا مهمون داری به نا نگفتب دیگه نگفتم شمارو گفتع به خودش نگیرع ولی غیر مستقیم اونارم رسوندم تو حرفم ما همه ی ساختمونیم دیگه نمیشه که من بگم عه ولش کن پس دوست شوهرم میاد بزار مادر و پدر شوهرمو نگم دیگه جاریمینا چهار تان اونا دوتا خودمم مهمونی داشتم که حتی خودم زنشو بار اول میدیذم پاگشاییش بود نمیشد بگم اینارو اینجا دیشب نوشتم براتون که دیشب مادر شوهرم اومدع بود گفته بود چرا به فلان پسرم ینی من جاریمینارو دعوت نکردی منم گفتم پسرت میگع مهمونمون غریبس جلو خوددتم گفت گفت اخه جلو اونا زسته برادرس نباشع ینی جاری من منم گفتم نه چرا زشت باشع مردم چین پس منطورم مگه مردم هر کس خونشونه همه میرن بعد خلاصه به جاریم گفتم اونم گفت نه تپ اصلا به من میگفتی من نمیومدم منم به جاریم گفتم ما اینجا انگار حق نداریم کاری کنیم این اخذین مهمونب که میدم هر کس میاد میاد مبگع من نبودم چرا هیچ کس نمیاد خونه ما فقط پدر مادرم میان نمیاد هر مهمون یا دوست بیاد میاد میشینه مهمونا هم دوستا سوهرمن خلاصع که جاریم رفت پایین بقیشم اللن مینویسم

۵ پاسخ

منم کفتم الکی میگع که من نمیومدم اون دفه ام مامانم اینجا بود با بابا داداششم بهم گفت فرداش چرا به من نگفتی بیام فلان من چجور داداشم بابام راحت نیستن بعد جاریم گفت حالا مامان گفته به پسرم ینی به شوهر من ژنگ میزنه میگع منم حس کردم حالت تهدید یا طلب داره شوهرم چن دقیقع یعد اومد گفتم مامانت کارت داره راجب مهمونی رفت به مامانش کف چیه چی میگی داری میگی چرا دعوتتون نکردم اون گف نه من فقط از زنت پزسیدم دعوتن در صورتی که دروغ میگه گفت زشته دعوت نکردی بعد شوهرمم گفت چیه باید به مهمونا بیام یگم قبلش برات توضیح بذن زنش راحت نیس میگم بیاد بهت توضیح بده گف نه من هیچی نگفتم ما نمیایم همین تقصیر خودشون بود هم به ما عنگ خسیسی زدن هم به خودشون عنگ گرسنگی زدن هم اعصاب منو خراب کزدن من شبش نخاییذم هم اخر سر بی فرهنگیشون به شوهرم ثابت شد تاژه ما خسیس نیستیم تو این ماه دوبار دعوت شام کزدیمشون

جاریم رفت بعد یکم بعد زنگ زد گف مامان خودش اومد بهم گفته من دیشب به فلانی گفتم ینی به من فهمیدم ناراحت شد کاش نمیگفتم منم گفتم اون که ول نمیکرذ تمومس نمیکرد بعد اینجور گفتع بعد گفت گفته نه اون ا خودش گفته من نگفتم منو بگو من کفتم شمارو بگه منن گفتم چجور من تورو بگم‌ اونارو‌نگم مگه میشه گف اره چرا نمیشغ مامان گفته فلانیم میاد اینم داداششه در صورتی که تو خونه بهم گف من نمیومدم منم گفتم شوهرن خودش خاسته دوسش تنها باشع بعدشم چرا اینارو میاد به من میگه به من چه من فقط غذارو دزست کردم برع پسرش بگع منم دیگه مهمونی نمیذم کف چرا ندین مگع از دستتون گزفتن بعد از دهنش پرید گف اومده بودم خونه شما مامان اومدم خونه گفتع رفتی بالا ینی خونه ما چیکار بعد من بعشذگفتم منم گفتم اونم مثه کاراگاها همش تو پله هاس

خداروشکر با قوم شوهر بخاطر دخالتا بی جاشون قطع رابطم
شمام بهترین کار و کردید

یه دوسه دفعه مهمونی بگیر دعوتشون نکن تابراشون عادی بشه

وللش کن دوبار همچین بشه دیگه هیچکس توقعی نداره
ماهم نزدیک بودیم توقع داشتن خانوادم میان همرو بگم منم نمیگفتم بعدا میگفتن محل نمیدادم

سوال های مرتبط

مامان دخترم مامان دخترم ۳ سالگی