حالم از هرچی بچه داریه بهم میخوره یعنی دلم میخواد بمیرم دیگه دخترمو نبینم ب چشم خستم کرده دیگه همش لجبازی کارای بد و بی تربیتی بهش میگی نکن عین وحشیا حمله میکنه بهت آبرو برام نذاشته دیگه بچع هم اینقد بی تربیت اخه مثه چی خوابش میاد و حاظر نیست بخوابه فقط میخواد مخ منو بخوره دیشبم جشن دعوت بودیم همه زنا واسه خودشون نشسته تو خونه من عین مترسک در کوچه بودم چرا؟چون خانوم هوس کرده بود با بچهای ۱۰سال بزرگ تر از خودش تو کوچه بدو بدو کنه هر مردی میومد رد میشد با تعجب نگام میکرد همه میگفتن ولش کن برو تو اعصابمو بدتر خورد کردن اخه کی بچه ۳ ساله رو ول میکنه در کوچع اومدیم یکی بردش این شهر ها پره از ادمای حروم...تازه خودشم افتاده بود دنبال ی مردی میگف دایی دایی فک میکرد شوهر خواهر شوهرمه تا خودم دویدم دنبالش گفتم دایی نیس غریبه اس نگهش داشتم دوباره افتاده دنبال ی پسر بچه فک میکرد پسر عمشه خستم بخدا مغزم دیگه نمیکشه چرا هرجا میرم همش باید زجر بکشم ک کجا رفت نره گم بشه تو خونه جونش درمیره گوشی بدی دستش اونجا خودشو کشت گف گوشی نمیخوام فقط بیرون هرکار کردم غذا نخورد دوباره اومدیم خونه خودمون شامشو بدم ساعت ۱ شب بود گیر داده بود خوابم میاد بزور چن لقمه بش دادم خوابوندم دوباره وقت ناهار میگه خوابم میاد گفتم چطوره فقط چشمت ب غذا میوفتع خوابت میاد میدونم الان میخدایید بگید سنش کمه همش ۳ سالشه حالیش نیست خودم همه اینا رو میدونم ولی خستههه شدم دیگه واقعا دیگه کم اوردم با غذا خوردنش یجور خون ب دلم میکنه با رفتارای دیگش یجور گیر داده من شیر رو بریرم تو لیوان از لیوان بریزم تو شیشه شیر هرچی میگم میریزع داد و فریاددد هوووف مغزم دیگه نمکشه رد دادم بخدا

۳۰ پاسخ

شوهرت پس کجاست احه

منکه همسرم دریانورده و یک ماه نیست تا برگرده و من و پسرم تنهاییم تو شهر غریب بازم‌مادرشوهرم بود خوب بود کمک میکرد. مادرشوهرمم که بعداز یکسالگی پسرم فوت شد و پدرشوهرمم که چندساله فوت شده و کلا تنها شدیم. ولی خب وقتی همسرم از دریا برمیگرده میاد خونه خیلی کمک حالمه و سعی میکنه که نبودشو جبران کنه. دیگه الان چندماهییه اومدیم شهر خودمون که حداقل پیش خانوادم باشیم

عزیزم اگه مبتونی بزارش مهدکودک نا چند ساعت خودت استراحت گنی

من ک رددادم🥴🤦

بنظر من بچه داری خیلی سخته ولی اگر کسی باشه مامانو درک کنه کنارش باشه
مثلا شوهری آدم به ما بگین عشقم عزیزم جونم شما با بچه خیلی اذیت شدی بیدی چند دقیقه یا دو ساعت من با تو کمک کنم اینجا خیلی خوب میشه ماما شاداب سری حال و آروم میشه

حق داری من بعضی وقتاعصبی میشم میزنمش

منم ب مامانم اینا میگم همسنای کیان چجوری ب حرف مامانشون میشینن یجا کیان رفتیم پاتختی خواهرم ی کاری کرد گریم گرفت پاشدم رفتم خیابون نذاشت بمونم

درکت میکنم چون تمام مسئولیتا رو دوش تویه
منم مث تو
کلا از نوزادی یباد بچه رو نگه نداشته شوهرم
تا همین الان
میگفتم بچه رو نگه دار من فقد طرف بشورم انگار نگار ۱ دقیقه فقد نگه میداشت
همین الانم همیطوره
میام گهواره میبنم بچها با باباشون رفتن بیرون
یا طرف بجه رو گداشته جا شوهرش رفته بیرون خودش.. ولی ما ن.. پسر منم لجباز شده جدیدا..

بچه ها همشون عننن

وااااای عزیزم خدا بهت صبر بده

پسر منم اینجوریه هرجا برم باید با اعصاب خورد برگردم حتی یه مهمونی
تا وقتی بچه دیگه ای نباشه خیلی خوبه ولی چشش ب یکی بخوره واویلا میشه

پسر منم خیلی اذیت می‌کنه بردمش آزمایش کم خونی داشت ببرش دکتر

فکر میکنم الان بخاطر سنشونه پسرمنم بهانه گیر شده

تنها مشکلت چیه تنهابودنت اگه یه خاهرشوهرت یامادرشوهرت یه ساعت براش نگهش میداشتن انقد اذیت نمیشدی من همیشه تنهابودم ولی دیدم مادرایی که کمک دارن توبچه داری چقد خوب راحت

من الان ۲۷سالمه یه دختردارم دوماه وارد۴سال شده یه دختردیگه هم دوماهش هست کوچکی اصلا جایی نبردم فعلا فقط بزرگی وخدارشکرجایی میریم خیلی خوبه توخونه فقط خیلی دوست داره همچی پهن باشه وسط
الان بهترکنترش میکنم قبلا منم لج میکردم باهاش الان مثلا باخوبی یه چیزی که میگم گوش میکنه بنظرم به خوبی باهاش صحبت کن قبول میکنه هرچی بگی

منم واقعا کم اوردم

مامان ماهلین سنتون چقدر بودبچه دارشدی من 27 سالگی بچه دارشدم الان مهیار 3 سالشه دارم روانی میشم

جانا سخن از زبان ما میگویی منم دیگه مغزم نمی‌کشه بااین تفاوت که شوهرم هست ولی کلا هیچی و گردن نمیگیره تک‌ و تنها دارم بزرگش میکنم

پسر منم جدیدا لجباز شده خیلی پرو ترسم نداره اخر مجبور کرده دستمون روش بلتده بشه بزنیمش

منم همین طوریم خودم بچم چن شبه شبانه روزی نگه میدارم دیروز میخاستیم تصادف کنیم ازدیروز حالم بده هرکاری میکنم خوب نمیشم یکسره گریه میکنم این قدر حالم بد بود زنگ زدم به شوهرم میگم این طوری شده مسخره ام میکنه مردک عوضی اینقدر خستم مرگم ازخدامیخام 😭

پسرمنم لجبااااااز. درکت میکنم... خدا صبر و توان بده بهمون فقط ...‌

سلام اره پارک ببر بیرون ببر الان هوا بهتر ببر به تابش بده یه ساعت راه برید برش گردون خونه خیلی تاثیر می‌زاره
بچه‌ها چون توی آپارتمان هستن اینجوری هستن تو خیابون یا پارک حتی گل بازی یا شن بازی توی تراس یا ملافه بندازی تا بازی کنه خیلی تاثیر می‌زاره من تجربه کردم انرژی بچه تخلیه میشه یا تو حموم آب بازی خیلی خوبه
من روغن بردم تو حموم با آب قاطی کردم نیم ساعت بازی کرد خودم هم نشستم تو حموم ریلکس میکردم و نفس طولانی می‌کشیدم هم خودم آروم تر شدم هم بچم
سعی کن روزی یکی دو ساعت این کارها رو انجام بدید خیلی تاثیر می‌زاره
منم افسردگی والا گرفتم این همه که بهونه میاره و گریه می‌کنه ولی مجبورم به جای داد زدن و اعصاب خوردی راه کار داشته باشم

هووووف میدونم بدون هیچ کمی فقط در حد یه ذوق کمکشون حتی مامانم حاضر نیست دو ساعت بگیرتش ـ شوهرمم بوقه عرضه نداره

وای خیلی سخته پیرمون کردن بچه ها میگم فک کنم بخاطر همین رفتارهای دخترته که مادرشوهرت و دخترش اکثرا هر جا میرن به تو نمیگن🤔

عزیزم خدا کمکت کنه واقعا
ن سخته دختر منم گاهی منو دیونه میکنه دلم میخاد چند ساعت نباشه اعصابم اروم باشه

یه نفس خوندم😁✋
تو هم مثل منی ..بیشتر رفتار اطرافیان حالتو خراب میکنن تاکارای بچه..پسر منم خیلی اذیت می‌کنه..باز تو خونه خودمون هستیم تحمل میکنیم..جاییکه میریم اینقدر حرف میزنن اعصابمون خرد میشه وپسرمونو دعوا میکنیم..
دخترم ارومتره اما چند باری واسه اسباب‌بازی تو بیمارستان که میریم غش کرده از گریه و همینطور اطرافیان نگاه نگاه..تعجب ..تعجب..شوهرم خجالت کشید عصبی شد...من دستپاچه شدم..یهو یه خیر دیده گفت ببریدش بیرون..ماهم بردیم آروم شد

واااای خدا بهت صبر بده دختر منم همینه ، انقدر شر و شیطونه نگم برات منم خیلی خسته ام تو شهر غریب هیچکس ندارم تازه یه دختر نوجوان تازه به بلوغ رسیده رو اعصاب هم دارم ، واقعا رد دادم

حق داری واقعا
بچها بیش ازحد رومخ و خسته کنندن
میدونی تو چی نیاز داری؟؟
استراحت
ببرش خونه بازی و برو یکی دوساعتوبراخودت استراحت کن

نمیدونم مادرا چه برداشتی ازحرفات میکنن الان
ولی من خودم وقتی به این مرحله میرسم فقط دلم ارامش میخوات و توجه

عزیزم کاملادرکت میکنم واقعا بچهامخصوصاتواین سن ادموکلافه میکنن من که پسرم سرخوابوخوارکش پیرم کرده شوهرمم سررفتارای خریتش پیرم ‌کرده

دختر منم دقیقا همینه بخدا
حالم از خودم بهم میخوره نمی‌دونم چرا انقد لجبازن

سوال های مرتبط

مامان آرادکوشولو مامان آرادکوشولو ۳ سالگی
یکم دلدرد کنم شاید اروم شم خواب نمیرم از بس دلم شکسته....😔😔😔😔دیشب خونه آبجیم دعوت بودیم بعد شوهرم رفته بود ی سوسک داده بود دست پسرم و اونم باهاس بچه هارو میترسوند بعد خواستیم بیایم خونه من ب آراد گفتم مامان دیگه کثیفه بندازش دور بریم دستاتو بشوریم مریض میشی هرکار کرد نمیداخت بیرون منم گرفتم ازش و رفتم دستشو شستم و آراد خیلی گریه کرد یدفعه شوهرم جلو همه هرچی رسید بمن گفت ک چرا بچه رو ب گریه انداختی و ازش گرفتی خودم دادمش منم گفتم کارت اشتباهه نباید آیت چیزارو بدی دستش ولی اون خیلی بد رفتار کرد جلو همه واقعا قلبم شکست خیلی ماراحت شدم البته دفعه اولش نیستا همیشه بخاطر آراد هرچی میرسه بمن میگه اگ گریه کنه میگل هیچی نگو بهش ک گریه نکنه انگار من مامانش دیشب خونه آبجیم دعوت بودیم بعد شوهرم رفته بود ی سوسک داده بود دست پسرم و اونم باهاس بچه هارو میترسوند بعد خواستیم بیایم خونه من ب آراد گفتم مامان دیگه کثیفه بندازش دور بریم دستاتو بشوریم مریض میشی هرکار کرد نمیداخت بیرون منم گرفتم ازش و رفتم دستشو شستم و آراد خیلی گریه کرد یدفعه شوهرم جلو همه هرچی رسید بمن گفت ک چرا بچه رو ب گریه انداختی و ازش گرفتی خودم دادمش منم گفتم کارت اشتباهه نباید آیت چیزارو بدی دستش ولی اون خیلی بد رفتار کرد جلو همه واقعا قلبم شکست خیلی ماراحت شدم البته دفعه اولش نیستا همیشه بخاطر آراد هرچی میرسه بمن میگه اگ گریه کنه میگل هیچی نگو بهش ک گریه نکنه انگار من مامانش نیستم مثلا آراد رفته آب گرفته تو خونه و فرشارو خیس کرده میگه ولش کن چیز خاصی نشده ک 😔😔😔نمیدونم دیگه چ کنم ...نیستم مثلا آراد رفته آب گرفته تو خونه و فرشارو خیس کرده میگه ولش کن چیز خاصی نشده ک 😔😔😔نمیدونم دیگه چ کنم ...
مامان سامیار مامان سامیار ۳ سالگی
من یه مشکل خیلی بزرگ با پسرم دارم به نظرتون چیکار کنم،پسر من کلا لجباز و شیطون هست اما تو خونه قابل کنترله و اینطور نیس که بگم کار خطرناک میکنه،اما وقتی میریم خونه مادرشوهرم بچه های خواهر شوهرم هم هستن یکیشون ۷ سالشه اون دوتا دیگه کوچیکترن و آروم تر هر چی میگم با کوچیکا بازی کن اصلا سمت اونا نمیره فقط دنبال بزرگه میره بزرگه هم اذیتش میکنه گاهی،پسر منم بلد نیس بازی کنه درست فقط بدو بدو میکنه بلند میخنده،پسر خواهر شوهرمم وقتی دلش بخواد به بچه من میگه بیا بازی وقتی که پسر من سمتش بره داد میزنه که سامیار نیاد پیش من،خب من هزار بار بع پسزم گفتم نرو پیشش ولی بازم میره و شلوغ بازی میکنه هر چند پسر خواهر شوهرمم شلوغه اما پسر من نفهم تره مثلا اصلا سرسفره نمیشینه تو مهمونی هی میچرخه دور سفره میره سمت بجه ها واقعا معذبم دیگه نمیدونم چیکارش کنم،خانه کودک میبرم تو کوچه میبرم با بچه ها بازی کنه اما بازم وقتی پسر خواهر شوهرمو میبینه هیجان زده میشه اصلا دوس ندارم سمت اون بره چون اونم داد میزنه همه چیو تقصیر این میندازه
مامان .🍓⚡ مامان .🍓⚡ ۳ سالگی
چند روز پیش بعد مدت ها رفتیم خونه بابام اینا قرار بود یکشب بمونیم و برگردیم دقیقا همون یکشب دخترم مریض شد منم دارو تب بر نبرده بودم شب تا صب بالا سرش بودم بدجور تب داشت خیلی حالم خراب بود با فرداشم همینطوری بود چون بازم تب بر نداشتم خلاصه ک حالم خیلی گرفته بود اعصابم خورد بود ب دخترم حرف زدم گفتم همیشه ی سرطانی رو دل ادم و میخا جایی بریم فورا مریض میشیو میدونم مقصر دخترم نبود ولی حس کردم اینا رو بگم یکم از اعصبانیتم کم میشه مامانم گفت چرا این حرفو میزنی همش اسم سرطان میاری شدی مثه بختیاری ها یسری بختیاری همسایمونن منظورش اونا بود منم عصبی شدم گفتم ولم کن تو هم من الان حالم خوب نیس گیر دادی چرا اینطور میگی بعدش اونو خواهرم خندیدن چیزی نگفتن خودم بعدش پشیمون شدم گفتم چرا جوابشو دادم عذاب وجدان دارم
ولی خب اونم باید درکم میکرد من کل شبو پلک رو هم نذاشته بودم نخوابیدنم ب درک در حد مرگ استرس داشتم نکنه دخترم تبش شدید بشع خدایی نکرده چیزیش بشه حال روحیم خیلی بد بود انتظار داشتم درکم کنن الان ک بش فک میکنم میگم کاش تحمل میکردم چیزی نمیگفتم بهش ولی واقعا هرکس دیگم جای من بود شاید رفتار بدتری میکرد فکرش میکنم واقعا خوب تونستم زیر اون همه فشار دوام بیارم و دیونه نشم چون دخترم سابقه تشنج داشته تب شدید براش خوب نیست دکتر گفت اون تشنج بخاطر عفونت شدیدی بوده ک تو خونش بوده دیگه این اتفاق نمیوفته ولی انگار این ترس تا ابد با منه نمیتونم ریسک کنم و بیخیالش بشم
مامان دوتا نینی مامان دوتا نینی ۱۲ ماهگی
خانمایی ک بچه ۳ ساله دارید ی لحظه بیایید

پدرم دراومده با این بچه چ کنم ؟؟؟
اوایل خوب بودااا الان ی چن وقته نمیدونم چرا حس مستقل شدن داره
اب میخواد دم ب دقیقه عین چی از سینک میره بالا واب میخوره
اصلااااا ب من نمیگ
جیش داره شلوارشو درمیاره لامپ رو میزنه میره دستشویی و .. ی چن بار دعواش کردم گفتم ب من بگو جیش داری ک من ببرمت
اخه یهو میره منم حواسم نیست و داداششم هی عین دم چسبیده ب بزرگه اینم پشت بندش باهاش میرفت دستشویی و بعد هر دوتا رو باید لباسا و.. رو عوض میکردم
حالا خدادوشکر این از سرش افتاده
ولی وقتی دستشویی میبرمش من بیردن دستشوییم تا کارشو بکنه و بعد یهو بچه کوچیک رو ببرم اتاق و سری برم تو دستشویی و بشورمش تو این فاصله اب رو باز میکنه و شلنک رو میگیره همه جا رو ب اب و کثافت کاری میده
هی سعی میکنه مستقل شه و کاراشو خودش بکنه منم حرص میخوزم
از ظهری هزار بار رفته دم سینک و اب خورده
خداشاهده امروز همش دستشویی بودم
چیکار کنم هر چی خاست ب خودم بگه ؟؟؟؟
اخه بچه خواهرم داره ۴ سالش میشه هر چی میخواد ب خواهرم میگ ولی بچه من نه خودش میره تو کار تا انجام بده
و اینم بگم دائم اب میخواد
ی سری رفتم خونه مامانم اینا بابام نیگف نکنه دور از جون دیابت داره انقدر اب میخوره؟
گفتم نه والا
ولی امروز خیلی نگران شدم