۲ پاسخ

هرشب از ساعت ۱۱ خاموشی میزنم ولی باز ۲ شب به بعد میخوابه قدش وزنش کمه ده بار دکتر عوض کردم
واقعا کسی هم درد من هست ؟😵‍💫
موقعيت خوب شغلیم ازدست دادم نه باشگاه ن کلاس نه زندگی ن آرامش نه تمیزی هیچی فقط نقش یه پرستار دارم تو زندگیم
تا کامل حرف نزنه نمیخوام پیش کسی یامهد بزارمش با این حال چه کنم مادرم و در قبالش مسئول
الهی که عاقبت بخیر شدن بچه هامونو ببینیم

شبا بهش شربت گیاهی ملاتونین بده بخوابه توهم خواب راحت داشته باشی

سوال های مرتبط

مامان nili مامان nili ۳ سالگی
تاپیک مامانایی که از خودشون راضی هستن رو دیدم افسردگی گرفتم😂🥲
من کل وقتم برای دخترمه ولی واقعا راضی نیستم از خودم دخترمم از من راضی نیست😁
مثلا میبرمش پارک بازی میکنم و کلی بیرون وقت میگذرونیم بعد برگشتنی چنان با جیغ و داد و قشقرق برش میگردونم که کلا حس خوبی برام نمیمونه
داروهاشو از اول نمیخورد و بعدش انقدر گریه میکرد و تف میکرد که پشیمون میشدم حتی مریض شدنی من نمیتونم بهش شربت بدم هرجورشم امتحان کردم الان فقط زینکشو میخوره اونم تو لیوان با رشوه و جایزه
علاقه خاصی به تمیز کردن خونه و غذا پختن اینا دارم ولی اجازه نمیده همش غر میزنه و گریه میکنه یا میره سراغ کاری که میدونه ناراحت میشم مثلا کمدو خالی میکنه زمین
وقتایی که هفته ای یکی دو ساعت با باباش بره بیرون میتونم به خونه برسم و تا میاد یکم استراحت کنم ولی اکثر وقتا بیحوصله و عصبی ام
کلی اسباب بازی و کتاب خریدم تا باهاش وقت بگذرونم و تا جایی که علاقه نشون بده بازی میکنم ولی حوصلش سر بره به بازی راضی نشه یسره میگه بریم بیرون و میرم تو گوشی خودمو مشغول میکنم و تنها تفریحم همین شده
مامان آنیل مامان آنیل ۲ سالگی
دخترم خیلی خسته می‌کنه واقعا گاها به خودم حق میدم که عصبانی بشم
از صبح که پا میشیم با همه چی کار داره صبحانه درست کردن تا غذا پختن و رابطه من و شوهرم سعی میکنم تو بعضی کارا که خطر نداره ازش کمک بخوام ،مای بی بیشو پدرمو در میاره تا عوض کنم ،موقع بیرون رفتن لباس میدم خودش بپوشه چون اگه من بپوشونم در میاره امروز اسنک پختیم باهام ولی می‌گفت باید چاقو هم بدی تا قارچ خورد کنم آنقدر توضیح دادم اون کشید من کشیدم خسته شدم باید غذاشو بدم خودش بکشه ، واقعا کوچک تمرین کارها گاها هر منم آدمم عجله دارم ، استرس دارم مهمونیه نمیشه یا براش خطرناکه هزار جور توضیح نمی‌فهمه آخرش مجبور میشم عصبی بشم موقع خواب گاها لگد می نه تو صورتم خودشم بازی می‌دونه واقعا خسته شدم الان جمعه می‌گفت من باید گوجه سیخ بزنم خب تا جایی که برام مقدور باشه اجازه میدم سفرو میدم دخترم بچینه ولی واقعا خانما خستم خسته و ناراحتم که سرش داد زدم امروز
چون واقعا دیگه نمی کشم