بیدارین ؟؟؟
جاریم رفت
با اینکه رفته ولی اصلا خوشحال نیستم
با سوهرش مشکل داشت انقدر دعوا همین یکی دوماه پیش دیگه برادرشوهرم زده بودش زیر چشمش کبود بود
خیلی قبلتر بهش گفتم من جات بودم میرفتم ارزش نداره این زندگی
ولی اون موند میشه گفت با چنگ و دندون نگه داشت تا الان ولی دیگه امروز باباش اومد دنبالش رفت
بدون بچه هاش 💔
شوهرمد بعد از ظهری برد رسوند سرکار از اونور هم رفت دنبال هانی همونجا به شوهرم گفته خدا حافظ شاید دیگه امشب منو نبینی
شوهرم نفهمیده اول منظورشو بعدش متوجه شده 😔

چی میشه آخه یه زن به اینجا میرسه که بچه هاشو بزاره بره
به سوهرم که گفتم داداشت خیلی مارمولکه میاد همچین حرف میزنه مظلوم نمایی میکنه وگرنه هرچی هست زیر سر خودشه
زنش که از جون مایه گذاشت
به آقام گفتم بزار بچه هاش بچسبن بهش خواسته هاشونو از اون بخوان خرجشونو بده چون تا الان نمیداد درست درمون
گفتم همچین به غلط کردن بیفته که
فقط امیدوارم برادرشوهرم سر عقل بیاد بچه ها چه گناهی دارن اخه 😔💔🤦🏻‍♀️

۶ پاسخ

چراباید شما بهش بگین من جات بودم میرفتم پای دوتا بچع وسط شماکه همیشه میگفتین زندگیشون خوبه حالا یه بارم دعوا کردن زدن نباید رفت که تقی به توقی میخوره نسخه طلاق نپیچید برا زندگی های هم اشتیشون بدن بزرگترا

طفلی بچه ها این وسط

ای وای چقدر سخت بوده براش
دلم واسه بچه هاش میسوزه،برادرشوهرت تاحالا تکونی به خودش نداده بعید میدونم از این به بعدم کاری بکنه☹️

مشکلشون چی بود؟

مامان اون پوریا و پریا؟؟

بزرگن بچه هاش؟!

سوال های مرتبط

مامان دختر نازم مامان دختر نازم قصد بارداری
خانم ها میشه اگه تجربه ای دارید کمکم کنید
دخترم وقتی دو سال و یک ماهش کلاس مادر و کودک میبردمش برای اینکه زده نشه و تازه داره کلاس میره به جای هفته ای سه بار هفته ای یک بار میبردمش ولی برای ترم جدید شوهرم به خاطر یه اتفاقی گفت نمیخواد بره خود دخترم هم خیلی همکاری نمی‌کرد که گفتم اقتضای سنشه دیگه کلاس نبردمش چون خودش هم مایل نبود تا پارسال که تازه اومدیم توی این خونه جایی رو بلد نبودم.نزدیک خونمون یه مهد کودک هست بهش گفتم دوست داری بری گفت آره تا سه جلسه رفت و دیگه نرفت و چیزی هم بهش نگفتم گفتم بزارم هر موقع خودش خواست میبرمش.از توی حرفایی که زد متوجه شدم مهدکودک رو فقط لحظه های بازی کردن و تغذیه خوردنش رو دوست داشته بقیش رو نه به خاطر همین نرفت دبگه.گفتم خوب ببرمش کلاس بازی و ورزش وقتی بردمش هم نموند چون توپی که می‌خواست برداره رو یه پسری اومد زودتر برداشت دیگه گریه کرد و گفت نمیخوام.بعد از اون روز خانه بازی میبردمش خودش هم میگفت بریم مهدکودک میگفتم گفتی نمیخوای بری دیگه.وقتی بچه های فامیل رو دید کلاس و باشگاه میرن گفت بریم بهش گفتم میری گفت آره.گشتم دنبال کلاس تا کلاس بازی و ورزش پیدا کردم خیلی خوب همکاری می‌کرد و دوست داشت تا چهارشنبه یکی از بچه ها بهش خورد افتاد زمین و دوباره گریه کرد و گفت نمیخوام برم
از راه همدلی و همکاری هم وارد شدم ولی خیلی تاثیر نداشته
حالا موندم چیکار کنم دارم دیگه روانی میشم
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
دیگه خلاصه اینکه اون روزهای سخت و تلخ هم گذشت و خداروشکر بااون جیغ و گریه و عزاداری ها خدا خودش بچمو برام حفظ کرد من ۳۴ هفته بودم که یه روز بچه تکون نخورد از صبح .هرچی می‌خوردم تکون نمی‌خورد آخرش گفتم شاید گرسنمه شوهرم از بیرون غذا گرفت خوردم بازم تکون نخورد همون روزم قرار بود اسباب بازی های سیسمونی فقط مونده بود بریم بگیریم با بابام پیش دوستش .دیگه من رفتم زایشگاه دستگاه اینا گذاشتن و زنگ زدن دکتر گفتن حرکات بچه خوبه و اینا دکترم گفت سونو آب دور بچه بنویسین من رفتم سونو گفتن آب دور بچه ۳ سانته و توخشکی فک کنین آب دور بچه نرمالش ۱۶. ایناس ولی مال من ۳ سانت بود .همینطوری اشک میریختم به شوهرم گفتم باید اول بریم اسباب بازی های بچه مو بخرم بعد بریم بیمارستان دیگه هر طور بود رفتیم اسباب بازی هاشو انتخاب کردیم و اینا رفتم بیمارستان . بیمارستان گفت باید بستری بشی دیگه شوهرم رفت مادرشوهرم آورد مامانم ایناعم اومدن و من بستری شدم توی کرونا و توی ماه مهر و مشهد خیلی سرد بود
مامان م سهیل مامان م سهیل ۴ سالگی
امروز بدترین روز زندگیم بود حالم انقدر بده که نه چیزی میتونم بخورم نه میتونم بخوابم پا پسرم از خونه ی مادرم داشتم میومدم پسرم گریه کرد گفت سر سره گفتم باشه چندتا سر بخور بریم یه مادری بود بچش خیلی و. ح ش ی بود با اینکه از پسر من چند ماهی ک چک تر بود اینا داشتن بازی میکردن من به پسرم گفتم مامان اروم بازی کن حواست باشه بعد اون پسره اومد پسر منو چنگ انداخت مادرشم پیشش بود من زود پسرم رو کشیدم کنار گفتم مامان عیلی ندا ه اونم نی نیه برو بازی کن پسرم رفت دوباره اون اومد تو سر سره دستشو انداخت صورت پسرم بعد سرش داد زد پسرم دستشو زد اون ور گفت چرا چنگ میندازی مادرش فکر کرد پسر من اونو زد گفت اقا پسر چرا میزنی داد زد سر بچم یدونه زد یهش من بهش گفتم پسرم نزد بچت داشت چنگ مینداخت دستشد زد اونور بعدشم اینا دوتا بچن چند بار من بچه ی خودمو کشیدم اوردم اینور دوباره این بچه اومد پسر منو زد بعد پسرم بلند سرش داد زد گفت نکن مادر احمقش عوض اینکه بچش رو ببره کنار اومد پسر منو زد که چرا داد میزنی گفتم خانم محترم پسر شما زد پسر منم سرش داد زد مادره ی احمق برگشت فحش خیلی بدی بهم داد اونجا همه داشتن بهش میگفتن خانم چه خبره بچه شما داره اذیت میکنه تازه طلب کارم هستی منم چند تا بارش کردم بچم رو برداشتم اومدم نصف راه بودم دیدم یکی همچین زد تو گوشم که سرم سوت کشید برگشتم ببینم کیه یکیم زد تو گوشم نگو برادر زنه بوده ۱۲ یا ۱۳ سالش بود انقدر غافلگیر شدم زبونم بند اومد پسره فرار کرد
مامان 💙راد💙 مامان 💙راد💙 ۳ سالگی
سلام به همه
یه موضوعی رو میخواستم باهاتون در میون بزارم
تقریبا دو هفته پیش یه مهمونی رفتیم که میزبان بسیار عالی همه کارهارو هندل میکردو پذیرایی میشدیم
و من همیشه خونه‌اشون با خیال راحت چیزی میخورم چون وسواس شدید دارن و همه میدونن
بعد از شام، یک دختر ۳ سالو ۴ ماهه که تازه از پوشک گرفته شده بود، وسط پذیرایی جیش کرد
مامانش سرگرم حرف زدن بود، که اطرافیان بهش گوش زد کردن جریانو
و پاشد لباس بچه رو عوض کردو …
میزبان همسرشون به شدت وسواسی و معتقد به نجسی و …
سریع کلی دستمالو سرکه و الکل و … مثل صحنه جنایی بود
مادر بچه بدون توجه به موضوع رفت و ادامه صحبتشو کرد…
میزبان هم مرد و هم زن مدام تردد داخل حمام داشتنو شستشو و پاکسازی رو انجام دادن تقریبا یکساعتی زمان برد
و … خودشون دوتا پسر شیطون بلا هم داشتن
به هر حال اون شب تموم شد و مامان اون بچه چند روز بعدش با من تماس گرفت و دلگیر از حساسیت میزبان بود که بچه است و این اتفاقها طبیعیه…
به نظر من رفتار بچه طبیعی بود اما رفتار مادر کاملا غیر طبیعی
چون کودکی که تازه از پوشک گرفته شده برای آرامشش حداقل یک هفته نباید محیط امن خونه‌اشو ترک کنه تا تکرار و تمرین باعث شه اون فعل رو یاد بگیره
به اون شخص گفتم من جات بودم نمیومدم چون حس امنیت بچه‌ام برام مهمتر بود و بعد حساسیت میزبان

👇🏻👇🏻👇🏻
مامان میکائیل مامان میکائیل ۴ سالگی
خب یه خسته نباشید جانانه به خودم
که از مرحله مریضی ویروسی گذر کردیم و آقا بنیامین و از شیر گرفتم و خداراشکر شب سومم به راحتی گذشت و گذر کرد و خونه تکونی پاییز هم انجام دادم و الان اومدم یه تجربه بهتون بگم
همه روش های که هست برای از شیر گرفتن فقط و فقط بستگی به خود بچه داره من پسر اولمو دقیقا طبق برنامه از شیر گرفتم به روش تدریجی و خیلی راحت باید می‌بود و بچه اذیت نشه ولی از اونجایی که خودش بچه بد قلقی هست خیلی هم به من هم به خودش سخت گذشت منم که باردار بودم و ذهنم سرویس شد ولی بنیامین طبق همون برنامه تدریجی پیش بردم ولی میشد که نامنظم می‌بود این برنامه ولی خداراشکر خیلی عالی بود و اصلا اذیتم نکرد اینه که خاستم بگم بهتون اگه یوفا طبق یه برنامه خاصی روند رشد بچه پیش میبرید و یکی بچش سختش میشه اون یکی بچش راحته براش فقط به خود بچه و اینکه چقدر سازگار باشه مربوطه واقعا و اصلا خودتون سرزنشت نکنید که آیا من مادر بدی بودم یا آیا نکنه درست پیش نرفتم
روزتون مثل این عکس زیبا
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
وقتی اوردن منو ببرن توی بخش شوهرم و مادرشوهرم پشت در بودن شوهرم رنگش پریده بود با چشای پر اشک نگاه من میکرد مادرشوهرم باهام اومد بالا و چون آسم داشت حساس بود به بو بیمارستان رفت و مامانم اومد پیشم من دچار نفس تنگی شده بودم ک هنوز نمی‌دونم بخاطر سرماخوردگی بود یا به چیزی حساس بودن توی اتاق عمل به بیحسی یا بیهوشی و بهم اکسیژن وصل بود بدون اکسیژن نمی‌تونستم نفس بکشم شوهرم زنگ زد تا گفتم بابا شدنت مبارک گریه میکرد فقط گریه میکرد و می‌گفت حالت خوبه . چون گفته بودن من مشکوک به کروناهستم شوهرم خیلی ترسیده بود همه جا گفته بود حمدشفا بخونین برای خانوم و بچه م توی پیجش همه جا 😆دیگه مامانمم چون خودش ۵ تا طبیعی آورده بود یکسره برای من سلام صلوات و دعا و الهی چیکارشم و اینا میگفتم خودت ک اینهمه آوردی می‌گفت دختر من طبیعی بودم اینطوری نبودم 🤣پرستار ها میگفتن تا تست کرونا ندی و حالت بهتر نشه بچه رو نمیتونی ببینی و نمیتونی شیر بدی منم اونقدر شیر داشتم یکسره شیرام می‌ریخت لباسم خیس میشد همش به مامانم میگفتم برو از بچه خبربگیر و مامانم می‌گفت خوبه دیگه دکترم اومد از حالم باخبر شد و من مرخص شدم رفتم خونه و برام تست کرونا نوشتن قبل اینکه برم خونه به شوهرم گفتم کپسول اکسیژن بگیره شوهرم کپسول اکسیژن گرفت و من با اون نفس می‌کشیدم وگرنه اصلا نفسم بالا نمیومد دیگه به هر سختی بود رفتم تست کرونا دادم و با نذر و نیاز خداروشکر منفی شد وقتی تست منفی شد من رفتم بچه رو دیدم باورم نمیشد اصلا 😭رفتم صداش کردم بغلش کردم بوسش کردم و خداروشکر کردم بابت داشتنش من سینه هام نوکش اصلا خوب نبود و بچه نمی‌گرفت