سلام روی صحبتم با توانایی هستش ک میگن چشم زخم وجود ندارن
متاسفانه چشم شور می‌تونه سنگ رو بشکنه جون آدمیزاد ک چیزی نیس
جونم براتون بگه تی وی مون خراب شده بود و تعمیرات تلویزیون آوردیم دو شب پشت سر هم
از قضا شب دوم این مرده چپ رف راس رف ای دختر من شلوغ کاره شرررره چ پسر آرومی فلان اینا ی دفعه گرف بغلش
بعدش نزدیک تر شدم بهش گذاش پایین
و بعدش رفتن اومدم قسمت های سرامیکی ک راه رفتن با طی کشیدم معمولا زمین خیس میشه پسرم یا اینکه سر هم میخوره خوشش میاد و ایندفعه هم اومد سر خورد و گریه کرد همیشه زود ساکت میشه ولی این بار قشنگ نیم ساعت گریه کرد الکی بدون دلیل ، آب دادین سپند دود کردیم ، زمه دورش کشیدیم این بچه ساکت نشد ک نشد ، گریه هاش شدید تر هم میشد و فقد بغل منو میخاست
پسری ک ی کوچولو زمین میخوره می‌ره فقد بغل باباش یا دوست داره باباش ارومش کنه دیشب از بغل من پایین نمیومد
از آخر ب خواهر شوهرم زنگ زدم گفتم بی زحمت تخم مرغ بشکنه و فامیل اون مرده و ب همراه همکارش گفتم چند دقیقه بعدش دیدم پسرم ساکت شد غذا آوردم کامل خورد
ینی نمی‌دونم چی بگم ب اون آقا
ی ماشالا ، ی هزار ماشالا من همش تو دلم داشتم ذکر میگفتم
خاستم بگم چشم نظر و اینا حدی بگیرید

۷ پاسخ

امروز پسرم باخودم بردم مدرسه چندنفرازمامانااونجا بودن هی نازش میدادن هی میگفتن اخه فلانه خداشاهده اومدیم خونه رفتم بلندش کنم دستش دررفت بردیم دکتر.یعنی ادم انقده سگ چشم

چشم نظر کاملا راسته من خیلی اعتقاد دارم حتی شوهرمم که میگه خرافاتی نباشید قبولش داره بنظرم یه ارتعاشه که تاثیر میزاره
همیشه استفند دود کنید

اره خیلی هست حتی مامامنم نی گفت خود پدر مادر هم از دوست داشتن ممکنه چشم ککن

عزیزم منم خیلی اعتقاد دارم
من چ بگم ک چشم مادرشوهر، پدرشوهرم شوره
هر چی میاد ت زندگیم سری چش میزنن
تا یک من دو میش
دگ شرو میش عذابای من

من که بشدت اعتقاد دارم

وای آره پسر منم تا تخم مرغ رو مادر بزرگم شکست دیگه تب نکرد

منم همیشه مامانم میگم راه دور تخم مرغ میشکنند چون پسرم زود چش میخوره وقتی هم اینطور میشه کلا هم بهانه گیر میشه هم تب میکنه

سوال های مرتبط

مامان ضیاءو تودلی مامان ضیاءو تودلی هفته سی‌ام بارداری
سلام مامانای گل.....اومدم ایجا از تجربه ی خودم پستونک گرفتن پسرم بگم

ازاونجایی ک دیدم پسرم داره بهش وابسته تر میشه تصمیم گرفتم بگیرمش ساعت یک ظهر بود خوابوندمش تودهنش بود خوابید درش اوردم قایمش کردم عصر تاپاشد ب باباش گفتم ببرش روستا بابچه های عموش بازی کنه کله انرژیش تخلیه کنه ک شب بیفته ازخستگی بخوابه خلاصه باباش بردش بازی کرد اینا ساعت ۱۲شب خواستم بخوابونمش بهونه پستونک کرد وگریه ک بم بدش بذارم دهنم من اول خواستم کلا دیگ درش نیارم بهش بدم گفتم یادش میره اما شب ک دیدم هی میگه میخوامش درش اوردم سرش باقیچی قیچی کردم گفتمش بگیر اونم گذاش دهنش دید نمیتونه مک بزنه بیشتر گریه میکرد گفتمش مامان چکارکنم خرابه پیسی خوردش بیا باهم کارتون ببینیم بخواب ازاونجایی ک اون رفته بود بازی کرده خسته بود گرف خوابید کل شب نگهبانی میکردم وقتی میخواس بیدارشه زود شیرش درس میکردم میخورد نمیذاشتم بیدار شه ک گریه کنه بهونه بگیره (اینم بگم ک سه شب اول جزء ۳۰قران روبالاسرش میخوندم ک خواب ارومی داشته باشه اذیت نشه اصن فک نکنین خرافات یامن ادم بسیجی ومذهبی هستم خیلیم ادم عادیی هستم اما قران خییلی خوبه تو بی تابی بچه)سه شبه اول اذیت کرد الان فراموش کرد میگره میخوابه اسمشم نمیاره
اما نصیحت خواهرانه اگ بچه پستونکی دارین سعی کنین قبل ی سالگی ک چیزی نمیفهمن بگیرنشون نذارین از یکسالگی بگزرن چون میفهمن وبیشتر وابسته میشن من پسرم قشنگ همه چی میفهمه بم میگه پستونکم بده اگ جلو ترمیگرفتم اسون تر بود