۱۱ پاسخ

ناراحت شدنت طبیعیه و کاملا حق داری منم جات بودم بهم برمیخورد اذیت میشدم
ولی از اونجایی که هیچکس دیدگاه شمارو نسبت به بچت نداره بهتره انتظارتو بیاری پایین ازشون و قبل از اینکه اونا با بچت بدرفتاری بکنن خودت بچتو بکشی کنار نذاری کسی دیگه ای دعواش کنه

شماهم باید مراقب دخترتون باشید نمیشه که همه درک کنند بچه شمارو ،بچه هم باید حرف گوش کن باش بچگیشو بچه خودتون برا شما شیرین نه برای دیگران

پسرمنم دو سال و ده ماهشع خونواده خودم دورن ولی خونواده شوهرم همینجور حساسن تو یه ساختمونم هستیم گاهی دعواش هم میکنن بخاطر همون نمیزارم زیاد برع خودم ک اصلا نمیرم

عزیزم باید به بابات هم حق بدی بعدش دخترت که نمیفهمه شما که میفهمین نباید مذاشتی دوباره تکرار کند همه رو وسایلشون اساس هستند بعدش اون حوصله که پدر و مادر در مقابل بچه شون داره بقیه نداره مثلا بچه ما ت خونه کلی خرابکاری میکنه اما به چشم مامان باباش نمیاد ولی ت خونه بقیه رو مخ میشه دوست ندارن

کلا وقتی باردار هستین و بچه کوچک دارین خونه خودتون بمونید بهتره

عزیزم بنظرم ناراحت نشو دیگه وقتی مامانت با بابات برخورد کرده .
ولی به بچت تذکر بده که باباجون دوست نداره دست بزنی به ماشینش که اینجوری دلخوری پیش نیاد.

حرص نخور طبیعیه، منم امروز مامانم زنگ زد گفت ناهار بیاین، اومدیم داداشم و پسرم افتادن دعوا انقد همو زدن انقد مامانم جیغ جیغ کرد سر داداشم کلی استرس کشیدم، قهر کردم داشتم میرفتم خونه ک دیدم دارن با هم گوشی بازی می‌کنن، یکی 7 سالشه یکی 22

من بودم دعوا میکردم چه کاریه اخه

خب صدای دزدگیر و قطع میکرد ، بچه رو چرا زد

عججججببب برو خونه خودت نمون حوصله ندارن ولی زدن آخه؟

بنظرم بری خونت بهتره

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
سلام خانما من دیشب با شوهرم بحث کردم البته خودشم مقصر بود دو تا سیلی هم به من زد و وایساد داد و بیداد کردن منم خیلی گریه کردم یه بارم اومد تو اتاق بغلم کرد بوسم کرد گفت بیا بریم تو سالن گریه نکن ولی من محلش نزاشتم سرش داد زدم گفتم برو بیرون و ای حرفا اونم رفت خوابید تو سالن من خوابم نمیبرد تا ساعت ۳ داشتم گریه میکردم البته بیصدا در اتاقم بسته بود صدا بیرون نمیرفت تا شوهرمم نخوابیده بوده اومد تو اتاق دید من بیدارم گریه میکنم اومد بغلم کرد بوسم کرد گفت بیا بریم بخواب پیشم گفتم نمیام ولم کن خوشم ازت نمیاد دیگ اون بغلم کرد آورد تو سالن بوسم کرد گفت ببخشید عصبانی شدم و ای حرفا دیگ من خیلیم گریه کردم اون هی میگفت گریه نکن دیگ بسه ببخشید نباید گریه کنی خوب نیس فشار به خودت نیار دیگ منو گرفت تو بغلش خوابم برد صبم من خواب بودم رفته سرکار به نظرتون باهاش آشتی کنم یا ن خودم ک میگم نکنم شما نظرتون چیه البته تاپیک های قبلیمم بخونید دلیل بحث رو گفتم
مامان هلیا 🌞 مامان هلیا 🌞 ۴ ماهگی
خانوما یه چی جالب😐😐😐😐




من امشب ماهلین بردم پارک باباش تو تاب کرد منم رفتم تو سر سره نشستم چون صندلی ها پر بودن بعد خانوما پرررررر ارایش رو صندلی نشسته بود بهم گف بیا بشین کنارک گفتم نه ممنون راحتم همیناجا دپتا پسراس داشتن بازی میکردن بزرگه تقریبا 7 سالش بود کوچیکه انگار 3 بود
بعد خیلی بازی گوشی میکردن خیلییییی پسر بزرگش رفت بالا سر سر تونلی پسر کوچیکشم میخاست بره بالا یهو افتاد البته یواش افتاد زود دوید پسر بزرگشو زد زد زد رو دستاشم لخت بود دردش گرفت بعد پسر کوچیکشو برداشت رفت روصندلی کسی هم دور ور ما دوتا نبود یهو با صدایه بلند داد زد مردممم چششت زدن تو چش خوردی چقدر مردم کثافتن چشت میزنن عهه .. داشتم به من حرفشو میرسوند اونم هی داشت فوش فوش میداد منم دلم میخاست بگم من خدم بهترشو دارم میام اینارو چش بزنم ولی هیچی نکفتم بلند شدم رفتم کنار دخترم برداشتم رفتم حالا هی با چشاش داشت منو میخورد از بس نگام میکرد قبلشم که پسرش بیوفته سرش تو گووشی بود😑😑😑😑 والا چه ادمایه پیدا مشین فک کرده چه الماس هایی اورده انکار ما نداریم
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد