۳۷ پاسخ

هرکی میخواد کسی رو نفرین کنه بگه روزهای اول زایمان تجربه کنی من که مردمو زنده شدم هر روز گریه .......

و منی که هیچی واسم سخت نگذشت
جز اینکه مادر شوهرم درست فردای زایمانم که اومدم خونه خودم دعوا راه انداخت اصلا یادم نمیره اون حالم چقدر بی حیا بودنشو نشون داد وگرنه واقعا زایمان خوبی داشتم هر چند بچم کولیک شدید و رفلاکس پنهان داشت ولی می ارزید به داشتنش اصلا بغلش می‌گرفتم انگار تمام دنیا رو بغلم بود هیچی رو حس نمی‌کردم حتی درد هام یادم میرفت

واقعا برای من وحشتناک ترین دوران همین یک ماه بعد زایمان بود،گیج بودم،ناتوان بودم همه چیز خیلی سخت و وحشتناک بود🥲🫠

چرا ترسناک بودن اون روزا؟

من بارداریم اخراش فقط سخت بود الانم ک زردی بچه ها برام سخت کرد همه چیو
ولی بازم شکر میگذره

منم تا الان مردم و زنده شدم البته سختیاش تموم نشده هنوز اما الحمدلله ک خدا هوامونو داره و کمک میکنه توان میده

واااییی نگو من کلا از بارداری متنفرم اصلا دوران خوبی نداشتم همش حرص واعصاب خوردی بود

برای منم سخت ترین روزا همون 4 ماه اول بود بعدش هر روز بهتر شد
خیییلی سخت بود کسی که دوقلو نداشته باشه درک نمیکنه من همش به خود/کشی فکر میکردم واقعا حالم بد بود خداروشکر گذشت اصلا نمیخوام برگردم به اون روزا

خیلی بده درد زایمان بخیه هام میسوخت من عوارض سزارین ۱۰ روز کنتفو‌گردنو سرم شبانه روز درد گرف
بچم زردی داشت زیر دستگاه حرفایه اینو اون اندام به هم ریخته عرق کردن زیاد خونریزیت مسئولیت یکی دیگه باهات بودن
به زور تو خواب بهش شیر دادن سخت ترین بود
من میگم اگه تجربه الانمو داشتم انقدر اذیت نمیشدم

خدا کنه منم خوب شم
از همه چی میترسم از اینده خودم بچه هام
اینده برام تاریکه شاید چون تو غربتم خانوادم نیس اینجوریم

من شوهرم گاهی غر میزنه که به بچه شیر ندادی ولی واقعا حالم خوب نبودو الانم زیاد خوش نیس

دقیقا همون یک ماه اولش سخته بعدش دیگه همه چی دست ادم میاد

انشاالله خدا بهت بچه های سالم بده و بازم مامان بشی با تجربه بارداری و زابمان خوب🤩

واقعا روزای اول چقدر سخت بود
من همیشه از درد زایمان میترسیدم ولی تنها چیزی که اذیتم کرد همون بود
شیر نداشتم پسرم سینمو نمیگرفت بدنش کم اب شده بود مجبور شدم شیرخشک بدم هر کی ام میومد یه حرفی میزد چقدر از خودم بدم میومد چقدر تنهایی گریه کردم

منم زایمان زودرس گرفتم سی وشش هفته زایمان کردم

دو قلو باردار بودی عزیزم؟🥹 خدا حفظشون کنه🤲🏻🥹

منم یاد خودم افتادم😭

سخت ترین قسمت بچه داری
۰تا۶ماه مخصوصا دوماه اول بعدش به مرور بهتر میشه
منم دلم نمی خواد یه بار دیگه برگردم به اون روژا همش می گفتم یعتی تااخر عمر قراره اینجوری باشه🤣

نه نه هیچوقت سخت تر نمیشه هر چی میره جلوتر راحت تره جوری ک امروزت از دیروزتم راحت تره و میگی آخیش چه راحت شدم نسبت ب قبل🙂 منم تا ۳ ماه اول داغوووون بودم🫠

من بچه دوممه
حالم خیلی بده
سر اولی انگار اینجوری نبودم شایدم سنم کم بود یا بعد این همه سال گذشته فراموش کردم
اصلا امید به اینده ندارم تورو خدا دل داریم بدید نمیدونم میترسم خوب نشم

عزبزم 🥲🥲😍😍😍واقعا چند روز اول وحشتناک از لحاظ بار عاطفی گنگ ترین روزا بود من بچه مو میزاشتم جلوم گریه میکردم میگفتم من چجوری مراقبت باشم انگار دلم بهش میسوخت 🤣🤣🤣 بغل هیچکس هم نمی‌دادم بغل میگرفتن انگار جونمو میگرفتن

وای من۹ماه توعذاااب بودم فقط باهمسرم میتونم صحبت کنم ازاون روزا و موقع حرف زدن فقط شرشراشک میریزم و میگم خداروشکرگذشت ۹ماه درد و استرس و بدبختی بعدزایمانمم تا۴۰روز خیییلی سختم بود فک میکردم میمیرم ولی نمردم و روز ب روزبهترشدخداروشکر😍

ب نظر من ک هر چقد ب جلو میریم اسون تره 😍 طبق تجربه بچه اولم

منم یک ماه و نیم اول فاجعه بود برام، برعکس زایمان اولم ایندفعه خیلی بعد زایمان اذیت شدم هر روزم یه داستان جدید

افتضااح بود ، من خیلی فکر میکنم خوبه افسردگی نگرفتم

روزای اول سخته .بچه ۳ ماهه بشه از نظر ریزه میزه بودن اینا هم در میاد ترست میریزه

یاد خودم افتادم😭

آیی چه کوچولوئه 🥹🥰وزن بدو تولدش چقد بود گلی

من روزای اول فقط میخواستم بمیرم 😢

اره دقیقا منم تازه حس مامان بودنو تجربه میکنم بخاطر اینک دخترم نارس بود خیلی اذیت شدم خدا سر هیشکی نیاره

دقیقا منم دوماه اول همش دوست داشتم یه دکمه برگشت به عقب وجود میداشت و بعدش تازه از مامان شدنم لذت بردم.
الان که دخترکم تازه معنی بازی رو میفهمه کیییییف میکنم،کل امروز دوتایی تو بازار میپرخیدیم که عروسک بوق بوقی شکل توپ پیدا کنیم🤣🤣🤣🤣

وای عزیزم اصلا بهت نمیاد ۲۹ سال گفتم حتما ۱۶ سالته🥰

الان هر مشکلی پیش میاد میکم به سختی اون یه ماه نبود که اون کذشت اینم میگذره

من حاملگیم اخراش همش دکتر بیمارستان استرس زایمانمم ک افتضاح ،😒

به نظر منم سخخخخخت ترین مرحله بچه داری همین دوماه اوله

الهی فداتشم قیافت چقد مظلومه

حتما همینطوره
من همیشه میگم هرکس از اونروزا بگذره شاهکار کرده❤

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۱ ماهگی
پارسال این موقع ها حالت تهوع داشتم
تو سرم هزارتا مسئله ی حل نشده بود
تو دلم ترس
حالم اصلا خوب نبود
نمیدونستم چی قراره بشه
دو دل بودم که نگهش دارم یا نه
اصلا نمی‌خواستم اگ هم نگهش داشتم فقط به اصرار همسرم بود
خانواده ام هم میگفتن نمیتونی‌
وقتی از پس یه بچه برنمیای
چطور میتونی دوتا رو نگه داری
یکی می‌گفت چرا مراقبت نکردی
یکی می‌گفت مگ تازه عروسی ک نفهمی
یکی می‌گفت آخه تو این گرونی
یکی می‌گفت حتما دلت پسر میخواست ک اوردی
یکی می‌گفت چرا هول بودی میزاشتی بچه ات بره مدرسه
حال روحی و جسمی داغون خودم یه طرف
حرف های بقیه یه طرف
ترس از زایمان افتضاح اولم
از اینکه دوباره تکرار بشه
نمیدونم حالت تهوعم از ترس بود یا از هورمون ها
ولی دست و پامو میلرزوند
تصمیم گرفتم که نگهش دارم
سختی هاشو به جون بخرم
خداروشکر
الان خوشحالم که خدا یکی از قشنگ ترین فرشته هاش رو دوباره برام فرستاد
خیلی سخت بود خیییییلی
ولی همین الان حاضرم ده تا بچه مثل ماهلین و مهوا داشته باشم اما حامله نباشم
حاملگی برام مثل مردنه
ولی زایمانم انقد خوب بود برعکس اولی که حس میکنم خدا خواسته برام جبران کنه
از روز زایمانم هیچی جز راحتی و خوشحالی یادم نمیاد
اگ تو شرایط من هستین
تحمل کنید
و حرف بقیه به یه طرفتون باشه
مامان نقلی🥰😍😍جونم مامان نقلی🥰😍😍جونم هفته بیست‌وسوم بارداری
سلام عزیزان اینارو اینجا میگم که بمونه به یادگار
پسر قشنگ مامان اولین لار که خودشو رو شکم انداخت دقیقا ۳ ماهو ده روزش بود از اون به بعد دیگه ۴ ماهه که شد خیلی بد اخلاق شد ما اصلا شبا خواب راحت نداشتیم یکسره تو خواب با چشم بسته گریه میکرد شیرشم نمیخورد من تو این یک ماه به زور شیرش می‌دادم فکر کنم از هر قوطی شیر نصفشو من ریختم دور
تا وقتی پسرم ۵ ماهه شد دقیقا ۵ ماهو دو روزش که شد غلت کامل زد بعنی هم‌به شوم‌میشه هم به پشت 😍😍
روز بعدش واسا اولین پسرم بَ بَ دَ دَ گفت یه جوری خودشو تا شب هلاک ورد که فقط آب دهنش کف شده بود بچم از بس صحبت کرد😂😂
دقیقا بعد از دو روز وقتی انگشتمو شستم‌که لثه ها شو بارونم دیدم قشنگ مامان اولین مرواریدش بیرون اومده و اینجا بود که میخواستم دور افتخار بزنم😅😅🥰🥰 خلاصه که میخوام بگم‌ته مادر شدن هر چند که سخته و خستگی داره ولی روزای قشنگش بیشتره با هر حرکتی که فسقلی میزنه یه جون به جونا اضافه میشه و خستگی همه روزا درمیره...
پسر قشنگم میخوام بهت بگم همون لحظه ای که از خواب بیدار میشی تو چشایه مامان زل میزنی و میخندی دنیا واسه مامانت متوقف میشه هر لحظه بیشتر عاشقت میشم و بهتر میفهمم که تو این دنیا چقدر به حضورت احتیاج داشتم
اگه یه دلیل واسه نفس کشیدنم باشه اون تویی جگر گوشه مامان
وقتی بهت میگم‌مامان و تو با ذوق نگام‌میکنی و جیغ میزنی میخوام از خوشحالی بال در بیارم❤️❤️








ببخشید زیاد حرف زدم🙈
بوس به همه ی مامانایی‌که همه ی انرژی شونو میزارن که یک‌گلدسته به این جامعه اضافه بشه خدا قوت به همتون😊😊
مامان والا✨️ مامان والا✨️ ۵ ماهگی
مامانایی که شاغل هستید بچتونو پیش کی میذارید؟
خیلی درگیرم با خودم
هم میرم سرکار و مجبورم اون تایم والا رو بذارم پیش مادر شوهرم چون مامان خودم شاغله نمیتونه نگهش داره
هم اعتماد ندارم به مادر شوهرم و واسم امن نیست
هم نمیتونم کار نکنم
هم کلی داستان هست هر بار توی این بردن اوردنا
خیلی کلافه و عصبی ام ...
چقدر مامان ِ امروزی بودن سخته
بخوای کار کنی میگن نکن چرا بچتو ول میکنی میری بچت فلان میشه بیسار میشه
از طرفی اون بچه مامان مدرن میخواد مامان خوشگل و خوشتیپ میخواد مامان باسواد و مستقل میخواد مامانی میخواد که به سلامتی و هیکلش برسه ، و فکر آینده اونم باشه فکر خرجاش و نیازاشم باشه .. باید به هزار تا چیز فکر کنم ، بچم اجتماعی باشه، بچم مستقل بار بیاد، بچم تلویزیون و گوشی نبینه، بچم رو پیش کسی بذارم که آسیب نبینه، از طرفی بچه رو نمیشه پیش پرستار و مهد گذاشت چون واقعا ممکنه نرمال نباشن با این همه تجربه های بد ...
خلاصه مامان بودن توی دنیای امروز یعنی از فولاد بودن
مامان مهبد مامان مهبد ۱ سالگی
سلام مامانا
بیایین یکم درد و دل کنیم، بچه داری خودش یه پروسه بزرگه که واقعا نیاز داریم کسی در کنارمون باشه هوامون رو داشته باشه، مخصوصا از نظر روحی و روانی . تو این مدت خیلی حرفایی زدن که اگه نمیزدن نه از چشم ما می افتادن نه اینکه واقعا زدن اون حرف تاثیری روی زندگی خودشون نذاشته فقط خودشون رو اون لحظه خالی کردن و چقدر فشار روانی رو روی ما زیاد کردن حالا از مادر خودمون بگیر تا هفت پشت غریبه ..... ولی بیشتر از همه اون چیزی که تو ذهن حداقل من باقی مونده و روح و روانم رو خورده حرفهایی بوده که از عزیزترین های زندگی خودم شنیدم، که از همون روز اول بیمارستان و بعد از زایمان شروع شد، ۱) همون روزی که زایمان کردم و رو تخت بیمارستان بودم یه عزیزی اومد ملاقات و یه نگاه بهم کرد و گفت انگار یکی دیگه هم اون تو ( داخل شکمم) جا مونده . و چقدر اون لحظه درد داشتم ولی الان درد رو یادم رفته ولی اون حرف رو نه، ۲) روز دوم بعد زایمان ترخیص شدم و رفتم خونه و یه عزیزی که اومده بود کمک حالم باشه گفت برو یه دوش بگیر بیا برا خودت شام بپز یکم جون بگیری و من با حال در مونده داشتم فکر میکردم من یه روزه زایمان کردم الان باید وایسم پای گاز!!!! دارم فکر میکنم اینکه عدد گذاشتم ممکن تا هزار هم بشمارم و این حرف ها و کدورت ها و زخم زبون ها که توی ذهنم باقی موندن تموم نشن ..... میخوام بگم ما مادریم، همون دخترای دیروز که زندگی مون بعد از بدنیا اومدن بچه هامون به دو قسمت کاملا متفاوت تبدیل شده ، از ما که گذشت ولی یاد گرفتم اگه رفتم دیدن کسی که بچه ش تازه بدنیا اومده اگه بلد نیستم حرف مثبتی بزنم حداقل سکوت کنم و هیچ حرفی نزنم