۳ پاسخ

ببین حالا ک شوهرت پشتت نترس منم یه سری مشکلات داشتم بعد بچه دار شدنم بچمو نمیبردم جون رو مخم بودن یه دعوای بدی سد ولی واقعا تو میخام برطرف شد نذار چیزی آزارت بده

ول کن همون بهتر ک زنگ نزنن
ب نظرم شوهرتم چیزی نگه بهشون
از این ب بعد سر سنگین باش باهاشون

نظر شخصیه من اینه ک کلا رفتار آدمارو خیلی برای خودت مهم نکن هرکسی رو در حد جایگاهش بهش بها بده ب خانواده همسرتم در حد همون احترام چون حالا عمتم هست اینجوری ک همسرت بخواد بخاطر ناراحتیه تو با اونا قهر کنه خودتم ته دلت راضی نیست تو بزرگی کن و بها نده ب رفتاراشون

سوال های مرتبط

مامان مهروین وآبجیش مامان مهروین وآبجیش ۶ ماهگی
سلام مامانایه سوال،لطفا نظرتون روبهم میگین،خیلی ذهنم مشغول این مسئله شده،ماه قبل برای مراسم سالگرد پدرم دوتا بچه هام روگذاستم خونه مادرشوهرم،مثل اینکه دخترم که ۱۱سالشه باپدرشوهرم بحث میکنن،من درجریان نبودم فرداش مادرشوهرم بهم زنگ زدگفت،من دخترم رودعواکردم،درصورتی میدونم پدرشوهرم آدمیه که سربه سرهمه میزاره حتی بچه،بعدخودپدرشوهرم چندروزبعدبهم زنگ زدگفت توبچه رودعوانکنم من خودم باهاش حل میکنم،بعددیگه دخترم روهرجامیبینه باهاش حرف نمیزنه،بماندکه دخترمم اصلا ناراحت نیست چون میگه دوسش ندارم،همش باهام کل کل میکنه،بعدشوهرخاله شوهرم فوت شدمن بامادرم ودوتابچه هام رفتم اونجاتسلیت پدرشوهرومادرشوهرم بودن،پدرشوهرم سلام علیک کرد،مایک ساعت نشستیم پدرشوهرم بادست جلوی صورتشونگه داشت حتی به پسرم یه نگاه نکرد،بچه سه ماهه فرشته خداست،این بچه هی نگاش میکردمیخندید،حتی خاله شوهرم بهش گفت بچه نگات میکنه میخنده،اون اصلا محل نزاشت،مادرشوهرم بچه روبعل کردبردپیشش بازمحل نزاشت،هم من هم مادرم خیلی ناراحت شدیم ازاین حرکتش،شب به شوهرم گفتم پدرت دیگه حق نداره هیچ وقت بچه روبغل کنه،شوهرم گفت خوب نزار،البته شوهرمم دل خوشی ازپدرش نداره،الان امروزپدرشوهرم ودیدم سردبرخوردکردم،به نطرتون چی برخوردی بکنم باهاش که دلم خنک شه،خیلی عصبانی شدم از این کارش،ممنون وقت گذاشتین خوندین❤
مامان ماهلین💖 مامان ماهلین💖 ۶ ماهگی
اعصابم خیلی خورده
خانواده شوهرم هرکاری دوست دارن با دخترم میکنن و نتیجع اینکارشون چندبار دلدرد شدن دخترم بوده که بخدا از درد جیغ میکشیده و حتی با شربت هم خوب نمیشده یا یکدفه زمانی که بندنافش وصل بود خااهرشوهرم با وجودی که گفتمش بازم ناف دخترمو دستکاری کرد که وقتی رفتم خونه دیدم خونی شده و وقتی گفتمش گفت از اول خونی بوده! خاهرشوهردیگم شیمی درمانی میکنه و خونه مادرشوهرم میمونن و دکتر خودش گفته نباید تا چند روز نزدیک کودک بشه که بدنش سم خارج میکنه و خیلی برای بچه خطرناکه و توقع دارن من حرف دکترو نادیده بگیرم و دخترمو ببرم پیششون چندشب پیش زنگ زدن میخوای بری دکتر دخترمونو(بچمم بچه خودشون میدونن نه من) بیار ما نگهش داریم هرچی گفتم ن مرسی خیالم راحت نیس اینطوری با خودم میبرمش انگار نمیفهمیدن فقط حرف خودشونو تکرار میکردن گفتم خبر میدم و نبردمش حالا مادرشوهرم ب شوهرم گفته قراره خاهرشوهر بزرگم زنگم بزنه دعوام کنه که براچی به حرف دکترایی که نمیفهمن گوش میدم و دخترمو نمیبرم پیش خاهرشوهرم و دعوام کنه که وقتی زنگم زدن بچه رو بیار بزار پیش ما برو براچی نزاشتمش😐 یعنی اختیار بچه خودمو ندارم؟ باید هرچی برای بچم گفتن بگم چشم حتی اگه خدایی نکرده به قیمت جون بچم بود؟وقتی پیش خودم هرچی میگم فلان کار و نکنید و انگار نه انگار کار خودشونو با بچم میکنن و یه بلایی سرش میارن وقتی خودم نیستم میخوان چکارش کنن!
شما بودید میتونستید با خیال راحت بزاریدش پیششون؟
حرصم گرفته که چون اختیار بچم دست خودمه میخوان زنگ بزنن دعوام کنن که اختیارشو بدم دست خانواده شوهر...