سوال های مرتبط

مامان پناه🩷👧 مامان پناه🩷👧 روزهای ابتدایی تولد
”پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند.
از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛
به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.
به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده‌ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
آرزو آرزو قصد بارداری
حسرت مادر شدن

گاهی نیمه‌شب، وقتی صدای گریه بچه همسایه از دیوار اتاقم می‌آید، به جای عصبانیت، دلم می‌خواهد دستم را از پشت پنجره دراز کنم تا شاید بتوانم او را آرام کنم. دست‌های من که هیچ وقت بچه‌ای را تکان نداده‌اند، مسیر بغل کردن را خوب بلدند.

ماه‌هاست توی ذهنم اسم می‌گذارم. برای دختری که شبیه خودم باشد یا پسری با چشم‌های پدرش. کمد لباس‌هایم را باز می‌کنم و فکر می‌کنم این قفسه‌ها می‌توانست پر از لباس‌های کوچک باشد. دست‌هایم را روی شکمم می‌گذارم و گرمیِ تپشِ هیچ قلبی را حس نمی‌کنم.

همه می‌گویند: "هنوز وقت داری." اما آنها نمی‌دانند که من هر ماه، با هر تأخیرِ چند روزه قاعدگی، دلم پر می‌کشد و با هر شروع دوبارهٔ خونریزی، یک رویا آب می‌شود توی دستانم.

دوست دارم بدانم حس کفش خریدنی برای یک نوپا چه حسی
دارد. بدانم وقتی یک کودک سه ساله از خواب بیدار می‌شود و با چشم‌های باز می‌گوید "مامان"، آن لحظه چقدر آسمان به آدم نزدیک می‌شود.
(*-*) (*-*) قصد بارداری
روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی‌کنم؟!
دیگر امیدی ندارم، می‌خواهم خودکشی کنم!
ناگهان خدا جوابم را داد و گفت: آیا درخت بامبو و سرخس را دیده‌ای؟ گفتم: بله دیده‌ام
خدا گفت: موقعی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آن‌ها مراقبت کردم... خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت، اما بامبو رشد نکرد...، من از او قطع امید نکردم!
در دومین سال، سرخس بیشتر رشد کرد، اما از رشد بامبو خبری نبود.
در سال‌های سوم و چهارم باز هم بامبو رشد نکرد.
در سال پنجم، جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.
آری، در این مدت بامبو داشت
ریشه‌هایش را قوی می‌کرد!
آیا می‌دانی در تمامی این سال‌ها که تو درگیر مبارزه با سختی‌ها بودی، در حقیقت ریشه‌هایت را مستحکم می‌ساختی؟؟ زمان تو نیز فردا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد. ناامید نشو.
خدای دیروز،خدای امروز و فرداهاست🥰✌️🏼


بارداری
بارداری
بارداری
بارداری
شیردهی
شیردهی
شیردهی