سوال های مرتبط

مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
فرزندپروری
تربیت کودک

بعضی از مهمونی هایی که میریم تو دلم واقعا از رفتار مامانا با بچه هاشون غمگین میشم
رومم نمیشه چیزی بگم
وقتی مهمون میاد براتون یا می‌رید مهمونی و خب اونا به بچه توجه میکنند و میگن سلام عزیزم و فلان، هی بچه رو عصبی نکنید که سلام کن، چقد بی ادبی ، با توان
سلام کرده، شما نشنیدن و ...
اصلا اصلا این رفتار رو نکنین که بچه از جمع گریز میشه
فقط با لبخند به بچتون نگاه کنید و فقط توضیح بدید که اجازه بدید بچم یکم باهاتون آشنا شه و تمام
و اینکه تو جمع هی سر بچتون داد نزنید!! اونم شخصیت داره برا خودش، با این کارتون اعتماد بنفسشو نابود میکنید
فقط ببریدش یه گوشه و قوانینی که از قبل براش مشخص کرده بودین برای تو جمع و مهمونی رو یادآوری کنید
تو جمع فقط از خوبی هاش بگید، نقطه ضعفاشو نگید!!!و اجازه هم ندید هیچ کس بد بچتونو بگه
مثلا دیروز خونه خالم بودم، خالم و دخترخالم در مورد پسردهترخالم انقد گفتن آره این انقد بچه بدیه، فحش میده، مارو میزنه، مهد نمیره!!!
لطفا احترام بچتون رو از هر کسی تو جمع بیشتر نگه دارین
مامان نیلی مامان نیلی ۵ سالگی
سلام مامانا دخترم ماه دیگه انشالله میره تو پنج سال .اما وابستگیش به من خیلی زیاده .البته خب منم خودم تو جایی که زندگی میکنم ارتباطاتم کمه از خانواده و فامیل .شوهرمم بخاطر مشغله کاریش نمیتونه زیاد وقت بزاره با بچه حق میدم بهش .منتها دخترمم ازم انتظار بیش از اندازه داره و واقعا افسرده شدم خودم هیچ تفریح و سرگرمی ندارم همش تو خونه ام اما چون دوست ندارم بچم منزوی و غیر اجتماعی بشه سعی میکنم مرتب روزی یکی دو ساعت ببرمش بیرون تابش بدم .تو خونه باهاش نقاشی میکشم و سرگرمش مسکنم همش میگه بیا نی نی بازی کنیم خلاصه که فقط با من وقت میگدرونه من هم واقعا تایم آزادی برا خودم ندارم .هر وقتم بهش میگم مامان خسته شدم نمیتونم بیام باهات بازی کنم همش میزنه زیر گریه و نق و غر وقتی هم میبرمش بیرون تو جمع که میبرمش به خودم میچسبه با هیچ بچه های بازی نمیکنه اصلا انگار بلد نیست شادی و بچگی کنه .چکار کنم خسته شدم .تورو خدا شما بگین چکار میکنید با بچه هاتون
مامان مهتا خانم مامان مهتا خانم ۵ سالگی
مامانا حال روحیم خیلی خرابه بااینکه دخترم به شدت اذیت می‌کنه توخوذدن خوابیدن حتی به لحظه براخودش بازی نمیکنه دایم چسبیده به من یاباباش برا بازی و بیرون اصلا بدون من جایی نمی‌مونه حتی با باباش وحتی یه دقیقه وقت بزاخودم ندارم شوهرم خسته شده میگه بفرست مهد باید بره پیش یک میگه اونجا بازی می‌کنه خسته شدم دایم میگه بازی کنین اما من و دخترم تاحالا اصلا ازهمه جدانبودیم حتی برا یه روز چون کسی رو نداشتم دایم نوخونه بامن بود همه جا حالا می‌دونم مهتا بدون من مهد نمی‌مونه منم بدون اون تو خونه نمیتونم بمونم بااینکه به شدت خستم امافکراینکه از دو بعداز ظهر تاهفت نیست وبایدتوخونه بدون اون باشم نمیتونم تحمل کنم هیچ‌چیزی لذتی ندارن بدون اون نه ببرون نه خوردن تنهایی حتی به بستنی نمی‌دونم چه مرگمه به شوهرم میگم نمیتونم بفرستم مهد تحمل کنم دوتایی خسته ایم فقط ترخدا شعارندید سال دیگه بایدبغرستی اجباره خودم می‌دونم این حال لعنتی وچه کنم