سال پیش همچین روزی چون تو آزمایش خونم معلوم شد مسمویت بارداری گرفتم ساعت ۷ و نیم شب راهی بیمارستان شدم 😔 . ازم ان تی گرفتن و چون آریتمی قلبم خیلی پایین بود بستری شدم .‌ چندتا حس متفاوت داشتم تا صبح ، انتظار ، دلشوره، ‌ترس ، امید ....🥰😭 تو اتاق بستری شدم و همسرم تا صبح کنارم بود . بخاطر مسمومیت بارداری سرم گرفتم و سرویس رفتن برام سخت شده بود 😢. دروغ نگم تا صبح خوابم نبرد ... ۲۰ اسفند شد و ۹ صبح چندتا پرستار اومدن و باهام صحبت کردن ساعت ۹ و نیم رفتم برای گرفتن ان تی و نوار قلب از خودم☺️ ... روی ویلچر نشستم و راهی اتاق عمل شدم . با دکترم صحبت کردم تا راهی icu نشم . آخه دکتر قلبم نامه داده بود اگه ضربان قلبم پایین اومد هم آمپول باید بهم تزریق کنن هم برم icu 😭. ساعت ۱۰ و ۲ دقیقه با کی مشقت علیرضام به دنیا اومد 🥰🙏. من رفتم icu بچم رفت بخش نوزادان😭😭. خداروشکر بخاطر داشتن فرزند قشنگم . ان شاءالله هر خانومی که دوس داره صاحب فرزند بشه خدا خودش دامنش و به زودی سبز کنه و هرکی فرزند داره خدا خودش سلامت حفظش کنه برای مادر و پدرش... 🙏😌😊
فردا یکسالگی علیرضاست ۲۰ اسفند ان شاءالله به حق آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و آقا امام رضا علیه السلام زودتر این وضعیت درست بشه و کشورم و مردم نازنین کشورم همیشه در صلح و آرامش و سلامت باشند ...
الهی آمین 🙏❤️🌹

۲ پاسخ

الهی آمین تولدش مبارک انشالله دامادش کنی

الهی آمین

سوال های مرتبط

مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱ سالگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....