۲۲ پاسخ

آوردش بگو واسه خودت من شال زیاد دارم 😂😂

ان شالله که کاری نکرده باشن ولی دعا با لباس خیلی بده،من شنیدم جیش بچه طلسمو باطل میکنه بریز بهش بعدم بندازش بره این به عقلم رسید 🙈

پرتش کن عزیزم
ی شال چ ارزش داره ک نگهش داری ب چه قیمتی مثلا ک هی میگن‌بشورش یا جیش کن‌روش
بنداز بره

بنداز آشغالی

اگه پرت کنی هم باز کار یکرده باشن باتوعه

اورد بزار پسرت حیش کنه روش بعد یا بشور یا بنداز بره

ب نظرم بگو خیلی بهت میاد این شال برا تو .چرا بندازی بره .این طوری دست دلبازی هم کردی😆🙂

شالتو با سرکه بشور سپنج دود کن جیشم میگن خوبه پوست سیر وپیازم باهم دود کنی خوبه

شالو نگیر ازشون هرچی گفت بگو برا خودت من شال زیاد دارم

کلا لباساتو به کسی نده بندازش اشغالی

یعنی خاهرشوهرت روسریتوبرد صدرصد واس دعاس

اوردم اصلا سرت نکن

جیش بچتو بریز روش بندازش بیرون

نجاست سگ بسوزون

سر رات بنداز سطل اشغال

ازجیش بچت بریز زوش

دلتو بدنکن بابااااا،تا خدا هست خلق خدا کاری از دستش برنمیاد خیالت راحت

هر چي باشه از سرت كشيده داده دگه اره؟؟؟؟

یجوری شالو با خودت نبر اگرم بردی سرت نکن

جیش پسر بچه باطلش میکنه

ننداز سرت فعلا
با سرکه و اب بشورش
و بسم الله بگو هنگام شستن

خیلی برام عجیبه

سوال های مرتبط

مامان دلبرک مامان دلبرک ۲ سالگی
امشب یاد روزای اول زایمان افتادم
باردار که بودم بیشتر وقتا به شوهرم میگم بخدا این میاد جای منو می‌گیره حالا ببین
همیشه می‌گفت نه اصلا اینطور نیست و نمیشه
از بچه کلا فراری بود
از بچه کوچیک هم بشدت می‌ترسه و فرار میکنه ولی خب من تا قبل اومدن دخترمون ندیده بودم ازش
روزی که برا زایمان رفتیم بهش گفتم بعد زایمان بچه رو میارن میزارن بغلت، قیافش وحشت زده می‌شد میگفت عمرا بگیرمش
یه روز قبل رفتن به داداشم سپرده بودم تو بیمارستان لحظه فرستادنمون به بخش فیلم بگیره مخصوصا از شوهرم، دوس داشتم ببینم عکس‌العملش چیه🤣
بعدا برام فرستادم دیدم تو بیمارستان غیر از مامانم و مامانش و داداشم و شوهرم کسی نبود، گهواره بچه بیرون اتاق بود و مادرم و مادرشوهرم بالای سرش وایساده بودن و خوشحال بودن
بعد تخت منو که دراوردن هیچکدومشون نگران حال من نبود🤣
یکیشون نیومد سمتم غیر از شوهرم
گهواره بچه اونورتر بود و تو فیلم اصلا شوهرم کنار گهواره نیست و دم اتاق منتظر منه و تا میبینه میارن میدوعه میاد سمت تخت و تا اتاق پذیرش کنارم بود
اون لحظه رو کامل یادمه که کنارم بود و واقعا برام خوشحال کننده بود و فهمیدم تنها کسی که کنارم و نگرانم فقط شوهرمه
شما لحظه اول زایمانتون چطور گذشت؟
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...