۱۱ پاسخ

عزیزم خدا رو شکر کن خدا تو رو رسونده تا خدا نخاد چیزی نمیشه

آیت الکرسی بخون صدقه بده

پس منم یک بار همین اتفاق براش افتاد

وای خداروشکر عزیزم.حق داری منم همینجورم🥹

میدونم‌ خیلی سخته من یه هفته مریض شدم به هردو پسر تویه یه روز دوتا اتفاق افتاد درحد زبونم‌لال مرگ خدا دوباره بهم داده هر دوتاشو اما اطرافیانم دلداریم دادن به خودم اومدم الانم شکم میاد یه داستان تلخ زندگیم تویه ۳۱ سال هست
درکت میکنم این بلا رو کشیدم بدترین بلا بود برامن نمیخام دیگه تعریف کنم حتی همون ساعت گوسفند قربانی ...

صدقه بده یکم قرآن بخون

صدقه بدین و ایت الکرسی بخون انشالا دیگه همچین اتفاقی نیوفته براتون منم دعاکن گلم

خدا رو شکر ک بخیر گذشت.
ببین این شد تجربه
من همیشه تو جمع هم ک باشیم میسمرم ب یکی‌ مثلا میگم از این لحظه مسئولیتش با توه‌ . از تو تحویل میگیرم.
چون دیدم تو شلوغیا، همه ب امید هم هستن‌ چه بلایی سر بچه میاد.
برادرزادم دو سالش بود
خونه مامانم اینا بودیم، تو حال نشسته بودیم، یهو باد خورد در حال باز شد.چشمم افتاد ب برادرزادم ک تو راهرو، تا کمر خودشو از زیر نرده رد کرده و میخاد دستاشو ول کنه. اگر دستاشو ول میکرد دو طبقه رو مستقیم میرفت پایین و دور از جون کمرش خورد میشد. خیلی وقتا به اون لحظع فکر میکنم میگم واقعا معجزه بود ک همون لحظه در باز بشه من ببینمش

خداروشکر رفع بلا شد حتما صدقه بده

توکلت به خدا باشه نترس بچتو بسپاربه خودش

برو صدقه بنداز و اگر دوس داشتی نماز شکر بخون ک فهمیدی

سوال های مرتبط

مامان بردیا👦اَبـرا👧 مامان بردیا👦اَبـرا👧 ۲ سالگی
چه اتفاقایی از سرمون رد میکنیم
خدا چقدر رحم میکنه
ما تو ساختمونمون ۲ تا راه پله داریم یکی پشت یکی راه پله جلویی
راه پله پشتی بدون نرده اس ماهم طبقه سوم هستیم یه راهروی خیلی بزرگم داریم که میشه توش عروسی گرفت.بچها عصری میرن تو راهرو بازی میکنن ابرا خواب بود از خواب بیدار شد لج گرفت داداشش بیرون با بچها بازی میکرد گفتم کفش بپوشونم ببرم بیرون پیش بچها خودمم حواسم باشه کنارش یکی از بچها گفت من حواسم میشه بهش خیالت راحت منم دم در نگاه میکردم یه لحظه رفتم تو دستمال بردارم اومدم بیرون دیدم ابرا نیست یه یا ابالفضل گفتم هممون دوییدیم سمت راه پله دیدم رفته از راه پله پشتی از پله ها داره میره پایین لبه پله وایساده بود یعنی کم مونده بود پرت شه پایین من پاهام شل شد افتادم یکی از بچها رفت گرفتش😪خدا بهم رحم کرد فقط از سه طبقه پایین نیفتاد.چند روز پیشم خونه مادربزرگم یه ایوون بزرگ دارن یه طرفش نرده نداره پسرم عقب عقب رفت از رو ایوون افتاد پایین خیلی بلند بودا فقط خدا رحم کرد گونی برنج اون پایین بود با سر رفت رو گونی برنج وگرنه بدبخت میشدم..
خداروشکر بهم رحم کرد اینا همش بخاطر صدقه هاییه که گاهی شوهرم میده
و تاثیر دعای آیت الکرسیه که گاهی میخونم یعنی تاثیرشو خیلی به چشم دیدم🥲
مامان پسری🤱🏻👼🏻 مامان پسری🤱🏻👼🏻 ۱ سالگی
خدایا همسایه بی فرهنگ و بی اصل و نسب نصیب هیچکس نکن
یه طبقه بالایی بی فرهنگ داریم ک هم ازمون دزدی کردن ، با چشم خودم از چشمی دیدم ولی ترسیدم درو باز کنم شوهرم خونه نبود
اپلیکاتور واژن میندازه توی حیاط از پنجره
با کفش کثیف از روی رو پله ای هامون ، گلیم هایی ک انداختم میان و میرن ، از طبقه بالا اشغالاشو میندازه در خونه ما ، اشغال مرغ میندازه دم در خونه ی سری در راهرو باز گذاشته بودن گربه اومده بود در خونشون پر راهرو شده بود اشغال مرغ😭😭
شوهرش عمدا میاد سیگارشو در خونه ما خاموش میکنه ، رو پله ای هامو پرت میکنن
چکار کنم اخه خدایا از دست اینا
یه خونه دیگه پیدا کردیم ک از اینجا در بیایم ولی مستاجر اون خونه تا شهریور درنمیاد😭 خونه ی دیگه ای هم پیدا نکردیم ک خوب باشه
خسته شدم از دستشون ، دو ساله یه روز خوش و آروم نداشتیم انقد سر و صدا دارن
مال استان کرمانشاه هستن اومدن استان همدان خونه گرفتن ، میگم چرا اومدی اینجا؟ میگه میترسیدم فامیلا بیان خونمون اومدم اینجا ک دور باشم
کرمانشاهی ها با مرامن نمیدونم این از کدوم گوری اومده
الیته مال روستاهای کنگاوره
خدایا کمکمون کن زودتر دربیایم از دستش راحت بشم


بچه گهواره فرزند پروری شیردهی نوزاد زایمان پوشک کولیک رفلاکس شیرخشک شیشه شیر پستونک بچه نوزاد زایمان پوشک کولیک
مامان گل دخترم♥️ مامان گل دخترم♥️ ۲ سالگی
سلام مامانها شبتون بخیر باشه ♥️
من خیلی حالم بده
دیشب که خوابم برد خواب دیدم با دخترم خونه ی پدر بزرگم بودیم خونشون یک پنجره ی بزرگ داره من داشتم با مادرم حرف میزدم برگشتم ببینم دخترم چیکار می‌کنه دیدم پنجره رو باز کرد و پرت شد پایین پایین و نگاه کردم همون لحظه به زمین افتاد و خون همه جا پاشید بیدار شدم داشتم میمردم کلی گریه کردم کلی بوسش کردم بوش کردم ولی آروم نشدم خوابم یک جوری بود همه چی واضح و عادی بود خلاصه تا دم صبح نتونستم بخوابم فقط دخترم و نگاه کردم بعدش یک لحظه چشمهام گرم خواب شد باز خواب دیدم دخترم از یک جای بلند افتاد و دور از جونش تموم کرد بیدار شدم حالم بدتر ایندفعه دیگه واقعا قلبم درد میکرد از ترس دخترم و نگاه کردم خوابیده بود خدارو هزار مرتبه شکر کردم که یک خواب بود دیگه از ترس نخوابیدم تا همین یکساعت پیش دخترم با باباش بازی میکرد چون سرم درد میکرد اومدم تو اتاق یکم دراز کشیدم خوابم برد باز خواب دیدم با دخترم رفته بودم بازار داشتیم راه می‌رفتیم که دخترم گم شد فقط خدا می‌دونه چقدر تو خواب خودمو کشتم و جیغ و داد کردم یهو با صدای شوهرم بیدار شدم گفت چی شده چرا داد میزدی تو خواب گفتم خواب دیدم .خانمها همه ی تن و بدنم میلرزه دیگه جرعت نمیکنم بخوابم این خواب ها چیه میبینم نکنه خدایی نکرده زبونم لال دخترم چیزیش بشه ؟
مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
تجریه:
امروز برای یک لحظه از ته قلبم از خدا کمک خواستم .
امروز عصر وقتی از بیرون داشتم میومدم تو خونه در خونه رو که باز کردم کلید رو جا گذاشتم تو‌خونه و دخترم در رو از روی خودش بست
تنها شانسی که اوردم قسمت بالایی قفل در شیشه ای بود ولی دخترم پشتش ایستاده و داشت گریه میکرد
خدا خودش یک مرد خوب رو سر راهم گذاشت تا رفت شیشه بر رو پیدا کنه بیاره خیلی طول میکشید با این حال رفت و دخترم پشت در درحال هلاک شدن بود از بس ترسیده بود منم تنها کاری که تونستم بگم از ته قلبم از خدا کمک خواستم و پایین شیشه رو شکوندم و در رو باز کردم
وقتی بچم رو بغل گرفتم از شدت ترس و گریه میلرزید سریع شیرش دادم تا اروم بشه
۱۰دقیقه بعد که اون مرد همراه شیشه بر اومدن .تعجب کرده بودن چطوری اون شیشه نشکن رو‌شکونده بودم .اقای شیشه بر وقتی با چکش میزد تو شیشه نمیشکست .گفت فقط بگو چطوری شکوندی گفتم مادر نیستی
وقتی بچم داشت جلو چشمم هلاک میشد تمام زورم اومد تو مشتم
اگه این در حتی اهنی هم بود اهنو از جا میکندم

همه سر تکون دادن از قدرت یک مادر
واقعا تجربه سختتتتتی بود وقتی بچم جلوم زجر میکشید و نمی‌دونستم بغلش کنم تمام تنم داشت تیکه تیکه میشد و ریشه جیگرم داشت کنده میشد
خدایا شکرت که به سلامتی و خوشی تموم شد 🤍🌺
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...