بعد اینکه به خودت میای و این زائو بودنت رد میشه همون شوهر میاد اینور اونورت هی سعی ب جلب توجه میکنه،تو زایمان دخترم شوهرم اصن چهل روز رف تو ی اتاق دیگه خوابید ک صدای بچه نمیزاره من بخوابمو اصلا خودشو ب زحمت نمینداخت آخرشم افسردگی شدید بعد زایمان گرفتم ب قدری ک ب خودکشی فکر میکردم،ولی بعد ماه ها دیدم هیچکی هیچکی هیچکی جز خودم نباید انتظار داشته باشم نازمو بکشه مراقبم باشه محبت کنه،از وقتی شروع کردم ب خودم رسیدم مراقب خودم شدم از اونروز دیگه شوهرم بود ک چسبید بهم،الان منم زایمانم داره نزدیک میشه عین خیالمم نیس ک شوهرم نازمو بکشه یا ن،خودمم ک مهمم😌
وقتی سطح توقعات رو از دیگران بیاری پایین خیلیییییی راحت تری،الان من تاحدودی به این درک رسیدم وانتظارچندانی ازکسی ندارم چه تو این دوران چه قبل وحالمم بهتره،بنظردیگران شاید بد باشه ولی مهم خودمم که راحتترم،حتی شوهرم، بعضی مواقع بی منطق میشم واین حسامیادسراغم ولی خودم سعی میکنم خودمو کنترل کنم
اره منم اینطوری شده بودم دلم همش براش تنگ میشد بغلش میکردم تو بغلش گریه میکردم
فک کنم ماله ضعیفیه این حالت شایدم مال هورموناس
منکه برام مهم نیس خودم انقد به خودم محبت میکنم که بی نیاز باشم
شوهرمم خیلی به فکرمه خیلی دوسم داره
عزیزدلم میفهمم که سخته خودت رو اینجوری ببینی اما تویک معجزه ی بزرگی رو به دوش کشیدی و یک معجزه دیگه به نام تولد
تو بزرگترین کارهارو کردی ❤️
به همسرت از نیازهات بگو، اون هم درگیر بچع است و فکر اقتصاد خانواده است حق داره حواسش پرت بشه. حتما از دغدغه هات بهش بگو عزیزم، اون بهتر میتونه کمکت کنه.
انشاالله چندروزبگذره به خودت میرسی همه چی درست میشه
عادیع آدما همیشه. دلشون محبت میخاد مخصوصا تو این دوره ها
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.