۷ پاسخ

عزیزم چون بابا ندارن مامان ندارن نازشون رو بکشن اون نون خشکی ک میگی ها اونو نخورن گشنه میمونن اون یه دست لباسی ک میگی ها ک کل هفته ها تنشون هست چون ندارن یا داشته باشن هم شاید یکی دو دست کثیف کنن کی میخاد براشون بخره گوشت دار و تپل هستن چون ورجه وورجه ندارن ک اب بشه هرچی میخورن میچسبه ب بدنشون
تو فک کردی اونا زندگی میکنن خیر عزیزم اونا احساس خفت میکنن
درسته مستقل هستن ولی ب بچه تو نگاه میکنن و افسوس میخورن ک کاش ما هم مامان داشتیم برای یه قاشق غذا نازمون رو می‌کشید
شما با محبت با بچه ها و گاه هم از سر عصبانیت با بچه ها گاه هم دست رو بچه هات بلند کنی ولی اونا شاید باورت نشه لحلحه چنین لحظاتی رو میکشن ک کاش مامانم بود سرم داد می‌کشید یا یه کشیده محکم می‌کشید تو گوشم یا با محبت یه بشقاب میوه برام میذاشت
اونا الان سخت ترین روزهاشون رو میکشن
از قدیم گفتن آواز دقول از دور خوشه

متاسفانه.همیشه بچهایی که تو سختی بزرگ‌میشن بیشتر قدر زندگی میدونن و سخت کوش تر هستن.

بیچاره بچه ها کاش هیچ مادری بچه هاش را ول نکنه

غصه نخور اهمیت نده . پس دایی من ۱۰ سالشه قشنگ نتونست صحبت کنه

شرایط اونام سخته اونا از بچگی مستقل بورن و بی نیاز از کسی بورن رو یاد میگیرن بی کسی رو

عزیزم عیب نداره اینطوری نگو حق داری گله کنی ولی ناشکری نکن
شاید اوناهم چون داخل خانواده خودشون با ناز کشیدن بزرگ نشدن اینطوری سرسخت باراومدن شاید برااونا بهتره خودشون گلیمشونو از آب بکشن بیرون 🥲

واقعا حق داری به نظر منم بچه هایی که تو این شرایطن خیلی مستقل بار میان بچه های ما ماشالا که هیچی باید صبح تا شب نازشونو بکشی تا یه لقمه غذا بخورن

سوال های مرتبط

مامان عزیزدل مامان عزیزدل ۵ سالگی
هروقت بچه خواهر شوهرم میاد خونه ما من از حرص تا مرز جنون میرم و دیونه میشم
از دختر من چند ماهی بزرگتره
ولی اندازه یه زن ۵۰ ساله زرنگ و مارموزه،یه سره در گوش دختر من دو پچ می‌کنه و به دخترم یاد میده حرف من و گوش نده خونه رو بهم بریزن وسایل و خراب کنن یا به دختر من میگه فلان وسیله رو باید بدی به من اینا رو آروم و با سیاست در گوش دخترم میگه و اون وقتی میگه نه تهدید می‌کنه که باهات بازی نمی‌کنم خونمون رات نمیدم قهر میکنم باهات دختر منم از ترسش همه حرفاش و قبول می‌کنه
یا خوراکی میبرم براشون برمیداره خودش یکیش و زیاد می‌کنه یکیش و کم در گوش دخترم میگه زیاده برای کنه کمه برای تو اونم از ترس همین تهدید ها قبول می‌کنه
منم از درد اینکه مهمونه و چیزی بگم میره به مامانش میگه و از اونجایی که مامانش از خودش صد مرتبه بدتره
هیچی نمیگم بهشون
تروخدا شما بگید من چیکار کنم
خیلیییی عصبی میشم از دست مارموز بازی های یه الف بچه و باج دادن های دختر من
فرزند پروری #
#پوشک
#تربیت
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅

📚#برشی_از_یک_زندگی
#گلزار🌹
#سرگذشت_گلزار_اول


درست و حسابی که بخوام‌ تعریف کنم...من یه خانزاده هستم..‌.
اون زمان همه چشمشون دنبال پسر بود....
مخصوصا برای پدر من که خان بود...
قرار بود جایگزین پدرش بشه و خان آینده باشه...کسی باشه که اون همه املاک و اون همه ثروت رو اداره کنه...و اون همه مردم رو سرپرستی...
مادربزرگم‌ اولین فرزندش پدر من بوده صادق خان...با اومدنش مادربزرگمو تبدیل به خانم جون میکنه.‌‌که اولین شکمشو پسر زاییده..‌.
دم دمای صبح بوده که پدرم بدنیا میاد همه جا پر میشه از خوشحالی تابستون به اون قشنگی رو کسی تاحالا ندیده بوده...
ولی دردهای خانم جون تازه انگار شروع میشه .‌.
میگفتن مادرجون از اون دنیا برگشته ،این دنیا نگو یه کوچولو دیگه ته دلش هست‌...یه پسر دیگه ،عمو اکبر...کی باور میکرد عروس خانزادها یشبه دوتا وارث رشید و رعنا به دنیا بیاره...
دوتا پسر که از بس ریز و ظریف بودن،تا چهل روزگی کسی تو گوششون اسم صدا نزده چون میگفتن اینا زنده نمیمونن...
مادرجون میگه با اشک چشم شیر بهشون میدادم و التماس خدا میکردم که ازمن نگیردشون.‌‌..تا به اون روز توطایفه سابقه دوقلو زایی نبوده و خانم جون اولین زنی بوده که دوقلو اورده اونم دوتا پسر...از همون روز میشن نور چشم همه...
چله شون رو که میریزن شروع میکنن به جون گرفتن و روز به روز بزرگ میشن و تپل...
دوتا برادر که همیشه باهم بودن...یکی زیرک و یکی عاقلتر ...پدرم حدودا نیم ساعت بزرگتر بوده و برای همین انگار یجوری بزرگی بهش میومد...
تو یه شب برای هردو جوون هجده سالشون زن میگیرن، برای هرکدوم از یه طایفه....
عمارت قشنگی که با اومدن دوتا عروس قشنگتر هم شده بود...