۸ پاسخ

کاملا باهات موافقم
من گاهی شبا که پسرم میخوابه کلی میشینم بالاسرش گریه میکنم که بقول تو وقت نکردم از صبح حسابی بغلش کنم ماچ بارونش کنم باهاش بازی کنم
من خیلی نازاحتم که چرا دخترمو به این زودی اوردم وازاین سن پسرم هیچ لذتی نمیبرم وبراش کم میذارم ناخواسته...
فکرکنم یه روزی این عذاب وجدان منو بکشه😓

منم همینم.خیلی دلم برای تک بودنش تنگ میشه😭😭😭

من پسرم ۱۴سالشه تو این سالها انقدر تفریح .گردش .مسافرت دوتایی بردمش عذاب وجدان ندارم که بگم وقت نذاشتم .ولی هرازگاهی که شبها خوابع میرم بالاسرش میگم اای بابا امروز کلا ۳.۴ساعت کمتر دیدمش ‌چون یا مدرسه ست یا در مغازه

اینا یک چیز طبیعی
کار خونه و بچه کوچیک و ....
من همسرم با پسر بزرگم بازی میکنه.تعطیلات هم میریم خونه مادر و مادرشوهرم ک با بچها بازی کنه یا تو کوچه فوتبال کنن.
فقط منتظرم پسر بزرگم دو سالش بشه یکم فکرم ازاد شه و خیالم راحت
الان همه چی هم با هم قاطی شد.بچها،وضع کشور و نمیدونی کی جنگ تموم میشه..کارمندم هستم و نمیدونم مرخصی بدون حقوق میدن یا نه..همه اینا اعصاب ادم و بهم میریزه

منی که سه تا دارم چی ... منم خیلی عذاب وجدان دارم چون خیلی وقت برا دو تا اولی ندارم و دختر دومم خیلی اخلاقش بد شده مدتیه همش میگه بیا بازی ولی کو وقت آزاد ..

من اصلا نمیتونم به بچه دوم فکر کنم احساس میکنم به اولی خیانت میکنم

الهی🥹 عزیزم فکر میکنم که طبیعی باشه این فکرا. تو بهترین مامانی مطمعن باش♥️

منظورم از بچه اول دور شدید بود

سوال های مرتبط

مامان محمد سامین🩵 مامان محمد سامین🩵 ۱۰ ماهگی
مامان ها میشه کمک کنید نظر بدید تجربه تونو بگید 🙏🏻
من با تصمیم قبلی بچه دوم اوردم قبلش دکتر رفتم چون پسرم که ۹ سالشه خیلی برادر میخواست خودم و همسرم هم میگفتیم تک بچه در اینده خیلی تنهاست خودمون دوست داشتیم دوتا بچه داشته باشیم با کلی نذر و خواستن از خدا باردار شدم تو بارداریم هم خیلییییی خوشحال بودم از دوماهگی بچه ام حالم خوب نیست همش میگم برا سن من خیلی دیر بود توان بدنی و اعصاب گذشته رو ندارم ۳۷ سالمه ،همش استرس دارم هر روز یک داستانی راجع به سلامتی بچه ام از خودم درمیام همش نگرانم پسرم شکر خدا بچه سالم و خوبیه الان شش ماهشه میغلته یک کوچولو سینه خیز میره نه حالت کماندونیی حالتی که میپره هنوز نمیشینه ولی توجهش خوبه خنده صدادار میکنه با آبه گی میگه،حالم خوب نیست میگم بچه مسعولیت داره من که دیگه بچه اولم از اب و گل دراومده بود و مستقل شده بود چرا خودمو وارد چالش جدید کردم چرا دیگه نمیتونم برا پسر بزرگم مثل قبلا وقت بزارم کلا روتین زندگی قبلیم بهم ریخته بچه صبح زود بیدار میشه من به خواب صبح عادت داشتم عاشق بچه ام هستم روزی هزاربار خدارو شکر میکنم ولی نمیدونم این حس دوگانگیه افسردگیه چیه داره منو نابود میکنه ممنون میشم نظر بدید چکار کنم حالم خوب بشه