دلم خيلي گرفته خوشبحال كسايي كه پدر مادر شون دوست شون دارن و بين بچه هاي پسر و دختر شون فرق نميزارن
من پريشب با شوهرم دعوام شد شوهرم بهم گفت فاحشه (چون بعد ازدواج مون خبردار شد با چند تا پسر دوست بودم)
پسرمم بغلم بود پسرمو از بغلم گرفت بغل اين فاحشه نرو منم اعصابم داغون شد سر صدا مون بالا گرفت منم رفتم خونه بابام و متاسفانه به بابام اين حرفاي شوهرمو گفتم اونم خيلي عصبانی شد گفت اين حرفا چيه 6 سال ميشه عروسي كردين بچه دار شدين از ديشب تا حالا خونه بابامم يه جور قيافه ميگيره مشخصه نميخاد اونجا باشم بهش گفتم نميخاي اينجا باشم گفت معلومه مگه من بيام خونه ت منو نگه داري ميكني كه من الان از تو نگه داري كنم گفت صدا تم بالا نبر چون ممكنه بدم بياد بهت بگم پاشو برو خونه ت همونجا خاستم گمشم برم خونه م مامانم نذاشت گفت محمد (شوهرم) ميفهمه از خونه بيرونت كرديم ولش كن باباتو بخاطر خودت نرو باباتو تحمل كن چون اگه شوهرت بفهمه بابات پشتت نيست باهات بيشتر بدرفتاري ميكنه منم از سر بدبختيم موندم امشب شام آبگوشت بود پسر منم گرسنه ش شده بود ناهار نخورده بود خواب بود همش گريه ميكرد منم بهش سريع غذا دادم از بس گرسنه ش شده بود لقمه هارو تند تند قورت ميداد موقعي كه بهش دوغ دادم يه دفعه دوغ پريد تو گلوش منم هول شدم ليوان از دستم افتاد (نصف ليوان
دوغ داشت )دوغ ريخت پسرمم همش سرفه ميكرد نزديك بود بالا بياره بابامم همونجا گفت يكي از دلايلي كه بدم مياد تو اينجا باشي اينه كه پسرت هميشه همينجوريه يا بالا مياره يا دوغ ميريزين(پسرم چون نوزاديش رفلاكس داشت زياد بالا مياورد يكي دوباري جلو بابام بالا آورده بود ) منم خيلي بغضم گرفت
ادامه تو كامنت

۱۹ پاسخ

مردای کشورمون چقدر بی رحمن !!!

پاشدم كه برم خونه م
مامانم گفت نرو زهرا
بابام گفت ولش كن بزار بره بهتر
منم الان برگشتم خونه م با آبرويي كه جلوي شوهرم رفته و تو اتاق نشستم دارم ديوانه ميشم
ادامه تو كامنت
به خواهرم بعد رفتنم پيام دادم گفتم چيا پشت سرم گفتن
اونم گفت بابا پرسيد بچه ش جقدر غذا خورد
چرا انقدر به بچه شون غذا ميدن ( آخه پسرم چاقه) مگه ميخان ببرنش كشتارگاه
به خواهرمم گفته ديگه به بچه مردم دست نميزنين از محمد بدم مياد خودش حيوانه از بچه شم بدم مياد( آخه تو زمان عقد يه سري مشكلاتي داشتيم بابام كينه به دل گرفتع)
يا گفته بچه زهرا ديوانه س عقل نداره زياد ميخوره مامانم گفته نه ديوانه نيست من ميدونم بابامم گفته عيب نداره بزرگ شد ميبيني ديوونه س

عزیزم خیلی ناراحت شدم امیدوارم به شوهرت نگفته باشی که چ اتفاقی خونه بابات پیش اومد و امیدوارم رابطتت باشوهرت بهتر شده باشه از دیشب تا حالا، من جای تا باشم قید همچین خانواده ای رو میزنم و با شوهرم میمونم به جدایی فکر نکن هیچی نگو فعلا یه ذره بچه بزرگ شه یه کاری دست بگیری بتونی از پس خودت بربیای

اخی عزیزم
بنظرم تقصیر خودته اخه چرا باید شوهرت از گذشتت بودنه و اینک خواهرت چقدر بیفکر و بی عقله حرفای خونه بهت گفته دلتو پردردتر کرده تا حرفای شوهرت

کاش نمیزاشتی هیچ وقت از روابط قبلیت باخبر بشه
و اینکه اگه واقعا راه برگشتی نداری دیگه هیچ وقت تو عصبانیت نگو میرم و نرو
چون زنا هیچ وقت حرف و دلشون یکی نیست و واقعا نمیخوان که برن
پدرتم موندم چرا اینجوریه...
بچه مردم چیه بچه دخترشم هست دیگه
بچه چاقه نوش جونش که میخوره اون نخوره کی بخوره
کینه ایم اگه باشه باید با شوهرت باشه نه با شما عجیبه رفتاراش
ولی با حرف بقیه موافقم اگه میتونی سعی کن یا از،شوهرت پول بگیر و جمع کن یا یه هنری کاری یادبگیر که شاید یه روز بدردت خورد

به نظر من ی حرفه یلد بگیر عزیزم بزار دستت تو جیب خودت باشه تا منت غذای کسی رو سرت نباشه
زنی ک دستش تو جیب خودشه از هر لحاظ قوی و قدرتمنده 😉

اصلا از ماجرا خونه بابات نذار بفهمه اصلااااا

عزیزم نمیدونم تو این شرایط نبودم ک بخوام راهکاری بدم ک درست باشه ولی بنظرم دیگ قهرنکن جوری ک مجبور بشی بری خونه بابات

الهی بگردم🥲
خیلی حس بدیه خیلیییییییی آدم احساس پوچی و بی پناهی میکنه🥲
اصلا گوش نده ب شوهرتم نگو چیزی بگو خودم رفتم حالم عوض یشه ب خانوادم نگفتم دعوام شده الان ک خوب شدم اومدم خونم اینجا خونه ی منه من نمیتونم در ب در بشم بخاطر عقل نداشته ی تو میتونی تو از خونه بری و دیگ خونه ی بابات نرو حتی بچتم نبر و نزار بغلش کنه فک کن وجود ندارن اولش سخته ولی بعدش عادت میکنی

من جات بودم میرفتم دنبال یه کار و هنری دستم تو جیب خودم باشه
نه به بابات اعتباری هست نه به شوهرت

من برعکسه مامانم اینجوره😄😄😄

الهی چقد دلم سوخت برات
تو ک میدونستی بابات بدتر از شوهرته نباید میرفتی ک اینجوری بخای برگردی الانم برگشتی یجوری نشون بده ک انگار بیرونت نکردن

چه قدر ناراحت شدم برات نه از خانواده شانس آوردی نه شوهر خدا شوهرت به راه راست هدایت کنه عقلش سزجاش بیاد

اصلا مشکلش با شوهرت بکنار اخه چطور دلش میاد پشت سر طفل معصوم اینجوری حرف بزنه

بهترین کاری ک میتونی برای خودت بکنی اینه ک. ی هنری یا کاری یاد بگیری و درآمد داشته باشی تا خودت پناه خودت باشی

آخخخخ از دست بعضی از پدر مادر ها که با حرفاشون دل آدم رو به درد میارن.اینبارم به شوهرت بگو من هر کار کردم برا زمان مجردیم بوده و هر دختر پسری این مراحل رو گذروندن حتی خود تو و اون زمان هم تو نبودی و اختیار زندگیم دست خودم بوده اما الان انقد عاقل هستم که بفهمم زندگی مشترک و تعهد یعنی چی مطملن باش اونقد به خودم اعتماد دارم که وارد زندگی مشترک شدم.تو هم تا زمانی که از من چیزی نداری حق نداری بد رفتاری کنی

چی بگم والا آدم شاخ درمیاره از این رفتار

واقعا خدا بهت صبر بده خاهر با چنین بابایی
به باباتم عقل و یک دل رئوف بده
ازته دلم برای بابات متاسف شدم

لعنت به مردا
منم نه پدرم نه شوهرم پشتم نیستن

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
وای چی بگم از عصری ۴ تا بلا سر بچم اومد خونه خواهرشوهرم بچش ۱۵ سالشع اجازه گرفت داشت به هانا غذل میداد کشمش پلو با گردو
گردو تو حلق بچه گیر کرد داشت خفه میشد رنگش قرمز شد و خیره بود برگردوندمش سرش از بدنش پایین تر گرفتم زدم تو کمرش دیدم نفسش نمیاد دست کردم ته حلقش گردو ۱هشتم گردو گیر کرده بود و براش خیلی بزرگ بود هیچی دیگه بعد در اودنش چنتا سرفه زد نفسش برگشت
شوهرم همینجور داشت نیب بچه خواهرش میداد خواهر شوهرمم از ترس داشت میمرد منم گفتم تموم شد عیبی نداره نمیدونسته که هانا نمیتونه با دندونش بجویه
بعدش شوهرش اومد اینقدر زوق هانا کرد براش رنگارنگ و بیسکوییت مادر گرفته بود گفت کدوم بدم بهش منم کفتم بیسکویت میریزه تو خونتون همون رنگارنک بده باز گرد دادش بغلش کرد هانا هم محکم دستش که رنگارنگ بود کشید صورتش و با با رنگارنگ صورتش خراش برداشت و یکم خون اومد گفتم پاشم برا بچم اسپند دود کنم تا بیشتر بلا سرش نیومده اخه اولش که اومدیم خیلی خیلی دخترش زوق هانا کرد و میکفت خوشمل شده بزرگ شدع و... از روی دوست داشتن چشمش زد داشتم اسفند دود میکردم که خونشون از پزیرایی به حال یه پله میخوره هانا از بالا مثل ملق میزنی افتاد پایین پله منم به شوهرم گفتم چرا نگرفتیش و.... تا بعد شام اومدیم خونه هانا اومدم بخابونم بلند شد پتوش انداخت رو سرش و ادم های مست تلو تلو رفت تو دیوار
خداروشکر الان خابید دیگه
خیلی روز سختی بود
مامان مهدیار مامان مهدیار ۱ سالگی
این استند رو سه سال پیش خریدم ۱۸۰ الان چندین برابره
تازه انقد اعصابم بهم ریخت عصبی شدم زدمش به شوهرم خورد شد کلا هم چوپش هم شیشش گوشی نوکیا شوهرمم زدم زمین باتری و درش هرکدوم یه طرف رفتن


پنج شنبه ظهر با دوتا بچم رفتم خونه بابام روستا امشب شوهرم اومد دنبالمون اومدیم خونه خودمون چون فردا صب باید برم سرکار همین رسیدم کلی وسیله بود درش اوردیم یه سره خودمو دخترم رفتیم حمام دخترم حموم کردم فرستادم بیرون دوباره پسرمو حموم کردم دادمش دست شوهرم که پوشکش کنه بعد خودم حموم کردم اومدم بیرون شوهرم گفت چرا حموم کردی من می خواستم امشب گفتم من خسته خوردم امشب کلی کار دارم یه تریلی لباسه باید بشورم اومد رفت پیش تلوزیون سرشو کرد تو گوشی هزارتا چی تو حیاط و خونه ریخته بود می خواستم جمع جور کنم پسرمم متل زالو به ادم می چسپه ولت نمیکنه همش گریه گریه گریه نق نق نق که بیا بغلم کن من رفتم لباسا بریزم تولباسشویی طوری بچم دتبتلم گریه کرد که دیگه اعصابم بهم ریخت شوهرمم تکون نمیخورد از جاش فقط نگاه گوشی میکرد سر لج اینکه من امشب پابش ندادم منم یهو چنان بهم ریختم که اینارو شکوندم دعوامون شد هزارتا بد بیراه بهم گفتیم به همدیگه وخانواده ها مون
گفتم تو با من لجی مگه با بچتم لجی
این خودشو کشت بس گریه کرد حداقل پاشو برش دار