۸ پاسخ

نه هدف و اینا نزاشتم چون شرایط مساعد نیس ولی کتاب میخونم خرید هم دوست دارم بخرم ولی بعضی از کتاب ها خیلی الکی گرونه الان هم سمفونی مردگان و شروع کردم تو تبلت بهتر میشه خوند به نظرم برا منی که تو تاریکی میخونم قبل خواب بهتر از کتابه

عزیزم من در حال نوشتن پایان نامه م
ازینطرف تیرماه زایمانمه
البته نت بین المللی قطعه من قبل شب یلدا مطالبمو جمع بندی کرده بودم تو یه پوشه و الان بیشتر دارم ویرایش میکنم یا یکی دوتا کتاب گرفتم به اونا مراجعه میکنم مطلب اضافه کنم ...
کتاب خاصی برای سرگرمی این روزها نخریدم .. ولی چندتا پی دی اف دانلود کرده بودم بخونم اگه فرصت کنم میخونم ...
راستش به بلاتکلیفی اوضاع فعلیمون میچربه ... نه اینستا هست نه جای خاصی رفتیم فقط و فقط خونه بودیم . یا کارامو کردم یا کتاب خوندم یا ویرایش انجام دادم ...
در حال حاضر تنها ارزوم سلامتی نی نیه ... میکم کاش اون روز رو ببینم ک بچه سالمه تحویلم دادن برگشتیم خونه یه نفس راحت میکشیدم ...
هدفمم پایان نامه ارشدمه و چندماه بعد استخدام اگه خدا بخواد

بله کتاب همیشه روتین من بوده معمولا همیشه ی کتاب تو گوشه کنار خونه هست

خب هزینه کتاب بالاس گرون شدن منم ترجیح میدم پی دی اف بخونم ولی نهایتا مثل نسخه چاپی نیس

واقعا چه خوب . من دلم میخاد زبان بخونم کتاب بخونم ولی وقت نمیکنم باشگاهم دلم میخاد برم پسرم مهدش کنسل شد فعلا

عضوکتابخونه بشین وکتاب بیارین وهزینه کتاب نمیدیدن وکتابای متنوع وتوهرزمینه ای بخواین دارن،کناراون اکثراکتابخونه هابرنامه های جالبی واسه خودتون وبچه هاتون برگزارمیکنن البته الان زمانش خوب نیست برین اونجافقط کتاب امانت بگیرین

خوشبحالتون وقت رسیذگی به علایقتون دارین من صبح تا شب میدوم دنبال دوتا وروجکا شبم له لورده میفتم

من سعی میکنم کتاب بخونم وبینار ببینم پادکستای خوب ولی در نهایت ته دلم استرس و اشوبه متاسفانه

سوال های مرتبط

مامان پسرجان❤️ مامان پسرجان❤️ ۴ سالگی
شبی با همسرم وپسرم رفتیم نانوایی بعد خلوت بود شوهرم رفت تو صف پسرم هم ممیخاست بره پیش باباش اشتباهی رفت کنار یه زن ومرد وایستاد واصلا نگاه نمیکرد که ببینه این مرده بابای خودش نیست😂😂😂😂 منم از بیرون نانوایی صدای پسرم میزدم که بره پیش باباش از بس صدا زدم محمد رضا نمیفهمید مجبور شدم بلند تر حرف بزنم تا بلاخره صدام شنید وبرگشت و فهمید چیکار کرده بعد رفت پیش بابای خودش😅😅😅 همون موقع مسئول نانوایی هم یه خانم بود یهو بلند زد زیرخنده که وای این بچه شما هست من داشتم با تعجب میگفتم چطور این زن وشوهر خودشون سیاه بچشون هم سیاه ولی این یکی بچشون سفیده وبلند بلندمیخندید موضوع ادامه میداد بعدهم به ان هاگفت اره شما همیشه تو بیابان تو آفتاب هستید( از این چادر نشین ها بودن) این توخونه هست برای همین بعد هر حرفی میخندید یعنی خودش متوجه حرف هاش نبود حس نمیکرد که توجمع آن زن ومرد چقدر دارن بخاطر رنگ پوستشون خجالت میکشن هرچی کسی به روخودش نمیاورد این ادامه میدادیعنی دلم میخاست همون لحظه برم یه نان بذارم تو دهنش بلکه مشغول بشه وحرفش ادامه نده بعدش بچشون آمد کنار پسرم با همدیگه بازی کنند منم عادی رفتار کردم بعد هم شوهرم آمد پسرشون ناز کرد وخداحافظی کردیم از آن خانواده آمدیم ولی واقعا گاهی آدم ها ناخاسته چقدر بد رفتار میکنندکاش یاد بگیریم به حرفامون دقت کنیم نکنه کسی برنجونیم