شبی با همسرم وپسرم رفتیم نانوایی بعد خلوت بود شوهرم رفت تو صف پسرم هم ممیخاست بره پیش باباش اشتباهی رفت کنار یه زن ومرد وایستاد واصلا نگاه نمیکرد که ببینه این مرده بابای خودش نیست😂😂😂😂 منم از بیرون نانوایی صدای پسرم میزدم که بره پیش باباش از بس صدا زدم محمد رضا نمیفهمید مجبور شدم بلند تر حرف بزنم تا بلاخره صدام شنید وبرگشت و فهمید چیکار کرده بعد رفت پیش بابای خودش😅😅😅 همون موقع مسئول نانوایی هم یه خانم بود یهو بلند زد زیرخنده که وای این بچه شما هست من داشتم با تعجب میگفتم چطور این زن وشوهر خودشون سیاه بچشون هم سیاه ولی این یکی بچشون سفیده وبلند بلندمیخندید موضوع ادامه میداد بعدهم به ان هاگفت اره شما همیشه تو بیابان تو آفتاب هستید( از این چادر نشین ها بودن) این توخونه هست برای همین بعد هر حرفی میخندید یعنی خودش متوجه حرف هاش نبود حس نمیکرد که توجمع آن زن ومرد چقدر دارن بخاطر رنگ پوستشون خجالت میکشن هرچی کسی به روخودش نمیاورد این ادامه میدادیعنی دلم میخاست همون لحظه برم یه نان بذارم تو دهنش بلکه مشغول بشه وحرفش ادامه نده بعدش بچشون آمد کنار پسرم با همدیگه بازی کنند منم عادی رفتار کردم بعد هم شوهرم آمد پسرشون ناز کرد وخداحافظی کردیم از آن خانواده آمدیم ولی واقعا گاهی آدم ها ناخاسته چقدر بد رفتار میکنندکاش یاد بگیریم به حرفامون دقت کنیم نکنه کسی برنجونیم

۸ پاسخ

واقعا خاک تو سرش با اون شعورش

توی این شرایط باید میگفتی خانم ما تو جایگاه خدا نیستیم که ظاهر کسی رو تمسخر کنیم تا خفه بشه و ادامه نده
من واقعا توی بحث ظاهر آدم ها بی صدا نمیتونم بمونم
آدم بی فرهنگ با همون خنده مضحک توی جمع شخصیت خودش رو نشون میده🙃

باید همون موقع میگفتی بسه سفید برفی

بعضیا حرف دهنشونو نمیفهمن سن و سالم نمیشناسه.مثلا مادر شوهر من هر سه چهار یه ماه میومد خونمون.سر هانا هروقت میرسید بهش میگفت گردن کوتاه😑 هانا گردالو بود لمی بود گردن نداشت انگار.یا میومد میگفت وای جقدر موهاش کم‌ پشته درصورتیکه موهای دخترای من کلا پره ماشاالله.یا مثلا میگفت سیاه سوخته.یا میگفت جقدر گفتم تو حاملگی مامانتو نگاه کن بچه ات شبیه اون بشه نکردی بچه سیاه سوخته شد (نیلا سبزه است به اونوریا رفته) منم‌گفتم دیگه سیاهیتون انقدر غلیظه تا چندین نسل رنگ سفید از شماها درنماید. آخه یکی نیست بگه بیشعور این حرفا چیه به مادر بچه میزنی.منم میدونم این تو دلش چیزی نیست شعور حرف زدن نداره زیاد جواب نمیدادم.

اون ژنش با خواهرشوهرهام یکی بوده من. همیشه اونا رو واگذار میکنم به خدا

رن نانوای بی تربیت😒

فقط اون قسمت متنت که گفتی نون بذاری دهنش مشغول بشه🤣

من بودم میگفتم باشه میشه تمومش کنید اصلا خنده دار نیست تا جلو جمع خجالت بکشه

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
مامانا یه درمانگر چند ماه پیش به اشتباه یه تشخیص واسه پسرم داد( اوتیسم ) که بردمش پیش فوق تخصص روانپزشکی کودک گفت نه این مشکل رو نداره یه مقدار بی بی دیجیتال شده که درست میشه ، اون موقع چون من خیلی بی قراری کردم که باید همین روز ببریمش پیش متخصص شوهرم قبول نمیکرد و با عصبانیت به خونواده اش زنگ زد قضیه رو گفت حالا از اون روز به بعد خواهر شوهرم همش میگه با مشکلی که پسرت داره و ...یه بارم گفت پرت کردن از علائم اصلی اوتیسم هست که پسر تو هم زیاد پرت میکنه ،خلاصه هی جوری حرف میزنه که یعنی آره بچه تو این مشکل رو داره یه روانشناسی هم خونده فک میکنه متخصص هست ، پسر من تاخیر گفتاری داشت الان جملات شش هفت کلمه ای هم میگه رنگا اشکال هندسی و ...، تازگیا شروع کرده سعی میکنه تعریف کنه ، اما خیلی شیطون هست و یه جا نمیشینه ، من نمیدونم پسرم من مشکلی داره یا نه ولی فقط خدا میدونه چی تو دلم میگذره زندگی برام نمونده فقط گریه ، هر دفه خواهر شوهرم همچین حرفایی میزنه من ساعت ها گریه میکنم ، الان میخوام یه متخصص دیگه ببرمش ببینم چی میشه فقط تو این شبا برام دعا کنید خیلی دل شکسته ام امروزم خواهرشوهرم گفت پرت کردن وسایل تو این سن نشونه های اصلی یه سری بیماری هاست پسر من قبلا پرت نمیکرد تازگیا پرت میکنه
مامان 💞ثمره عشقمون💞 مامان 💞ثمره عشقمون💞 ۵ سالگی
به پسرم یخورده شام دادم
تموم بود
خیلی وابستمه یه لحطه از جلو چشماش دور بشم،گریه میکنه
تموم شد بلند شدم،برم دستم،بشورم دیدم،گریه کرد فاصلمون ۲-۳ متر بود
یه لحظه گریه اش قطع شد
همون لحظه که هق زد که استارت گریه بندازه نگاش کردم چیزی ته گلوش گیر کرد
وای اونقدر زدم پشت سرس و فشار شکمش دادم و تنگشت کردم توی گلوش چیزی نمیورد بالا گریه هم نمیکرد
دستم،کامل سر شد
پاهام جون نداشت
همون لحظه داشتم شام میدادم بهش
همسرمم زنگ زده بود گوشی رو بلندگو بود داشتیم حرف میزدیم
دیدم اینجور شد بچه
اونقدر جیغ زدم گفتم،زنگ بزن به یکی بیاد طرفم
همون لحظه بردمش تو حیاط و اونقدر زدم توی کمرش و انداختمش بالا یهو زد زیر گریه
همون موقع خواهر و داماد و داداشمینا اومدن
ولی الان نصف بدنم بی جون هست و کاملا سر شده و کتفام،میسوزه

من ناخنام از ته گرفتم
همیششه این موقع ها اون،مادرایی که ناخن بلند دارن یا کاشتن میاد به ذهنم،میگم خدا اون روز نیاره
زبونم لال
چکار میکنن با ناخن بلند

خدا جون خودت هوای فرشته هامون داشته باش😭
مامان mamansho21 مامان mamansho21 ۵ سالگی
امروز دخترم تا من رفتم پسرمو بخوابونم نمکدون رو بداشته بود کلی نمک به غذاش زده بود درحالی که نمک غذا عالی بود و این یک شیطنت به تمام بود
من نا آگاه:وای اینچه کاریه بی عرضه وای غذا حروم کن نخور اصلا
من دانا : در نهایت قاطعیت ولی ارامش تو سکوت بهش نگاه کردم تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این نیاز نبوده این کنجکاوی بوده از نوع مخرب و اقتضای سن اما غذای منم زده بود و هر ان ممکن بود بترکم از اعصبانیت سریع بلند شدم و در سکوت یک غذای دیگه برای خودم ریختم خوب برنج فقط به اندازه همسرم مونده اشکال نداره براش یه پیمانه میذاری خوب چرا اینکار رو میکنه ، چرا غذای من ، یهو اومد دنبالم مامان من کار اشتباهی کردم این غذارو نمیشه خورد 🙃 ته دلم میخواستم بغلش کنم اما به جدیدت ادامه دادم غذایی که ریختمو خوردم یه دور زد اومد گفت من هنوز سیر نشدم یکم غذا هست من بخورم همچنان سکوت کردم یهو گفت چرا باهام حرف نمیزنی اروم برگشتم جلوش چشم تو چشم بهش چی گفتم از اینکه غذام خراب شده من مجبور شدم غذامو دور بریزم و ادمهایی تو دنیا هستن که گرسنه ان ناراحتم ، عذر خواهی کرد ، منم قابلمه برنج که چند تا قاشق تهش مونده بود حلوش گذاشتم و گفتم اینو بخور تا شب شام ، اونم حرفی نزد و خورد اینم بگم عصرانه که همیشه شش میاوردم زودتر اورذم چای و میوه ، این دوتا شکلات جایزه مادریه که احساسات منطقیشو قوت داده تا بچه اش رو سرکوب نکنه ،
سخته اما خیلی از اشتبهات بچه ها احتیاج به فریاد نداره ، برای منی که از ۸/۵ صبح سرپام چندتا مشاوره داشتم درعین حال منزل برق میزنع و نوزاد کولیکی واقعا دوباره گذاشتن حتی یک پیمانه برنج ینی اضافه کاری اما این شرایط انتخاب منه من تصمیم به فرزند جدید گرفتم پس باید پاش واستم نظر شما چیه
مامان ماکان 🧿💜 مامان ماکان 🧿💜 ۵ سالگی
مامانا خیای سردرگمم پسرم که پارک میره کسی میزنتش بهش میگم از خودت دفاع کن بزنش این که میزنه دیگه بزن بزن تموم نمیشه از طرفی چندبار پیش اومد کسی زدش این فقط نگاهش به من بود دفاع نکرد از خودش
وقتی هم میگم بزن توهم دیگه دست از زدن برنمیداره بعد میگم ماکان زدن بده دوباره میگم کسی زد بزنش انگار اینم گیج شده
اخه یبار وایسادنگاه کرد بچه چندتا زد تو سربچم منم دیدم بچم واکنش نداشت فقط به من گفت مامان با گریه بعد من به بچه گفتم خیلی کارت بدبود زدی مامانش اومد گفت خوب کرده زده حقش بوده سر راه سرسره وایساده باید میزده منم دعوام شد باهاش تو پارک بنظرشما چیکارکنم تو این مورد توپارک خیلی داستان پیش میاد مثلا یه بچه یهو بی دلیل شکم بچمو گازگرفت یه هلش میدن دستشو میکشن من همیشه بهش تذکر میدم اصلا نه کسیو هل بده نه بزنه نه لباس بکشه وقتی دیدم همه با بچم اینکارو میکنن اینم وایمیسه گریه میکنه منم دائم میگم بزن توهم حالا که داره میزنه دوباره میگم ن نزن زدن بده خل شدم