۳ پاسخ

خوشبحالت عزیزم من تو همین هفته سزارین میشم برام دعا کنید

خوشبحالت عزیزم واسه منم دعا کن

اللن استخون درد و زانو درد نداری

سوال های مرتبط

مامان نور قلبم مامان نور قلبم ۱ ماهگی
سلام خانما بیاین از تجربه زایمانم،بگم و بیمارستان
من سزارین اختیاری شدم تو بیمارستان خصوصی قائم جیرفت
اتاق عملش خیلی خوب بود رفتارا دکتر پرستارا خوب واقعا همش با من صحبت میکردن از استرسم کم بشه موقع سوند گذاشتنم یکم حالت سوزش چندش داشت ک دیگ بی حسی زدن برام همونم تموم شد اصلا درد خاصی نداشت
بی حسی ام یکم درد داشت اندازه جا امپولی یا رگ گرفتن موقع عمل گریه شدم استرس داشتم ولی واقعا باهام حرف زدن ارومم،کردن حین عمل یه پرستار خانم اینطرف بالا سرم بود یه پرستاز اقاهم اینطرف باهام صحبت میکردن که دگ گل دخترم بدنیا اومد بهم نشونش دادن دکتر با مهریونی کامل کنارم گذاشتش دگ،تمیزش کردن جلو رو خودم تختش اوردن کنارم لباس پوشیدن دگ پرستار همون تو اتاق عمل اورد گذاشتش رو سینم و سینع داد دهنش اونم خورد و عملم،تموم شد منو دخترم بردن ریکاوری و اینکه بگم من اصلا ماساژ رحمی ندادن تو اتاق عمل دکتر خودش تمیز کزده هر چی خون،بود مثل اینکه بیرون اورده بود اخه نه تو ریکاوری ماساژ دادن نه تو بخش از پرستار پرسیدم گفت دکتر تو اتاق عمل تمیز کزده،و خیلی خوشحال شدم اینو گفت تو ریکاوری ام رفتار پرستارا فوقالعاده عالی بود بچم گذاشتن کنارم دوباره سینه گذاشتن دهنش اونم خورد
برام پمپ درد وصل کردن و قبلشم یه مسکن خیلی قوی زده بودن ک حالم خیلی خوب بود دگ رفتیم بخش من اتاق عمومی گرفته،بودم یه خورده اون روز شانس من شلوغ بود ولی بد نبود قابل تحمل بود رسیدگیشونم تو بخش خوب بود و اتاق تمیزی بود و اینکه مسکنا سزموقع ترزیق کردن ک من اصلا شیاف لازم نشدم یعنی ،من اصلا از درد نفهمیدم،یعنی اصلا دردی نداشتم فقط وقتی دگ،بلند شدم راه رفتم،درد داشتم از دکتر و بیمارستان خیلی راضی بودم
#فرزند پروری
#سزارین
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۶#
دیگه کم کم بخیه زدنم تموم شد و پرستارا جمع شدن منو از روی تخت عمل گذاشتن روی تخت دیگه چیزی حس نکردم چون کلا بی حس بودم بعد بردن ریکاوری پسرمم پیشم نیاوردن اون بردن یه سمت ریکاوری من یه سمت دیگه واقعا روز شلوغی بود ولی سزارین فقط دوتا بود یکیش من بودم بقیه عمل های دیگه داشتن بخش ها پر شده بود واتاقا جا نداشتن که من و ببرن خلاصه من همش میلرزیدم و سردم شده بود سرم زدن و دارو زدن توی سرم پتو کشیدم روی خودم منتظر بودم تا ببرن بخش شیفت پرستارا عوض شد و دیدم صدای گریه میاد گفتم پسرمنه گریه می‌کنه گفت اگه پتو ابیه آره گفتم آره همونه چرا گریه می‌کنه میشه بیاریش پیشم گفت عزیزم الان میرین بخش نیاورد پسرمو طفلی همش گریه میکرد و من دلم براش ریش میشد تا از بخش اومدن و منو پسرم بردن دم در اتاق عمل پسرم همش گریه میکرد منو پرستارا بلند کردن گذاشتن یه تخت دیگه یکم دردم اومد چون بی‌حسی کم شده بود بعد پرستاره میگه پسرت فهمیده مامانش جابه جا میکنیم گریه می‌کنه یهو به پسرم نگاه کردم دیدم تمام بدنش سیاه کبود شده بود پرستارا هم گفتن وای چرا سیاه شده این بچه مشکل داره ما قبول نمی‌کنیم ببریم بخش ببرین بخش نوزادان منو میگی اصلا نفهمیدم چی میگه فقط نگاه میکردم خودمم داشتم میلرزیدم و نمی‌تونستم حرف بزنم
مامان نینی مامان نینی ۱۴ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان گیلدا مامان گیلدا ۵ ماهگی
پارت۳✅️
ت مسیر زنگ ماما زدم چون شیفت بود بیدار بود بهش گفتم جریانو
گفت دکتر الا خوابه ساعتای ۸بت خبرمیدم ولی همین الا برو بیمارستان بستری شو کیسه آبت پاره شده خطرداره
دگ رفتیم بیمارستان اونجا مشخصات گرفتن
ماماها اومدن برای معاینه منم ازترس فقط گریه میکردم نمیذاشتم
چندساعت سرم فشار زدنم اینقدر درد کشیدم مرگ به چشمام دیدم فقط دا میزدم و خدارو صدا میزدم
تا تادکتر شیفت اومد معاینم کرد گف رحم ات ۱سانت باز شده
پرونده ام نگاهی زد گفت مشکلی نداری باید طبیعی زایمان کنی وبرو بستری شو
گفتم نه من میخوام عمل بشم گفتن ک نمیشه نامه ام ک برای بواسیرگرفته بودم قبول نکردن گفتن مشکلی نداری اولویت باطبیعی هس
لباس بهم دادن بردنم بستری ام کردن سرم فشارم هم بهم وصل کردن
وچنددقه ای یبار میومدن برای معاینه منم جیغ میزدم نمیذاشتم
شد ساعت ۱۱
دکترم زنگ زد گفت اگ شرایطت اوکی هس بارضایت خودت بیا کرمان عمل ات کنم
خواستم برم دکتر شیفت نذاش گف برای بچه خطرداره
دکترشیفت عوض شد دکتری ک اومد رفیق زن دایم بود
اومدپیشم بهم گفت تاساعت ۵عصر تحمل کن عمل ات میکنم
منم هرچی سرم فشار بود خالی میکردم ک دردی نگیرت ام
دگ ساعت ۶ دکتر گف ببرنم برای عمل
ک یه اورژانسی اومد من موندم
باز بعد اون چندتا دیگ رو بردن نوبت من شد برای ۱۰ شب
دگ خوشحال بودم مامانم گریه میکرد
گفتم گریه نکن دگ الا دردی نمیکشم
رفتم اتاق عمل سوند استرس داشتم دردی نداش
آمپول بی حسی هنوز میخواستم بپرسم درد داره یانه ک گفتن زدیم بت من متوجه نشدم
...
مامان آوان مامان آوان ۷ ماهگی
ادامه ۶..
اون روز من فقط بالا میاوردم تند تند بالاخره اجازه دادن مامانم بیاد پیشم و هی ما لباس عوض میکردیم بعد چند ساعت که دیگه من درحال مرگ بودم یه دکتر اینترن رسید و گفت فایده نداره من عملش میکنم آماده کنید برای سزارین و شروع کردن ب من فاکتور های خونی زدن یادمه از درد داشتم میمردم بخاطر آمپول فشار هایی که سه روز ب من زده بودن بعد از اینکه چندین دوز فاکتور هایی که من برای اونا هم یک هفته بدبختی کشیدم تا خریدمشون زدن منو آماده کردن سون گذاشتن که برام بعد اون همه دردی ک کشیده بودم داشتم هیچی نبود و بردنم سمت اتاق عمل
توی اتاق عمل بودم دکتر میخواست برام آمپول سری بزنه دیدم یهو مسئول اتاق عمل اومد داخل و گفت اجازه عمل ندارید فاکتور هارو طبق نامه پزشک خونش کم مصرف کردید باید ببرید دوباره فاکتور بزنید بعد بیارید و من اونجا دلم نیخواست تیغ جراحی رو خودم بیارم رو شکمم این بچه رو بیارم بیرون تا دوتامون راحت بشیم و منو از اتاق عمل بیرون آوردن اینبار نامه مشکل داشت و هرچی ب دکتر خون خودم و دکترای بیمارستان زنگ میزدن هیچ کدوم جواب نمیدادن و بعد اینکه جواب دادن هر کدوم یه دوز میگفتن یکی میگفت ۴۵۰۰ یکی میگفت ۳۰۰۰ تا و پرستاران همینجوری مونده بودن باید چکار کنن بالاخره همون سه هزار تارو بعد ۶ ساعت زدن و باز هم منو آماده کردن و بردن اتاق عمل
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۸ ماهگی
بیاید از تجربه سزارینم بگم بعد دوماه🤣
من یک هفته ازون تاریخی ک دوتر زده بود برام زودتر زایمان کردم کیسه ابم پاره شد نصفه شب دیگ زنگ زدم دکترم گف برو بیمارستان میام دیگ تقریبا ساعت ۹صبح عمل شدم
سوندو ک ب دکترم گفته بودم تو بیحسی بزنه این ک از این
بی حسی کمرم یکم درد داشت مثل همین امپولای معمولی ک میزنیم
بعد خابیدم سرم و ماسک اکسیژن اینا میزدن داشتن پردرو تنظیم میکردن جلوم ک صدای بچه اومد یعنی پرام ریخت من همش اسرس بی حس نشدنو داشتم دیگ بچرو نشونم دادن تقریبا یه ربم طول کشید تا بخیه زدن
پرستارام مدام بالا سرم باهام حرف مزدن شوخی میکردن هیچی نفمیدم اثن
بعدم ی سافت تو ریکاوری بودم اونجام سر بودم دردی نداشتم با مسعول ریکاوری غیبت میکردم🤣دگ بعد اومدن ماساژ رحمی ک سر بودم نفمیدم رفتم بخش اونجام ماساژ دادن بازم سر بودم پرستاد دوتا شیاف گزاشت و سرم اینا وصل کرد کم کم سریم رقت و اومدن سوندو کشیدن یه درد خیلی خفیفی داشت بعد سری حتی از درد پریودیم کمتر من همیشه میگم پریودیام دردش بیشتر بود برام تا زایمانم گف هروق درد داشتی بگو شیاف بزنم ک اصلا نگفتم لازم نشد
بعدم اومدن کمربند بستن برام راه بردنم یکم سخت بود ولی قابل تحمل
سریای بعدشم ک خاسم راه برم خودم بدون کمک میرفتم دیگ
بعد مرخص شدم خونم بعضی وقتا ی حس سوزشی میومد شکمم میرفتم حموم اب داغ مگرفتم سری اروم میشد بخیم چسبی بود میتونسم برم حموم اشکال نداشت
بعد ۱۰روزم ک بخیرو کشیدم
درکل انتخاب خوبیه سزارین ب شرطی ک دکتر و بیمارستان خوبی انتخاب کنی
من ک دلم مخاد باز برم اتاق عمل انقدر ک بهم خوش گذشت🤣
مامان نورا مامان نورا ۸ ماهگی
تجربه زایمانم
بالاخره وقت شد منم بنویسم من ۵اذر زایمان کردم
سزارین اختیاری بودم و بهترین دکتر شهرمو انتخاب کردم واقعا هم خیالم راحت بود
بدون استرس شبش خوابیدم صبح رفتم بیمارستان
سوند گذاشتن خیلی درد و سوزش داشت برای من
دکترم گفته بود ۱۰بیمارستان باش تا ۱۲ عمل شدی
ولی ساعت ۴ عصر عمل شدم
این معطل شدنه اذیت کننده بود
وقتی رفتم اتاق عمل استرسارو از خودم دور کردم با انرژی خوب رفتم
همههه کادر اتاق عمل خوش اخلاق
امپول بی حسی هیییچ دردی نداشت
فقط اینکه شونه هاتون رو بندازین پایین و شل کنید
من استانه دردم کمه ولی دارم میگم هییییچ دردی نداشت
پرده رو گذاشتن جلوم من نفهمیدم کی شروع کردن یهو صدای گریه بچم اومد بعد دیگه دل تو دلم نبود داشتن بخیه میزدن هی میگفتم کی تمام میشه
حس کردم یه قرن طول کشید🤣 راستی بچمم نیوردن ببینمش بردنش لباس تنش کنن
اینو دوس نداشتم من برای این لحظه خودمو اماده کرده بودم بیارنش به صورتم بچسبونن
بعدش که تمام شد یه اقایی منو بلند کرد یه نفره انداخت روی تخت دیگه
منم بی حس بودم بعد بردنم ریکاوری
لرز داشتم
فکر کنم برای سروم و امپولا بود
گفتم پتو میخوام اوردن
تو این لحظات بچمو برده بودن پیش همسرمو و همراهام1
مامان مموش مامان مموش ۳ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
بردن ریکاوری کم کم بی حسیم داشت میرفت،گفته بودم پمپ درد میخوام،هنوز وصل نکرده بودن از طرفی خوابم میومد از یطرف هنوز مثه بید میلرزیدم از یطرف نگران بچه بودم مدام تو دلم با خدا حرف میزدم التماس میکردم،دردم هم شروع شده بود با اه و ناله به پرستارا فهموندم دردم شروع شده چون توان حرف زدن نداشتم انقد گریه کرده بودم و لرزیده بودم،پمپ درد وصل کردن ولی هیییییچ تاثیری نداشت تمام بدنم درد گرفته بود لرزشم بیشتر شد انگار جدا از لذزش خودم تاثیر داروی بیهوشی هم بهش اضافه شده بود بهم گفتن پتو بیاریم گفتم نه سردم نیست اصلا،یکمی نگه داشتن و بردن بخش،همسرمو دیدم یادم نیست چی گفت فقط تنها جمله ای که ازش یادمه پرسیدم دیدیش؟گفت دیدم چقد خوشگل خوووشگل خوشگل(با ذوق و کلی اب وتاب گفت،اخه همیشه میگفت نورادا اصلا قشنگ نیستن شبیه قورباغه ان ولی واقعا دختر من خوشگل بود ماشالا💗😭)رفتم تو اتاق کلی دوستام و خانوادم اومده بودن من باز گریه م گرفت که بچم خیلی خوشگل بود ولی بمن فقط یه وانیه نشون دادن بچم پیشم نیست کلی گریه کردم،دردم هم که خیلی زیاد بود شوهرم اجازه نمیداد حرف بزنم و سرمو تکون بدم مامانم مدام نسکافه میداد بخورم که سردرد نگیرم
ادامه پارت بعد