سوال های مرتبط

مامان شاهان💙 مامان شاهان💙 ۱۲ ماهگی
شاهان عزیزم :

سال قبل روز ۱۳ شهريور ماه ۱۴۰۴ همین روز در اتاق زایمان در انتظار به دنیا اومدن شیرین ترین اتفاق زندگیم بودم .
با به دنیا اومدنت زندگیم رنگ و بوی تازه ایی گرفت ،روز به روز بیشتر عاشقت میشدم و تو شیرین تر میشدی .
تو رو از خدا خواستمت، آرزوی من بودی که برآورده شدی با خدا عهد بستم اگه بچه دار شدم هر روز بابت به دنیا اومدنش خدا رو شکر کنم .
لحظه ایی که به دنیا اومدی و تو رو کنار صورتم گذاشتن ،نرمی صورتت و گرمای وجودت بهم قوت قلب داد برای ادامه زندگی .
با ارزش ترین هدیه از طرف خدا بودی برامون ،من و بابایی عاشقتیم.
قول میدم تا لحظه آخر عمرم ،مواظبت باشم .من برای خوشحالی تو دنیا رو هم زیر و رو میکنم ،تو فقط بخند .
امیدوارم بتونم خیلی خوب تربیتت کنم که در آینده همسر و پدر خوبی باشی .

امروز روز ۱۳ شهريور ماه ۱۴۰۵ یک ساله شدی .یک سال از مادر شدنم میگذره میدونم دلم خیلی برای اون روز ها تنگ میشه 🥺
با تو مادر شدن رو تجربه کردم ببخش اگه روز ها و شب هایی بود که از فشار و خستگی کارهای خونه و رسیدن به تو یجاهایی عصبانی شدم و سرت داد زدم ولی اینو بدون عشق من نسبت به تو بی نهایت و زیباست 🫀

یک ساله شدنت مبارک پاره تن من 🎉🎈🎈🎈🎈
مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
دختر قشنگم آذر ماهی جانم
۹/۹/۹(۱+۴+۰+۴)به دنیا اومدی از اون به بعد دنیای من جوری قشنگ شد که زندگیم به قبل و بعد از تو تقسیم شد
یکسال پر از خستگی اما عشق، نخوابیدنا اما نفس، بدو بدو های بی وقفه اما ، جان ، تو برام هم عشقی هم نفسی هم جانمی
لحظه ای نمیخوام برگردم به زندگی قبل از وجود نازنینت
امروز عمیقا حس غریبی داشتم هم شاد بودم هم پر از بغض ، یاد روزی که زایمان کردم افتادم یاد لحظه ای که به جای خودت فیلمتو نشونم دادن یاد لحظه ای که بعد از ساعتها گذاشتنت تو بغلم فقط چند دقیقه شیر خوردی و بازم بردنت 🥹🥹
تو مثل یه تیکه از گوشت و خونم از وجودم جدا شدی و تا ساعتها من تو آی س یو مثل مرغ پرکنده التماس میکردم که منو ببرن بخش تا بغلت کنم ، خیلی روز سختی بود ،شبی که تا صبح تو بیمارستان گریه کردی و من و عزیز جون نخوابیدیم ،با همه این بغض ها ،شادی این لحظه که یه دل سیر نگاهت کردم و شکر کردم که تو هدیه خدا برای منی، وقتی اومدی خونمون ديگه همه چیز تغییر کرد ، در کنارمون زندگی رو آغاز کردی و بزرگ شدی ،و حالا قدم زنان تلاش میکنی که راه بیفتی و دنیامون رو زیباتر کنی
ناز دلم تولدت مبارکمون باشه
بماند به یادگار از آغاز دوسالگی و پایان یکسالگی
[[[تزئینات رو من و بابایی و خاله جونی درست کردیم ،همه ذوق و تلاشمون برای دیدن ذوق و خنده های تو بود 😍😍]]]
مامان مَحیـــا🌼🦋 مامان مَحیـــا🌼🦋 ۱۵ ماهگی
روزی که وارد گهواره شدم ۵ هفته ام بود فقط🥲 یه نقطه کوچولو بود که تو شکمم نبض میزد،لحظه شماری کردم تا ۹ ماه بگذره و بیاد بغلم
گذشت و
پارسال همچین شبی تا صبح دردای کوچیک داشتم و از استرس خابم نمیبرد پاشدم لباسمو پوشیدم و عکس گرفتم و انگار میدونسم فرداش اون موقع دیگه محیام تو شکمم نیس!🥹
و دقیقا همونطور شد و
الان یک سااال از روزی که چشمم به روی ماهش روشن شد میگذره از اون لحظه قشنگ حس کشیده شدنش به بیرون از شکمم
صدای گریه اش و در اخر دختر لپ قرمزی که نشونم دادن و گفتن فاطمه اینم دخترت🥹🥹🥹
تا آخر عمرم اون لحظه های قشنگو یادم نمیره و هربار با یاد آوری ش میشم پر از بغض و پر از حس خووووب
محیای مامان اومدنت به زندگیم مبارک جیگر گوشم
واقعا کلمات توانایی بیان حسم رو ندارن🥲
یک سال گذشت
سخت،پر از چالش ، خستگی ولی شیرین و شیرین و شییییرین❤️🥹
خداروشکر بابت داشتنت دختر مامانی
تولدت مبارکم باشه قلب زیبای مادر محیای من🥹🌹🩷😘🥰❤️🥳🫶🏼

عکسم برا امشب بود که اماده شدیم بریم خریدای تولد گل دختر خونه رو انجام بدیم😍😍😍



پوشک شیرخشک شیردهی زایمان سزارین طبیعی بارداری پریود نفخ کولیک
مامان علی مامان علی ۱۲ ماهگی
امشب که تولد یک سالگی پسرمه, داشتم توی گوشی عکس های روز تولدش رو میدیدم. من تا چهارماه اول خیلی اذیت شدم، افسردگی داشتم، پسرم حساسیت و رفلاکس شدید داشت، کولیک داشت، نمیخوابید و ....
وقتی داشتم عکس های زمان تولد تا چهار پنج ماهگیش رو میدیدم ، تمام دلم آشوب بود و استرس و اضطراب و خستکی اون لحظه ها انگار برام زنده شد . هر چقدر جلوتر رفتم و عکس های شش ماهگی به بعدش ررو دیدم کم کم حالم بهتر شد، با دیدن عکساش ذوق کردم، قربون صدقه اش رفتم تا الان. نمیدونم برای ما مادرهایی که به خاطر افسردگی و شرایط و نداشتن کمکی سختی زیادی کشیدیم، اون روزا پاک میشه از ذهنمون ؟؟ میدونم که میشه . همون جور که الان خیلی هاش رو یادم رفته . ولی راستش غصه دار شدم وقتی با دیدن عکس های نوزادی اش اون اضطراب و خستکی و یاس رو کامل به یاد آوردم. دلم میخواست از اون مادرهایی بودم که با دیدن عکس روزها و هفته های اول به دنیا اومدنش، ذوقمرگ میشدم ولی برعمس فقط عکس ها رو زودتر رد میکردم تا به پنج شش ماهگیش برسم 🥴🥴🫩😢😢