مامانی عزیز یه چیزی درباره این پیاده روی که ۸روزه شروع کردم لازمه بگم
من برای اینکه بیام بیرون از هفت خوان رد میشم
اول اینکه پسر من به شدت برای بستن پوشک مقاومت داره!یعنی کار یه نفر نیست که ببنده پوشکشو
صبح که شوهرم نیست قشنگ خیس عزق میشم تا پوشکشو عوض کنم!
مرخله بعدی تعویض لباسه که انگار دارم کتکش میزنم انقدر که بی قراری میکنه🫥
بماند که تایمم باید جوری باشه که پوشکش تمیز باشه شیرشو خورده باشه صبحانشو خورده باشه
جمع کردن ساک بچه هم که خودش یه داستان جداست

بعذش ۱۵تا پله رو باید بیام و تنهایی کالسکه رو بیارم
گذاشتنش تو کالسکه و بستن کمربندش و هزار بار دراوردن کلاهش اینام یه چالش دیگه است
فاصله ما تا پارکی که میام زیاده و باید از دو تا خیابون رد بشم که واقعا خودش به تنهایی خیلی سخته
تا برسم پارک خیس عرقم🤣
این وسط پسزمم ساکت تنشسته تو کالسکه هر لحظه یه نقی میزنه!من براش بلالایشو میخونم ،میخندونمش و سعی میکنم ارومش کنم،بعد چند دور معمولا موقع برگشت میخوابه!نه همیشه!
خلاصه میخوام بگم سختیش خیلی زیاذه اما ارزششو‌داره ؟بلههه!
من بدنم انقدر تنبل شده بود که چارتا پله میرفتم به هن هن می افتادم!
خلاصه اینکع نمیدونم تا کی می تونم ادامه بدم
ولی اکر شرایطشو رو حتی ندارید هم برای خودتون ایجاد کنید
ارزشش رو‌داره!
راستی می رسم خونه هم تند تند ناهار باید اماده کنم😆🙂‍↕️
اما همه چی تحت کنترله🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️

تصویر
۱۸ پاسخ

با خوندن متنت فهمیدم دیگه واقعا تنبلم چون این مشکلات ندارم😕🫤

من گذاشتم خونه مامانم کالسکه رو میام خونه مامانم ازاینجا میرم
ولی صندلی ماشین نشوندن خیلی خیلی اذیت میکنه

منم همین مشکلات رو دارم مخصوصا موقع لباس پوشیدن ، موقعی هم که میزارمش‌ تو کالسکه میگه در جا حرکت کن 😅 ینی فرصت اینکه پتو رو روش مرتب کنم کمربندش رو ببندم نمیده ، با دستم کالسکه رو حرکت میدم با اون یکی اینکارو می‌کنم 😂

🤣🤣🤣 لباس و پوشک آخ گفتی پسر منم دوس داره فقط لخت باشه

منم موقع پوشک و لباس پوشوندن انقد تقلا می‌کنه که بعدش دستام و کمرم درد میگیره انقد میگیرمش 😑

کاملا درکت میکنم😔🤌😂

تصویر

عزیزم چقدر متنی که نوشتی آرامش داشت و پر از انگیزه😍خدا قوت 💪

دقیقا منم تنبل شدم🥺

در مورد پوشک و لباس دقیقا مثل هم هستیم و‌کامل درکت میکنم
منم چند روز اومدم خونهدمامانم استراحت امروز برمیگردم و دقیقا دیشب تصمیم گرفتم حالا که هوا از اون سردی افتاده دیگه صبح ها یا عصر ها هم خودم برم پیاده روی هم تیدا رو ببرم پارک تاب بازی و بنظرم این کمترین کاری هست که میتونیم برای خودمون با این بچه های کوچولو انجام بدیم

بهترین کارو میکنی عزیزم منم میخوام پیاده رویی و شروع کنم هر چند اماده شدن و ماهم داستان داره ولی واقعا ارزشش و داره 🥰

منم همین مشکلاتو دارم ولی همیشه میبرمش بیرون حتی زمستون که هوا سرد بود میزاشتمش تو کالسکه پتو میزاشتم روش غروبا بیرون میرفتیم

خداقوت دلاور

منم مثل توام فقط من جای پونزده‌تا چهل تا پله دارم
مای بیبی شورتی استفاده کن

اخ اخ چ دقیق نوشتی فقط فرقش این بود ما با سه چرخه میریم😂

مامان نخود رشت آرومه؟!

نه میگم چیکار کردی به صندلی ماشین عادت کرد؟

کدوم پارک میری؟

منم با دخترام دیروز بیرون رفتیم خیلی کیف داد تو این هوا البته از اول میرفتم ولی هوا سر بود دیروز کیف کردن امروزم شاید بریم حرم حضرت یه زیارت کنیم

سوال های مرتبط

مامان نی نی کوچولو مامان نی نی کوچولو ۱ سالگی
مامان ویهان 💙🧸 مامان ویهان 💙🧸 ۱۰ ماهگی
تجربم از سفر با بچه تو قطار 🥴🥴

فکر کنم از استیکری که گذاشتم همه چی مشخصه که اصصصصلا راضی نبودم. برای مسیر رفتنمون پسرمو رو صندلی خوابوندم و خودمم کنارش دراز کشیدم ولی تا صبح نخوابیدم چون میترسیدم بیفته پایین. این آقا پسرم کم نذاشت و جای تشکرش ساعت ۴ونیم صبح بیدار شد و دوساعت بیدار بود و برای خودش آواز میخوند.🫤
از شانس بدم چسب مای بیبی کنده شده بود و کل لباسش خیس شده بود
به هر سختی بود تحمل کردم و رسیدیم مشهد.
اونجا تو حرم هم کم و بیش اذیت کرد و برای خوابش خیلی مقاومت میکرد و من شدیدا اذیت میشدم من به خودم امیدواری میدادم که نه همین یبار بوده و خوب میشه ولی بهتر نشد که هیچ بدترم شد
۲تا بلای بد هم براش افتاد یکی اینکه موقعی که تو پله برقی بودیم چرخ کالسکه نچرخید و کالسکه تو خودش جمع شد و پسرمم داخلش بود
یکی دیگه هم اینکه باباش حواسش بهش نبود و از تخت با سر افتاد پایین😥
موقع برگشت هم شوهرم چمدان گذاشت وسط بین دوتا صندلی و پسرمو اونجا خوابوندم ولی باز متاسفانه صبح دیدم نم داده و دوباره لباسش خیس شده
قطار هم وسط راه خراب شد و ۲ ساعت دیرتر رسیدیم کولر هم خراب شد و جالبه بدونید فقط کولر واگن ما خراب شد🤣🤣🤣 خنده من از گریه غم انگیز تر است بلایی نبود سرمون نیاد
فقط تنها چیزی که شانس اوردم این بود که پسرم پی پی نکرد😂
اقا خلاصه بگم اصصصصلا با بچه تو این سن مسافرت نرید که خسسسسته میشین🤕
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۳ ماهگی
گاهی مادری یعنی قبل از اینکه فروبپاشی، در رو باز کنی و بزنی بیرون.
این چند روز رز بی‌قرار بود.
احتمالاً دندون.
احتمالاً رشد.
احتمالاً هزار تا چیز که اسم دقیقش رو نمی‌دونم.
اما چیزی که می‌دونستم این بود:
منم بی‌قرارم.
چهاردیواری خونه پر شده بود از گریه،
از خستگی،
از اون حسِ خطرناکِ «دارم لبریز می‌شم».
یه لحظه وسط همون آشوب،
به جای اینکه دوام بیارم،
به جای اینکه خودمو قهرمانِ تحمل کنم،
گفتم: چرا نه الان؟
هفت ماه برای اولین پارک و تاب بازی زود نیست برای نجات روان یه مادر لزومه!
بردمش پارک.
تاب خورد.
به بچه‌هایی که می‌دویدن خیره شد.
به سگ‌هایی که رد می‌شدن لبخند زد.
زیر آفتاب نشست و انگار دنیا رو مزه مزه کرد.
و همون‌جا فهمیدم:
ما فقط بچه‌هامونو بزرگ نمی‌کنیم،
بعضی روزها باید خودمونو هم از نو بزرگ کنیم.
اون بیرون رفتن فقط برای رز تراپی نبود.
برای منم بود.
برای مادری که فهمید
وقتی روانش داره می‌جوشه،
باید دست خودشو بگیره
و ببره زیر آفتاب.
مامان میعاد جان مامان میعاد جان ۱ سالگی