گاهی مادری یعنی قبل از اینکه فروبپاشی، در رو باز کنی و بزنی بیرون.
این چند روز رز بی‌قرار بود.
احتمالاً دندون.
احتمالاً رشد.
احتمالاً هزار تا چیز که اسم دقیقش رو نمی‌دونم.
اما چیزی که می‌دونستم این بود:
منم بی‌قرارم.
چهاردیواری خونه پر شده بود از گریه،
از خستگی،
از اون حسِ خطرناکِ «دارم لبریز می‌شم».
یه لحظه وسط همون آشوب،
به جای اینکه دوام بیارم،
به جای اینکه خودمو قهرمانِ تحمل کنم،
گفتم: چرا نه الان؟
هفت ماه برای اولین پارک و تاب بازی زود نیست برای نجات روان یه مادر لزومه!
بردمش پارک.
تاب خورد.
به بچه‌هایی که می‌دویدن خیره شد.
به سگ‌هایی که رد می‌شدن لبخند زد.
زیر آفتاب نشست و انگار دنیا رو مزه مزه کرد.
و همون‌جا فهمیدم:
ما فقط بچه‌هامونو بزرگ نمی‌کنیم،
بعضی روزها باید خودمونو هم از نو بزرگ کنیم.
اون بیرون رفتن فقط برای رز تراپی نبود.
برای منم بود.
برای مادری که فهمید
وقتی روانش داره می‌جوشه،
باید دست خودشو بگیره
و ببره زیر آفتاب.

تصویر
۱۲ پاسخ

ای جونم میتونه بشینه تعادلشوداره؟
آفرین بهت

ای جااان🥰
من واقعا تنها رفتن برام سخته 😩

عزیز دلم خیلی دلم برا نی نیامون میسوزه ملورین منم خیلی بهانه گیر شده البته ملورین بخاطر دندون چهارمین مرواریدش هم جوانه زده
الهی من فدای نی نیا بشم 🧿♥️

من پدرم درومود این ۸ ماه از بس تو خونه موندم خدارو شکر اذیت انچنانی نداشت ولی دوس داشتم بزنم بیرون از خونه ولی به خاطر بچها نرفتم که مریض نشن به خاطر سردی هوا همش دلخوشیم اینه که یاین یه ماهم بگدره هوا گرم شه راحت برم بیرون خیلی حساسم اینم بگم به شدتتتتتتتت بد شانس

👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

من از همین الان میبرمش پارک تاب بازی

خیلی کار خوبی کردی 👌 حست برای همه ما مادرا این روزا آشناست ...

منم دیروز هوا خوب بود رفتم پارک نزدیک خونه بازی بچه ها رو با دخترم نگاه کردیم

عزیزمممم چه حرفای خوبی بهش نیاز داشتم واقعا...دقیقا همینه چرا میخواییم از مادر یه اسطوره بسازیم ک حق خستگی نداره...حق نداره بگه کم اوردم...کار خوبی کردید واقعا.اینجوری با انرژی تر برمیگردید به مادری

وای خدا موهاااش

ای جان خوب کردی منم بیرون میبرم خونه روانی میشم خخخخخ

چقدر دلنشین بود 🥺🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان رز❤🌹 مامان رز❤🌹 ۱ سالگی
✨ امروز بعد از این همه وقت، با رز کوچولو یک ساعتی برگشتم همون جایی که یه روزی بیشتر از خونه برام خونه بود… بیمارستان.
رفتم فقط ک ببینم آدمایی رو که یه روزایی وسط خستگی‌هام، دلگرمیم بودن… همکارایی که حال آدمو از نگاه می‌خونن، بی‌صدا دست می‌گیرن، یه لیوان چای سرد رو می‌کنن بهترین استراحت دنیا.
برای اولین بار رز کوچولومو دیدن… همون فسقلی که حالا همه‌ی پرستاریِ من شده توی بغل گرفتن و لالایی خوندن و بی‌خوابی‌های شبانه.
یه ساعتی بیشتر نبود، ولی انگار همه‌چی دوباره یادم اومد… این‌که یه گوشه‌ای از دلم همیشه بوی الکل می‌ده، بوی دستکش لاتکس، صدای مانیتور.
رز هم قول داده وقتی بزرگ شد روپوش صورتی‌شو بپوشه، دست منو بگیره بیاد کنارم، که دلتنگی‌هام برای بخش و همکارا کمتر بشه.
یک ساعت دیدار با آدمای بخش، همون‌هایی که توی سخت‌ترین شیفتا، خنده رو یادمون ندادن… و حالا با دیدن رز فهمیدن زندگی گاهی ما رو شیفت عوض می‌کنه.
یک ساعت بود، ولی پر بود از یادآوری… 🤍🏥✨
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۴ ماهگی
میخوام از برگشتن به جامعه بعد از مادر شدن بگم براتون چیزی که خیلی مهمه و اکثرا پشت مسئولیت های بی شمار مادری خیلی به تعویق میوفته
رز تو تابستون به دنیا اومد و خوب هوا خوب بود ما اولین سفرمون رو تو یکماهگی رز به شمال رفتیم واقعا چیز خیلی ویژه ای نداشت جز اینکه همون مراقبت ها رو تو همه جا داشتم شیر پوشک خواب دومین سفر رو با همسرم تو ۴ ماهگی رز خارج از کشور رفتیم ترس از پرواز داشتم با نوزاد که انقدر خوب همکاری کرد و صد البته چون همسرم بود کمک بزرگی بود تو این سفر یاد گرفتم که باید حتمااا با بچه همراه بشیم ما شب بعد خوابیدن رز ساعت ۷ شب یه شام میخوردیم یکم تو بالکن هتل وقت میگذرونیم و ۹ شب میخوابیدیم و صبح رو با دختر سحر خیزمون راس ساعت ۷ شروع میکردیم هتل ۹ صبحانه میداد پس بیدار می‌شدیم شیر رز رو میدادم از کنار هتل دو تا قهوه میگرفتیم میرفتیم پیاده روی با رز برمی‌گشتیم هتل استراحت و بعد مجدد بیرون میرفتیم یعنی عملا سفر با بچه برنامه شب معنی نداره سفر سوم که به نظر من از همه اش پر چالش تر بود برام و خودم رو توش حسابی محک زدم
ادامه تو کامنت اول
مامان بهار مامان بهار ۷ ماهگی
از روزی که بهار به دنیا اومد تا همین امروز، انگار گریه‌هاش یه تکه جدانشدنی از زندگی من شده... 🥹
بعضی وقت‌ها به بچه‌های دیگه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم: «چرا بچه‌های بقیه این‌قدر آرومن؟ چرا بهار این‌همه گریه می‌کنه؟»
دلم یه مسافرت ساده می‌خواد، چند ساعت بیرون بودن، یه جایی دور از خونه نفس کشیدن و حال و هوام عوض بشه... اما از همین حالا از گریه‌های بهار می‌ترسم. می‌ترسم راه بیفتیم و دوباره گریه‌هاش شروع بشه، جیغ بزنه، بی‌قرار بشه و من مجبور بشم همه‌چیز رو نیمه‌کاره رها کنم و برگردم.
حتی وقتی می‌رم بیرون، همیشه ته دلم اضطرابه؛ چون می‌دونم ممکنه چند دقیقه بعد صدای گریه‌اش بلند بشه و دوباره فقط یک فکر توی سرم بچرخه: «باید برگردم خونه.»
گاهی خسته می‌شم... خیلی خسته.
نه از خودِ بهار، از این همه نگرانی، از اینکه همیشه باید آماده‌ی گریه باشم، از اینکه حتی برای یک تفریح ساده هم نمی‌تونم با خیال راحت برنامه بریزم.
اما بعد نگاهش می‌کنم... همون صورت کوچولوی دوست‌داشتنی، همون دست‌های ظریف و همون چشم‌هایی که همه‌ی دنیای من توش جا شده.
و با خودم می‌گم شاید این روزها سخت باشن، اما قرار نیست برای همیشه همین‌طور بمونن.
خدایا شکرت برای بهارم... 🥹🤍
حتی اگر گریه‌هاش منو خسته کنه، حتی اگر گاهی دلم فقط چند ساعت آرامش بخواد، باز هم شکر می‌کنم که صدای گریه‌ی دخترم توی خونه‌ست.
شاید یک روز همین صداها بشن خاطراتی که دلم برایشان تنگ می‌شود... 🌱🤍
مامان نخود مامان نخود ۱۳ ماهگی
مامانی عزیز یه چیزی درباره این پیاده روی که ۸روزه شروع کردم لازمه بگم
من برای اینکه بیام بیرون از هفت خوان رد میشم
اول اینکه پسر من به شدت برای بستن پوشک مقاومت داره!یعنی کار یه نفر نیست که ببنده پوشکشو
صبح که شوهرم نیست قشنگ خیس عزق میشم تا پوشکشو عوض کنم!
مرخله بعدی تعویض لباسه که انگار دارم کتکش میزنم انقدر که بی قراری میکنه🫥
بماند که تایمم باید جوری باشه که پوشکش تمیز باشه شیرشو خورده باشه صبحانشو خورده باشه
جمع کردن ساک بچه هم که خودش یه داستان جداست

بعذش ۱۵تا پله رو باید بیام و تنهایی کالسکه رو بیارم
گذاشتنش تو کالسکه و بستن کمربندش و هزار بار دراوردن کلاهش اینام یه چالش دیگه است
فاصله ما تا پارکی که میام زیاده و باید از دو تا خیابون رد بشم که واقعا خودش به تنهایی خیلی سخته
تا برسم پارک خیس عرقم🤣
این وسط پسزمم ساکت تنشسته تو کالسکه هر لحظه یه نقی میزنه!من براش بلالایشو میخونم ،میخندونمش و سعی میکنم ارومش کنم،بعد چند دور معمولا موقع برگشت میخوابه!نه همیشه!
خلاصه میخوام بگم سختیش خیلی زیاذه اما ارزششو‌داره ؟بلههه!
من بدنم انقدر تنبل شده بود که چارتا پله میرفتم به هن هن می افتادم!
خلاصه اینکع نمیدونم تا کی می تونم ادامه بدم
ولی اکر شرایطشو رو حتی ندارید هم برای خودتون ایجاد کنید
ارزشش رو‌داره!
راستی می رسم خونه هم تند تند ناهار باید اماده کنم😆🙂‍↕️
اما همه چی تحت کنترله🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️
مامان تینا👨‍👩‍👧 مامان تینا👨‍👩‍👧 ۱ سالگی
امروز میخوام برای تسکین قلب مادرانی که با دل وجون برای جگرگوشه هاشون زحمت می کشن بنویسم ،مادرانی که گاهی خسته میشن گاهی کلافه میشن و گاهی دلتنگ یک خونه آرام میشن و کلافه از اینکه کاش وقت بیشتری برای خودشون داشتن و قطعا تجربه این احساسات کاملا طبیعیه و قطعا وجود بچه روال عادی زندگی رو تغییر میده از کودکی تاااا بزرگیشون
اما خب من میخواستم از یک جنبه ی دیگه موجب کم کردن خستگی هاتون بشم شاید اولش ناراحت بشید اما بعد ته دلتون بعد شکرگزاری ،کمی از خستگیاتون کم میشه
راستش من در این چندماه که مادر شدم ،تشنه ی یک نگاه چشم تو چشم با دلبرکم هستم،مگه چی بشه گاهی اتفاقی نگاهش به نگاهم گره بخوره در حد چندثانیه،امامن برای همون 2،3ثانیه هزاربارخداروشکر میکنم و دلم براش ضعف میره
من آرزومه قلب مادر،وقتی توبغلم نیست برای بغل من اومدن بهونه بگیره،حس اینکه منو میخواد حتی برای چند لحظه ،انگار دنیا برای منه
من از خدامه انقدر شیطنت کنه که من به هیچ کارم نرسم ،من الان یه خونه تمیز یه غذای آماده یه سکوت تو خونه م دارم،اما عوضش جگرگوشم با خوردن 6 دارو در روز حال بازی کردن نداره
خدای مهربون من به من هدیه ی بزرگی داد یه دخترسالم و زیبا ،و میدونم حتما در دل همین مشکل بزرگ هم خیریتی هست،ته دلم میدونم دخترم خیلی زود با قدرت این مرحله رو طی میکنه ،باهام ارتباط چشمی میگیره ،بدنش پراز قدرت میشه ،میشینه ،راه میره،بازی می کنه،نمیذاره وقتی برای خودم داشته باشم
اینارو نگفتم که حالا اگه یک وقتا که خسته شدی احساس گناه کنی،فقط خواستم کمی دلگرمت کنم که تمام این شیطنت هابخش قشنگ بچگی کردن و بزرگ شدن و رشد کردن این فرشته هاست که شاید درکش بتونه همین وقت نداشتنا،خونه نامرتب،خواب نا منظم و....رو برات قابل تحمل تر کنه
مامان مهوا🧸 مامان مهوا🧸 ۹ ماهگی
برای تو مینویسم ماه من...

این روزا هر بار نگات می‌کنم، یه بغض آروم میاد سراغم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و از شدت ذوق، اشک می‌ریختم. همون روزایی که ساعت‌ها فقط نگات می‌کردم و باورم نمی‌شد این فرشته کوچولو دختر منه.
اون موقع همیشه آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شی؛ زودتر بخندی، زودتر بشینی، زودتر دنیا رو کشف کنی... اما هیچ‌کس بهم نگفته بود که بزرگ شدن تو، اینقدر می‌تونه دل آدمو بلرزونه.
حالا هر روز از بزرگ شدنت ذوق می‌کنم، اما همزمان دلم برای دیروزت تنگ میشه. برای روزایی که روی سینه‌م خوابت می‌برد، برای دستای کوچیکی که انگشتمو محکم می‌گرفتن، برای وقتایی که تمام دنیات آغوش من بود.
میگن بچه‌ها یهو بزرگ میشن و حالا می‌فهمم یعنی چی... چون من نفهمیدم آخرین بار کی اونقدر کوچیک بودی که کامل توی بغلم جا می‌شدی. نفهمیدم آخرین بار کی لباس نوزادیت رو پوشیدی. خیلی از آخرین بارها بی‌صدا رد میشن و وقتی می‌فهمیشون که مدت‌ها گذشته...
و شاید سخت‌ترین قسمت مادر شدن همین باشه؛ اینکه هر روز از بزرگ شدنت خوشحال باشی و همزمان برای کوچیک موندنت دلتنگ... 🥲
پ.ن:مهوای۲۰ روزه❤️
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.