سوال های مرتبط

مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۵ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۵ ماهگی
((((تجربه زایمانم))))پارت۲:
خیلییی درد داشت
بعدش رفتم توی اتاق قبلی که بودم چون چندبار معاینه شدم و معاینه تحریکی شدم و ایزی بهم زدن اتاق هم سرد بود یکم لرز داشتم مامانم اومد پیشم بهش گفتم زنگ ماماهم بزنین تا بیاد ماماهای اینجا خیلی بداخلاقن
مامانم زنگ ماماهم زد گفت باش خودمو میرسونم طرفای ساعت ۱:۳۰یا۲شب بو‌د ماماهم اومد با اینکه ۴سانت نبودم هنوز همون ۱سانت بودم ماماهم خیلی خانم باتجربه و مهربونی بود واقعا ممنونشم
ماماخودم معاینم کرد گفت هنوز۱سانتی یکم راه برو
راه رفتم گفت استراحت کن حالا یکم استراحت کردم برام توپ اورد ورزشایی که گفت رو انجام دادم معاینه کرد دید همون ۱سانتم ساعت ۳شب بود امپول فشار توی سرمم زد که دردام شروع بشه چون اصلا درد نداشتم توی معاینه بعدیم ماماهم متوجه نافم شد گفت فتق ناف داری که😐دکتر هم دید گفت فک نکنم طبیعی بتونی فتق داری مانع میشه بچه بیاد پایین از طرفی معاینت کردم لگنت برای طبیعی خوب نیس
خلاصه ساعت شد ۴ من درد نداشتم ورزش میکردم مجدد امپول فشار زد معاینم کرد همون ۱سانت بودم ...
مامان فندوق🌰💙 مامان فندوق🌰💙 ۷ ماهگی
پارت ٧تجربه زایمان
nst
وصل بود یهو ضربان قلب بچه اومدپایین گفتم توروخدا سزارین کنید گفت اگه زایمان نکردی تاد١٢ ظهر میبریمت سزارین خلاصه5:30معاینه کردمن شده بودم ٧سانت گفت میخوای برات اپیدورال بزنم گفتم ن همین گازکافیه
دیگه ازاتاق بیرون نرفتن چندتایی وایستادن تاساعت ۶ معاینه کردن چندبارکه اخری گفت داره بچه میاد خلاصه ک بچه تولگن گیرکرده بود برش زدن ساعت6:15پسری دنیااومد من ندیدمش فقط کف پاهاشو دیدم ک بردن گزاشتن تودستگاه پاهاش عینه روسری سیاههه سیاه بودن
بردن داخل بخش نوزادان بستری کردن فقط میگفتن اکسیژنش پایین بوده میاریمش صبح بود دیگه مادرشوهرم وشوهرم خودشونو رسونده بودن پاشدم باکمک مامانم ومادرشوهرم پاهاموشستم ولباس تمیزپوشیدم مامانم چای وخرما وابمیوه و اناناس دائم داد بهم تااومدن گفتن بایدبری بخش نشستم رو ویلچرو ازهمونجا شوهرمو دیدم اومد کنارم بغلم کرد گفت خسته نباشید وخلاصه رفتم توبخش بچع رو نیاوردن ٢نفردیگم بودن سزارین شده بودن بچه هاشون پیششون بودن لحظه بدی بود😭گفتن بایدبچت بستری بمونه میتونی بری پیشش رفتم دیدمش
مامانم پیشش موند ومن اومدم توبخش گفتن باید شیربراش بدوشی بفرستی من حتی اغوزم نداشتم
رفتم بخش نوزادان ازمادرای اونجا یکم شیربراش گرفتم دادم مامانم بهش بده خودمم برگشتم دلم دائم اونجابود شبو خوابیدیم صبح مرخص شدم کامل رفتم پیش بچه تا ١٠ روز بچه بستری بود من بابخیه ها روی اون صندلیا باید مینشستم روزای سختی بود بچم عفونت گرفته بود وروی ١۶ بود عفونتش پسرمن باوزن ٢١٠٠ دنیااومد وتوی بیمارستان شد١٨٠٠
مامان هیراد مامان هیراد ۴ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
ناامید مینشتم گریه میکردم ماما هر ۵ دقیقه میومد دعوام می کرد و میرفت‌ میگفت بلندشو راه برو گوش نمیدادم ساعت ۱۱ بود گفتن اماده شم برم برا سونو انگار دنیارو بهم دادن خواهرشوهرم ببدبخت از صب بیرون بود اومد دنبالم انگار از زندان ازاد شدم‌ گفتم شوهرم بیاد که اجازه ندادن
سونو انجام دادن وزن بچرو زد ۴۲۰۰ مثبت منفی ۱۵
ناامید اومدم بیرون گفتم طبیعی میکنن خرمشهر ۴۴۰۰ بود راضی نشدن اینکه ۴۲۰۰ رفتم بغل خواهرشوهرم و گریه کردم گفتم تروخدا منو از اینجا ببرین اونم کلی گریه کرد باهام رفتم داخل اتاق.و هی پرسیدم چی شد دکترم چی گفت هیشکی جواب نمیداد یه ساعتی شد که داشتم گریه میکردم و دعا دعا که یکیشون اومد بهم گفت میخوان سزارینت کنن انگار دنیارو بهم دادن
‌خواهرشوهرم کلی خواهش و التماس که زن داداشم غریبع تنها میترسه و فلان بزارین برم پیشش🥲 اومد پیشم کلی باهم از رو خوشحالی گریه کردیم اماده بودم که برم گفتن صبر کنم خیلی ترسیدم گفتم نکنه پشیمون شدن چندتا دکتر و پرستااار .. اومدن بالا سرم که یکیشون داشت شرایطمو بقیه توضیح میداد یکیشون خیلی اسرار میکرد که ممکنه وزن پایین تر از ۴ باشه اما گفتن تصمیم خانم دکتر .... و نمیشه کاریش کرد الانم اورژانسی یکی دیگه رو بردن اتاق عمل بعدش اینو میبرن خیالم راحت شد خیلی استرس کشیدم تا اینکه یکی اومد دنبالم به خواهرشوهرم گفت شوهرمو بگه بیاد قبل اینکه برم اتاق عمل منو ببینه اما شوهرم رفته بود وسایل بچمو از خونه بیار و نرسید که بیاد خیلی دوست داشتم ببینمش اما با بغص رفتم داخل شوهرم میگه خیلی ناراحت شدم گفتم هیچ وقت منو نمیبخشی. اما من اون لحظه دعا میکردم زودتر برم اتاق عمل تا پشیمون نشدن
مامان فاطمه مامان فاطمه ۴ ماهگی
از اون طرف پدرم و شوهرم اومدن چون گفته بودن احتمال عفونت مادر و بچه وجود داره و اگر عفونت کنی رحمتو هم درمیاریم پدرم گفت بلند شو برو زایمان کن صدتا بچه قربون خودت ،با گریه و زاری رفتم رضایت دادم ،یه دکترم اومد معاینه کرد بازم تست انتی گرفت این بار تستم مثبت شد و گفت 2سانت و نیم باز شدی خلاصه ساعت 5آمپول فشارو وصل کردن یواش یواش انقباضام شروع شد درد زیادی نداشتم مثه پریودی بود ولی از اون وحشتناکتر خلاصه تا ساعت 10هی زیاد کردن آمپولو دردم بیشتر میشد ولی وقتی معاینه میکردن میگفتن 1سانتی و اصلا پیشرفت نکرد ساعت 12دکتر اومد بازم 1سانت بودم گفتن نمیشه که کشت وضعیتش وخیمه ساعت 4بریم واسه اتاق عمل ،دیگه فشار آمپولو کم کردن وگلاب به روتون من اسهال شده بودم و از ترسم نمیرفتم دسشویی میگفتم بچه میوفته ساعت 4اومدن رضایت گرفتن و سوند وصل کردن سوند درد نداشت و سوزش بود انگاری یه چیزی گیر کرده بود اون تو خیلی اذیت میکرد رفتیم اتاق عمل 35هفته شده بودم
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۱ ماهگی
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۳ ماهگی
زایمان
پارت 2
بعد اینکه رسیدیم دم خونمون پیاده شدیم ساک نینی رو برداشتم چون از قبل اماده کرده بودم برداشتم ساک خودمم برداشتم لباسمو عوض کردم مدارکمو برداشتم و شوهرمم منو از زیر قران رد کرد اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم رفتیم ب طرف بیمارستان علوی انقد ترافیک بود منم دردام یکم زیاد شده بود خلاصه. بعد یه ساعت رسیدیم رفتم بخش اورژانس مامایی گفتم کیسه ابم پاره شده زود منو فرستاد پیش دکتر رفتم گفتم کیسه ابم پاره شده بعدش گفتن برو رو تخت دراز بکش رفتم دراز کشیدیم بعد معاینه گفتن 2سانتی و باید بستری بشی منم ترس کل وجودمو برداشته بود خلاصه بهم گفت برو پروندتو تکمیل کن بستری شو اومدم نامه رو دادم ب مامانم رفت ک صندوق پولو پرداخت کنه منم با شوهرم وایساده بودم گریه میکردم چون خیلی میترسیدم بعدش ک شهورم میخواست بره ک منو بستری کنن بهش گفتم هنوز نرو بریم واسه من و بچه پوشک بگیریم خلاصه رفتیم مامانمم همراهمون اومد رفتیم گرفتیم اومدیم منم هم خوشحالم ک قراره نینیم ب دنیا بیاد هم استرس زایمان طبیعی داشتم خلاصه رفتیم شهوذم پروندرو تکمیل کرد ک منو بستری کنن رفتیم اورژانس مامایی کاغذو دادم بهشون گفتن برو رو تخت دراز بکش ک نوار قلب بچه و تکوناش و بگیریم خلاصه یه ساعتم اونجا موندم گفتن لباستو عوض کن لباسم فقط بلوز مدل مانتویی دادن شلوار ندادن منم شلوار نداشتم چون ساحلی طوری تنم بود خلاصه مانتویی ک دادن رو پوشیدم مامانمم رفت از ماشین شلوارمو بیاره خلاصه رفت اورد پوشیدم بعدش ک نوار قلب تموم شد منو سوار ویلچر کردن شوهرم روند پرستارم جلو. میرفت خلاصه رفتیم طبقه دوم منو شوهرم پیاده کرد و رفت بعد خداحافظی خودش رفت پایین
مامان فندق مامان فندق ۵ ماهگی
روز قبل از زایمان موهامو رنگ کردم و ناخنامو لاک زدم، چون می‌خواستم از اتاق عمل با حال خوب و مرتب بیرون بیام 😊 ولی اونجا سرپرستار مجبورم کرد سه تا ناخنمو پاک کنم.

صبح روز عمل آرایش کرده رفتم بیمارستان، اولین نفری بودم که وارد زایشگاه شدم. انجام آزمایش‌های قبل عمل حدوداً چهار ساعت طول کشید و در نهایت من آخرین نفر بودم که وارد اتاق عمل شدم.

با اینکه زایمان دومم بود، استرس زیادی داشتم. موقع وصل کردن سوند درد خاصی نداشت، فقط یه سوزش خفیف حس کردم.

در اتاق عمل دکتر بیهوشی گفت از کمر بی‌حس می‌شی، ولی من بیهوشی کامل می‌خواستم. همون‌طور که باهام صحبت می‌کرد، یه لحظه چشام سنگین شد و دیگه چیزی یادم نیست تا وقتی از ریکاوری بیرون اومدم و شنیدم نغمه‌خانومم ساعت ۱۳:۲۵ بدنیا اومده 💕.

چون آخرین نفر بودم، زمان بیشتری برای تماس پوستی با نغمه دادن؛ حدود یک ساعت و نیم کنارم بود. وقتی آوردنش به بخش، هم ادرار و مدفوع کرده بود، هم شیر خورده بود. اولین سوالی که از همسرم پرسیدم این بود:

«بچمون شبیه کیه؟»
خندید و گفت «شبیه خودته.»
مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
خانما میخام از تجربه سزارینم بگم تو بیمارستان ثامن الائمه ناجا مشهد ،دکترم هم خانم سکینه انبیایی
پارت یک
ساعت ۶ بیمارستان بودیم منو مامانمو شوهرم رفتیم شوهرم ک کلا بیرون بود منو مامانم رفتیم بخش زایشگاه تا تشکیل پرونده دادم تقریبا شد ساعت هشت و نیم یا نه ، مامانم و فرستادن بیرون ،من رفتم توی اتاقای بخش زایمان ک نوار قلب بگیرم و سوند بزارم ،چون دفع پروتئین داشتم اول یه آزمایش ادرار دادم و بعد اومدم روی تخت بهم سرم و نوار قلب وصل کردن ، ما مریضای خانم دکتر دو نفر بودیم،ساعتای نه و چهل دیقه بود ک گفتن خانم دکتر اومده اون هم تختیمو بردن برای عمل ،منم فقط صلوات میفرستادم و دعا میخوندم خیلییییی استرس داشتم وااای،خدایی رفتار پرستار ها عاالی بود منک راضی بودم(البته اینو بگم خواهرم تو همون بیمارستان زایمان طبیعی داشت و اصلا از پرستارها راضی نبود ،یعنی پرستار ها با کسانی ک زایمان طبیعی داشتن خیلی بدرفتار بودن من اونجا دیدم به چشم خودم)
خلاصه یه چهل دیقه ای نوار قلب گرفتن از بچه و پرستار بعدش اومد و گفت میخام برات سوند بزارم گفتم نمیشه توی اتاق عمل بزارن برام چون خیلی میترسیدم گفتن آره میشه ولی توی اتاق عمل مرد زیاد هست خودت موذب میشی ،قانع شدم و گذاشتم بزاره،خودمو شل شل گرفتم و اصلا درد نداشت و برام گذاشت،و گفت چند دیقه دیگ عمل خانم دکتر تموم یشه تو باید بری،بعدش با ویلچر اومدن تو اتاق بخش گفتن بیا بشین اینجا من چون سوند داشتم یکم اذیت بودم بلند شدم و تا نشستم روی ویلچر سوند خیلی می‌سوخت و اذیتم می‌کرد ولی تحمل کردم‌،یه روسری و یه چادر سرم کردن و منو بردن بیرون از بخش زایمان تا ببرن تو اتاق عمل