۱۴ پاسخ

عسلی هستین انگار
به چیز میز خوردن نیست واقعا

والله ک قهوه ای و مشکی هم خوشگلن عزیزم خودتو درگیر نکن

من چشام تیرست اما همسرم چشاش قهوه ای روشن هست تقریبا عسلی نگران بودم چشای دخترم روشن شه چون تو خانواده همسرم و مادرم چش رنگی داشتن من خودم اصلا علاقه به چش رنگی نداشتم خدا رو شکر سیاهه سیاهه چشای دخترم

ژن رنگ مشکی غالبه
یعنی روشن ترین چشم دنیا رو هم داشته باشی ، باز اولویت با مشکیه
چشماتونم خیلی قشنگه ❤️🧿

ما ژن چشم آبی داشتیم نشد

شوهرم ابیع
منم عسلی مث چشای شما
دخترم قهوه ای تیره😅

خواخر شوهرم سبز چشاش شوهرش قهوه ای هر دو بچه اش خاکستری شدن

پسرخاله من و زنش دقیقا رنگ چشمای شماست چشماشون بچشون چشماش خاکستریه

خوبه خودت میگی کلی محرک انجام دادی باز تیره شد ، یعنی ژن دیگه.
بعدشم ۹۹ درصد ایرانی ها چشماشون این رنگیه ، اینو بهش نمیگن چشم رنگی.
آبی و سبز در دسته چشم رنگی ها هستن چون از دور هم معلومه.

دایی و زن دایی من چشم مشکی و قهوه ای تیره هستن دوتا بچشون یکیش سبز شده یکیش آبی شده ..

شوهر منم سبزه منم عسلی
اما دوتا بچم مشکی شد

خاهرشوهرم سبزه شوهرش ابی ابی
دوتا بچش مشکی
البته ک مشکی قشنگتره

من و شوهرم دوتامون دست راستیم دخترم دست چپ شده نمیدونم چرا ،مثل همین موضوع شما

همسر من عسلیع رنگ چشم شما مادرش سبز هیچ‌کدوم از نوه ها و بچه ها رنگی نیستن شاید تو نسل بعد رنگی شه

منو همسرم‌چشمامون تیره ست. دخترم آبی به پدرشوهرم رفته. بستگی داره چه ژنتیکی برداره بچه

سوال های مرتبط

مامان ❤️امیرحسام❤️ مامان ❤️امیرحسام❤️ ۴ سالگی
امروز پسرمو دکتر برده بودم برا دلدردش موقعی که نوبت میگرفتم یه خانوم با بچه اش اومدبچه اش حدود 4یا 5ماه بودگفت دکتر بهش نمیدونم چه دارویی نوشته بود به جای 3قطره ده قطره داده بوداز وقتی که دارو خورد بی حرکت چشاش سمت بالا سر بی حرکت و بی حس فقط مردمک چشاش حالت دور از جون فلج روبه سقف بود از منشی پرسید منشی رفت به دکترش گفت دکتر هم کلی دعواش کرد که چرا این دارو رو که 3قطره بود بهش 10 قطره دادی صورتشو فلج کرده بود عوارض دارو واقعا وحشتناک بود طفلی بچه هیچ حرکتی نداشت دکتر براش یه آمپول نوشت که نصفشو براش زدباید یکساعت تو مطب مینشست تا آمپول اثر کنه گفت دکتر گفته اگه خوب نشد نصف دیگهآمپولو باید بزنه اونجا که نشسته بود بچه تو بغل مامانش خوابید بیدار که شد حال بچه خوب شده بود و اینور اونورو نگاه میکرد مامانش. فت پیش دکتر گفت ببریدش خونه اگه باز اینجوری شد باید ببرید بیمارستان یعنی تو این حدود یکی دوساعت همه ی کسایی که منتطر بودیم نوبتمون بشه نه تنها استرس مریضیه بچمونو داشتیم همه چهره ها نگرتن اون بچه بودیم هی از مامانش سوال میکردن که حالش چطوره خدارو شکر خوب بود رفتن خونه .. واقعا مادر بودن چقد سخته وقتی بچه مریض میشه چه بچه ی خودمون چه هر بچه ی دیگه چقدر نگران میشیم چقد برا مادر سخته استرسا همش رو مادره و مخصوصا این اتفاقای ناخواسته چقد مادر سرزنش میشه در کنار استرسی که داره باید حرف دیگران هم بخوره و بدوش بکشه خدا اول به مامانا بعدهمه ی بچه ها سلامتی بده 🙏🏼❤💚🌹❤❤❤💚💚💚