#ثبت خاطرات ۶
تا قبل بارداریم من از مرگ‌ نمیترسیدم، اما وقتی پسرمو دیدم واقعا از اینکه پسرمو تو این دنیا بخوام تنها بذارم ترسیدم، ترسیدم بمیرم و پسرمو حتی بغلم نکرده باشم، چون بخاطر شرایط بحرانی ک داشتم هنوز حتی تماس پوستیم برقرار نکرده بودیم و من ی چشمم ب تخت گوشه اتاق بود و گوشم ب حرفای دکترم و مغزم درگیر اصطلاحاتی ک هیچی ازش نمیفهمیدم، نگران حال و روز خانوادم پشت در اتاق عمل بودم و شرایطی ک از کنترل من خارج بود، داشتم پنیک میشدم و این بیشتر منو میترسوند، فشارم هی بالا پایین میشد و دکتر بیهوشیم دم ب دقیقه اوضاعمو چک میکرد،و‌من تو دلم‌از خدا میخواستم ک حداقل بتونم بچمو بغل کنم ی بار، صحبتای دکتر تو گوشم تکرار میشد ک من هرچی بخیه بزنم تا فردا گشاد میشن این بخیه ها و من بیشتر از قبل میترسیدم،چون هموفیلی خفیف تحت کنترل دارم خونم بشدت رقیق بود و بخاطر اینکه فشار شریانام بالا نره از اول بارداریم asaمیخوردم و این باعث میشد ک خونم رقیقتر شه و همین رقیق بودن خون کارو هم برای دکترم هم شرایط رو برای من سخت تر کرده بود، هرچی با وکیوم میکشیدن من همچنان خونریزی داشتم

۱ پاسخ

عزیزم شما هموفیلی داشتین یان که خونریزی کردین

سوال های مرتبط

مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 ۷ ماهگی
#ثبت خاطرات ۷
خلاصه با هر سختی بود دوخت و دوزاشونو انجام دادن و عملی ک قرار بود نهایتا نیم ساعته تموم شه حدود دو ساعت و‌ نیم شایدم بیشتر طول کشید، تازه شرایط ی کمی استیبل شده بود ک پسرمو پیشم آوردن ی کوچولو بغلم بود و بردنش پیش دکتر اطفال ک چکش کنه، و منو هنوز ب ریکاوری نبرده بودن و من نگران حال مادرم پشت در اتاق عمل بودم (چون ناراحتی قلبی دارن) ، حدود نیم ساعت اضافه تر با دکتر بیهوشیم و چن تا پرستار تو اتاق عمل نگهم داشتن ک ببینن همه چی تحت کنترل هست یا ن، بعد دادنم ریکاوری، حالا از اونور بخاطر تجربه بد خواهرم از تریتا بخاطر دخترش، مادرم اینا نگران پسرم بودن و از پرستاری ک رفت و امد میکردن میپرسیدن ک بچه بدنیا اومده سالمه هیچکی نگران حال و روز من نبود😂ی نیم ساعتیم ریکاوری بودم و هی ب پرستارم میگفتم منو ببرین توی بخش در این حین چندین و چند بار ماساژ میدادن رحممو ک خونا بیاد بیرون و من از وسطاش دیگه درد میکشیدم چون بی حسیم کمتر شده بود ، ی لرز عجیبم از اتاق عمل باهام بود طوریکه نمیتونستم خودمو‌کنترل کنم
مامان فسقلی مامان فسقلی ۴ ماهگی
سلام صبح زیبا تون بخیر
قشنگا قرار شد تجربه زایمان ب اشتراک بذارم
خواستم بگم تمام استرس زایمان رو سرکوب کنید و ذهن افکارتون درگیر ترس از زایمان و درد بعد از عمل و حتی سختی های چن روز اول نکنید تمام این حس ها شیرینه من ب عنوان ی مامان اولی راضی بودم درسته با درد ی سری سختی ها همراهه اما قابل تحمله من بخاطر فشار بالا و دیابت بارداری 50.50 بود زایمانم دکترم برای 31 خرداد نامه بستری داد ساعت 8 رفتم زایشگاه برای طبیعی سرم فشار و معاینه های تحریکی انجام شد اما پیشرفتی نداشتم و فشارم رفت بالا ساعت حدودا 12 آماده شدم برای سز تو اتاق عمل ریلکس بودم تنها درگیری ذهنیم فندوق کوچولوم بود شوق دیدن شو داشتم زمانی ک دکترم اومد اتاق عمل ب شدت آرامش عجیبی رو بم منتقل کرد سعی کنید تو انتخاب دکتر دقت کنید من دکترم قوت قلبی بود برام آرامشی ک داشت و لبخندی ک قبل عمل رو لباش بود منو ب شدت از نگرانی دور کرد
بی حسی انتخابم بود و راضی بودم زمانی ک صدای فندوق شنیدم بغض کردم اشکام بند نمیومد و حین بخیه زدن همش ب تختی ک بچه رو گذاشته بودن نگاه میکردم و حال خوب توصیف نشده ای داشتم
ایشالله همه تون ب سلامتی نی نی هاتون بغل بگیرید 💙🌱
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۶ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان نینی مامان نینی ۴ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان یونا 🐻🐾 مامان یونا 🐻🐾 ۱ ماهگی
میخوام مهم ترین تجربه هامو بهتون بگم😇

-اول از همه دکترم، شکوفه حسینی؛
بی نظیر بودن، عملشون فوق العاده سبک بود و از وقتی بی حس شدم حدود ۳ دقیقه بعدش صدای بچمو شنیدم و چند دقیقه بعدشم رفتم ریکاوری، بخیه ای ک زدن هم خیلیییی تمیزه و ردش دیده نمیشه
(دستمزدی ک میگیرن واقعا حقشونه و قطعا هیچ گرونی ای بی دلیل نیست)

-حضور ماما همراه تو سزارین؛
ماما من خانم ارجمند، از تیم خانم حیدرزاده بودن. اگه بخوام تو ی جمله خلاصه کنم، اگه نبودن من از پسش برنمیومدم، شاید ذهنیت همه و حتی خود من این بود ک سزارین نیازی ب ماما همراه نداره ولی ی سری اتفاقات غیرقابل پیش بینی ممکنه بیفته ک اونجا لزومش احساس میشه (مثلا بدن من ب ماده بی حسی واکنش نشون نمیداد و مجبور شدن ۵ بار و چندتا دکتر تزریق انجام بدن و تو اون لحظه ها ب من استرس بدی وارد شد ک ماما مثل ی مادر مراقب و کنارم بود)
مهم تر از اون تایم ریکاوری بود ک بقیه پرستارا و ماماها حدود چند دقیقه کمک می‌کردن ب مادرا ک شیر بدن و میرفتن و ولی تو اون ی ساعت، ماما پسرمو گرفته بودن و کامل شیر خورد.

-بیمارستان مادر؛
بهترین آپشنش تمیزی بود و کادر زایشگاه واقعا مهربون بودن ولی پرسنل بخش رفتار متفاوتی داشتن و من ب شخصه انتظار بیشتری از ی بیمارستان خصوصی با این هزینه ای ک میگیره رو داشتم (اینم تو پرانتز بگم ک من اتاق خصوصی گرفتم ک راضی بودم)
درکل چون تجربه بستری تو بیمارستانای دیگه رو نداشتم نمیتونم مقایسه کنم
مامان سورنا مامان سورنا ۶ ماهگی
پارت چهار
تجربه زایمان:رفته رفته دردام بیشتر میشد اما جرعت اینکه صدام دربیاد نداشتم🤐 شنیده بودم اگر بگی درد دارم میان معاینه میکنن😧 واسه همین سعی میکردم حفظ ظاهر کنمو چیزی بروز ندم...شیفتا عوض شده بود و مامای جدید ی مامای بداخلاق بود که اصلا از این قضیه ک قرار برم اتاق عمل خوشش نیومده بود و سر همین من فک‌میکردم قرار حسابی باهاش اذیت شم😬🤕 هرچقد جلوتر میرف دردا شدتش بیشتر میشد و فاصله بین دردا کمتر حس میکردم واقعا قرار طبیعی زایمان کنم همون چیزی ک ازش ترس داشتم😑😑😑😑 فکر اینکه قبل اینکه دکترم بیاد دهانه رحمم پیشرفت زیادی کنه و مجبور شم زایمان کنم استرس خیلی زیادی بهم وارد میکرد.همش میگفتم ای کاش پول میداشتمو میرفتم بیمارستان خصوصی و این داستانا رو نداشتم😏😏تو اون لحظه ها ب همه چی فکر میکردم حتی ب این تبعیض اقتصادیا😶😒 ساعت شد ۵ غروب همون ساعتی ک قرار بود دکترم بیاد..یهو از تو سالن زایشگاه صدا اومد فلان مریض رو سوند وصل کنید قرار بره اتاق عمل.....از اونور اونقدر دردام زیاد شده بود ک به انقباض افتاده بودم و مداوم شکمم شل و سفت میشد و بهم فشار میاورد....احساس زور داشتم ناخوداگاه زور میزدم و دست خودم نبود....ادامه
مامان معجزه ماه خدا🩵 مامان معجزه ماه خدا🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت سه تجربه سزارین
بعدش ک رفتم اتاق عمل اومدن اماده م کنن من شروع کردم ب لرزیدن همه بدنم می‌لرزید دفعه ی قبلی ام ک اتاق عمل رفتم همین طور بودم و بعدشم ک بیهوش شدم
وقتی بهوش اومدم اوردنم ریکاوری هس ازشون سوال میکردم بچم آوردنش بهش شیر بدم ولی من هنوز خواب الود بودم کم کم بهتر شدم و رسیدم ب قسمت سخت ماجرا از ریکاوری تا رسیدن ب اتاق دوبار باید تخت عوض میکردی ک خودشون تو این مورد هیچ کمکی بهت نمیکنن و من عذاب کشیدم تا خودم رو جا ب جا کردم خیلی سخت بود کمرم یاری نمیکرد جای بخیه هام میسوخت
بعدشم ک اومدیم تو اتاق بیهوشی برای من عوارضی نداشت بعدش حالم خوب بود ی شیاف استفاده کردم و جواب بود درد خاصی نداشتم فقط موقع جا ب جایی و بلند شدن و نشستن ب بخیه هام خیلی فشار میومد ‌و کارو سخت میکرد ب نظر من ک اصلا نیازی ب پمپ درد نبود چون درد خاصی نداشتم من کلا دوبار شیاف استفاده کردم تو این نزدیک دوروزی ک بیمارستان بودم ولی خب همچنان درد بخیه ها باهامن و خم و راست شدن برام سخته
در کل من برگردم ب عقب بازم سزارین رو انتخاب میکنم ذرسته هنوز ک هنوز درد دارم حتی امروز یهو بدنم خالی کرد ی درد وحشتناک گرفت منو ولی شیاف گذاشتم اوکی بود
در کل ادم با نگاه کردن ب بچه اش همه ی درداش رو فراموش میکنه
امیدوارم همگی هر کدوم رو ک انتخاب میکنید ب سلامتی زایمان کنید و دامن همه ی چشم انتظارا سبز بشه