تجربه ی زایمان:
من دکترخصوصی بیرون میرفتم،بیمارستان دولتی نمیرفتم کلا
بعد اول قرار بود زایمان سزارین کنم بیمارستان پارس رشت
۱۵دستمزد دکتر،۱۰ ۱۵تومن هم با بیمه تکمیلی هزینه بیمارستان
از شانس من عید افزایش قیمت میخورد هزینه دکترم میشد۲۵
بیمارستان هم۶۰ ب بالا
خلاصه دیگ گفتم میرم طبیعی،که از بیمم کسر شه
همش به همه میگفتم طبیعی هم برم میرم پارس بهم رسیدگی کنن،جنازمم بیمارستان الزهرا رشت«کشتارگاه رشت»نمیدم🤣🤣
روز ۲۸اسفند ۳۳هفته و ۴روز ،صبح ک بلند شدم بچم حرکت نمیکرد،همیشه زودتراز من بیدار میشد لگد میزد
ولی صبح اون روز اصلا خبری نبود...به شوهرم گفتم ی شکلات بده بخورم حرکت کنه...خوردم...سکسکه کرد اما حرکت نه
دوباره دیرتر ساقه طلایی کاکائویی خوردم...باز حرکت نکرد...صبحونه خوردم دیرتر،بازم حرکتی نکرد...
شیروخرما خوردم،آب یخ خوردم...همچنان حرکت نکرد دیگ تصمیم گرفتم برم بیمارستان
همسرم ساعت۲اومد راهی بیمارستان شدیم یه بار ان اس تی و نوار قلب جنینو گرف نوار قلب خوب بود اما ان اس تی رو چیزی نگفتن
دوباره تکرار کرد...همچنان خبری نبود...گف برو ی ابمیوه کیک بخور
رفتم خوردم اومدم و دوتا بیست دقیقه ی دیگه ان اس تی و نوار گرف همچنان حرکتی نداش
گفتن برو ناهار بخور ناهار نخوردی حرکت نمیکنه...
رفتم نوشابه و ساندویچ سرد خوردم دو سه بار دیگ ان اس تی گرف باز خبری نبود...🥲🥲🥲

۴ پاسخ

ای بابا چقد بهت بد گذشته ، چقدر اذیت میکنن ، خداروشکر اسم بیمارستان لو رفته بقیه دیگه میدونن نباید اونجا برن … وجدان ندارن اینا ؟؟ میخواستن موش ازمایشگاهیت کنن

همدیگرو نگاه میکردن هیچی بلد نبودن...
من دیگه زار میزدم
اخرم هیچ نفهمیدن چرا بچه حرکت نمیکرده...
دیگ اونجا میشنیدم میگفتن باید بره طبیعی زورشو بزنه نشد ببریمش سزارین...
من دیگ داشتم سکتع میکردم
که یکی از دوستامون تونست ی اشنایی بندازه زنگ زد ب دکتر سزارین شیفت تا ببرن منو برای سزارین
دیگ باهام صخبت کرد ک برو بچتو به دنیا بیار نترس
من از ی طرف میترسیذم برم طبیعی،باوجود افت ضربان قلب بچه،که خدایی نکرده خفه بشه حین زایمان
از اونورم بچم نارس میشد باید میرف دستگاه...
بالاخره راضی شدم برم اتاق عمل...
سریع لباسمو کندم تو راهرو پرستارا دویبدن ک ببرنم اتاق عمل...
ادامه پست بعد...

دیگه بهم گفتن برو بیمارستان الزهرا یه سونو بگیرن ازت
از اونجایی ک بیمارستان الزهرا مزخرف ترین زایشگاهه
برای یه سونو باید۶ الی ۱۲ساعت بستری بشی تا یه سونو برات انجام بدن...
بخاطر همین گفتم میرم بیرون ازاد انجام میدم
تمووووم رشتو رفتم تموم همه جا زنگیدم..همه بسته بودن ۲۸اسفند بود بالاخره همه رفته بودن
دیگ مجبورا ساعت۹شب اومدم غذا خوردم ک برم بستری شم
اومدم خونه لباس عوض کردم رفتم،خلاصه رفتم اونجا سوال پیچم کردن و گفتن برو برای بستری
همه دانشجو هستن،اومدن بهم سرم وصل کنن میزذن رگمو پارع میکردن رگم ورم میکرد می اومد بالا...اونجا دیگ کم اوردم زدم زیر گریه که چرا اینجوری شد یهو...دیگ یک نفر دیگ اومد واسم سرم وصل کرد
اونجام چن تا ان اس تی و نوارقلب گرفتن ازم،همچنان حرکت نمیکرد بچع...بهم گفتن ب همراهت بگو برع ساک سلامت بگیره
به مامانم گفتم برو ساک سلامت بگیر...
بعد ب خودم گفتم چرا نپرسیدم ساک سلامت چیه؟!گفتم خانوم ساک سلامت چیه؟!گف ساک زایمان😐😐😐😐😐😐😐باهمون سرم لباسامو دراوردم گفتم نمیخام میخوام برم
الان وقت زایمانم نیس،گفتن نه مگ دست خودت ما مسئولیت داریم فلان
ده نفر ریختن سرم نمیزاشتن بیام بیرون🥲🥲از ترس داشتم سکته میکردم
هنوز یکماه و یک هفته دیگ باقی بود ب زایمانم...
گفتن اگ از اینجا بری بچت میمیره...
همینقدر بی رحم و رک
گفتم تورو خدا هرچی هست بدین امسا کنم برم بیمارستان پارس دکترم ببینتم...میگفتن نه پس شوهرت بیاد نامه ببره اونا تایید کنن نامه رو بیاره برای ما بعد برذاره ببرتت😢این خودش چن ساعت زمان میبرد
دیگ گریه هام شروع شد...دیگ با تندی و گریع گفتم ی سونو انجام ندادین برام ک ببینین چیشده بعذ میخواین بفرستینم اتاق زایمان
دیگ اینو گفتم فرستادنم سونو
سونو هم دوتا پسر دانشجو،،،

ادامه رو توی کامنتا میزارم....

سوال های مرتبط

مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت یک
صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم ولی اصلا حرکات بچمو حس نمی کردم و تکون نمی خورد گفتم شاید خوابه که تکون نمی خوره تا ساعت ۱۲ صبر کردم باز خبری نشد زنگ زدم شوهرم گفتم یه چیز شیرین بخر بیار بخورم بچم تکون نمی خوره اونم کیک آبمیوه آورد خوردم دراز کشیدم ولی هیچی

با شوهرم گفتم بریم یه تابی بخوریم رفتیم بیرون دیدم باز هیچی دیگه خیلی‌ ترسیدم از همون مسیر رفتیم بیمارستان اینم بگم که هیچی همرام نبود نه آزمایش هام نه مدارک
خلاصه رفتم زایشگاه ازم ان اس تی گرفتن گفتن خوبه مشکلی نیست ولی باید صبر کنی تا ۲ ساعت دیگه باز تکرار بشه ان اس تی

من ۲ ساعت نشستم تا دوباره ان اس تی بگیرن که دکتر اومد گفتن باید ان تی باشه تا دکتر جواب قطعی بده
زنگ زدم خونه گفتم از ان تی برام عکس بفرستن
عکس فرستادم نشون دکتر دادم هنوز ۲ روز از تاریخی که تو ان تی زده بودن مونده بود دکتر گفت چون حرکت نداشته باید ختم بارداری بهت بدیم منم برگه پذیرش بهم دادن گفتن برو تشکیل پرونده بده برا بستری
به شوهرم زنگ زدم گفتم دارن بستریم می کنن برو خونه ساک خودم و بچه و آزمایش هارو بیار

تا من کارهای پذیرش رو انجام دادم شوهرم با مادرش وسایلم آوردن
مامان پرنسس کوچولو🎀 مامان پرنسس کوچولو🎀 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۲


راستش اولش یکم تو ذوقم خورد ولی بعدش به فال نیک گرفتم و گفتم مهم نیست چندساعت اینور و اونور به جایی برنمیخوره…
خلاصه روز قبل عمل منشی دکترم بهم گفت که قراره چه نقشه ای رو برای انجام دادن سزارین انجام بدیم گفت طبق اون ساعتی که بهت گفتم میری بیمارستان میگی دوروزه بچم کاهش حرکت داشته و تکون نخورده اوناهم سریع میگن برو یه ابمیوه شیرین بخور بیا ولی تو اصلا نمیخوری و حتما حتما ناشتا باش که هم برای عمل اماده باشی هم بچت وقتی غذا بهش نرسه کمتر تکون میخوره وقتی ازت ان اس تی بگیرن و بچه تکون نخوره زنگ میزنن به دکتر میاد بالاسرت سزارینت میکنه منم طبق همین برنامه پیش رفتم وسایل خودم و بچه رو کامل جمع کردم دوش گرفتم، یه آرایش خیلی ملیح انجام دادم و با مامانم و مادرشوهرم و خواهرم رفتیم سمت بیمارستان ولی اصلا وسایل بیمارستانمو از ماشین درنیووردم که ضایع نشه برای سزارین اومدم😁
رفتم داخل بلوک زایمان گفتم بچم تکون نخورده اوناهم گفتن برو یه کمپوت گلابی بخور بیا ازت ان اس تی بگیریم ولی من اصلا اینکارو انجام ندادم
چون هدف من تکون خوردن بچه نبود برعکس میخواستم تکون نخوره که ببرن سزارین خلاصه من۴۰دقیقه زیر دستگاه ان اس تی بودم و نوار قلب بچم عالی بود چندین بار هم تکون خورد و منو جلو بقیه ضایع کرد🤣
معاینه هم انجام دادن که حتی یک سانت هم باز نبودم
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 4️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه رفتیم بیمارستان و رفتم زایشگاه گفتم درد زایمان دارم گفت بذار معاینه کنم و ان اس تی رو هم بگیرم گفت نهار خوردی گفتم نه اما یکم خرما خوردم گفت باشه بخواب خیلی اروم نشست کنارم گفت خب دخترم پاتو باز کن شل بگیر و اروم معاینه کرد و گفت خوبه دو سانت رو به ۳ سانتی بذار ان اس تی ات رو هم بگیرم خلاصه گذشت و بچه حرکت نداشت بهم گفت برو یه چیزی بخور و دوباره بیا گفتم نمیتونم از درد حالت تهوع دارم گفت خب باید حرکات بچه رو چک کنیم شوهرم رفت یه کیک و ابمیوه گرفت اما من حالت تهوع داشتم و دردم هم هی میگرفت و ول میکرد و هر دفعه که میگرفت مامانم بغلم میکرد و هی کمرمو ماساژ میداد و منم از اون ور دست همسرمو فشار میدادم به زور یکم خوردم اما اوردمشون بالا میدونستم قدم زدن خوبه سعی میکردم راه برم اما نمیتونستم درد داشتم رفتم دوباره ان اس تی بگیره بهش گفتم نتونستم بخورم یکم خوردم اونم آوردم بالا از درد گفت باشه راهی نیست بخواب دوباره معاینه کرد گفت خوبه ۳ سانتی همسرمو صدا زد که کارای بستری رو انجام بده و مامانم رو با هزار التماس راه داد داخل زایشگاه که کنارم باشه موقع درد لباس برام اورد پوشیدم و دیدم لباس یکم خونی شد بهش گفتم گفت طبیعیه داره دهانه رحمت باز میشه خلاصه بعد از کلی ان اس تی چند تا حرکت ریز داشت شاید سه الی ۴ تا در کل دیگه برام ویلچر اوردن و بردنم اتاق درد و بهم گفته بود دکتر خودش قراره زایمانتو انجام بده چون این بیمارستان جوری بود که ماما ها هم اجازه ی زایمان داشتن حالا باز نمیدونم دقیق شهر ها و بیمارستانهای دیگه چطوریه
یکم خیالم هم از این بابت راحت شد و خود دکتر هم قبل از اینکه منو ببرن اتاق درد معاینه کرد