بیستم فروردین مهمونی برای مامانم اومد،
که اومدنشون جریانات زیاد داشت
همکار مامانم قبل عید دخترخاله‌اش رو دعوت میکنند اما دخترشون که باردار بوده ۳ هفته زود زایمان میکنه و باید میرفته پیشش، از مامانم درخواست میکنه پذیرای مهمون بنده خدا باشه چون بلیت داشتن و تشریف میارن خونه مامانم.
۳ روز میزبانشون بودیم
بعد از ظهر روز اول به صرف عصرونه مامانم گفتن تشریف بیارن تویه جمعمون، بعد از حرم و زیارت و بازارگردی که داشتن
اومدندو از تغییرات مشهد گفتن، و اینکه تقریبا ۲۳ سالی هست مشهد نیومدن
از مامانم پرسیدن چند سال تو این خونه زندگی میکنید، مامانم گفتن ۳۷ سال
تعریف کردن که پسرشون عاشق دختری میشه از مشهد، تویه دانشگاه
دیوونه‌وار همو دوست داشتن، اما با تحقیقاتی که کردن از لحاظ طبقاتی بهم نمیخوردنو بعد از فارغ‌التحصیلی کارای مهاجرتشو کردن و فرستادنش لندن

👇🏻👇🏻👇🏻
#بارداری #کولیک‌نوزاد # پوسیدگی دندون #شیرشب #ترک پوشک #کارگاههای فرزندپروری
#گفتار درمانی #واکسن

تصویر
۳۶ پاسخ

شبیه رمان بود

چطور از عکسهای روی دیوار فهمید همکلاسی پسرشونی از چهره ات نفهمید؟🤔

👇🏻👇🏻👇🏻

چایی خور قهاری بودن😅😅 تویه ۲ ساعت ۴ بار چایی تازه دم کردیم.
از تو ساکش مربای بالنگ درآوردنو گفتن کار خودشونه
مامان منم گفتن که دختر منم دوستی داشت شمالی که یکی دو سالی از مربای بالنگ هنرِ مامانشون سفارشی براش میاورد.
راد در اتاقمونو باز کرد و مهمون خیلی کنجکاوانه دنباله راد رفت و گفت من هم نوه‌ای دارم هم سن پسرتون، اسمش سَم هست.
وقتی از اتاق اومد بیرون صورتش سرخ شده بود، انگاری فشارش بالا رفته بود.
مامانم بهشون گفتن کمک لازم دارید؟
با شک و تردید یواش یواش اومدن روی همون راحتی نشستن.
من با ترس رفتم پیش راد دیدم هنوز داره خمیر بازی میکنه همه جارو با تعجب نگاه کردم
سریع اومدم پرسیدم قرص یا داروی خاصی مصرف میکنید؟
به مامانم نگاه کردن و به من
با لکنت پرسیدن شما مرضیه از دانشگاه … هستین ؟ گفتم بله
به مامانم گفتن من مامان تیام هستم
منو مامانم نمیدونم چند دقیقه‌ای بود که بهم ذُل زده بودیم
و مامانم که منتظر عکس العمل من…
از رویه عکسهای دیواری فهمیده بود که همکلاس پسرش بودم
یواش اومد کنارم نشست و دستمو گرفت، به مامانم گفت آب قند بیارید دستاش یخ زده

👇🏻👇🏻👇🏻

اسمتو عوض کردی نمی‌دونستم شما مامان راد هستی ! یعنی تو تحقیقات به حرف ی نفر بسنده کردن؟!

عزیزم چقدر شبیه رمان بود. چه جالب و عجیب.
ولی شاید برای تو بد هم نشده
چون پسری که عاشق باشه به این راحتی با حرف یه نفر با حرف پدر مادر آنقدر سریع پا پس نمی‌کشه بیخیال طرفش نمیشه
پس شاید بعدها برات مرد زندگی هم نمیشد

خب چرا فقط از یک همسایه تحقیق کردن! بعد اینکه اون پسر با شما در ارتباط بوده قطعا از وضع مالی و سطح خانواده شما باخبر بوده نباید انقد راحت کنار میکشیده

جالبه شما جزو دوستان منی اما تاپیکاتون برام تو اعلانات نمیاد و فکر میکردم پست جدید نذاشتید الان دیدم اوووو چندتاییشو از دست دادم

عزیزم چه غم انگیز....میشه بگین با همسرتون چطور اشنا شدین؟

نحوه آشناییت با همسرتون رو هم برامون بگو ☺️☺️

چقدر درد ناک کاش ما یاد بگیریم از یه جایی به بعد باید بچه رو رها کنیم خودش انتخاب کنه منو همسرمم از دوتا شهر دور باهم اشنا شدیم خیلیییی مخالفت کردن خیلی چهار بار به زور چه اینوری چه انوری نشست پای خواستگاری حرف زدن مخالفت کردن دوطرف پدرمون در اومد از دستشون هر دفعه یه بهونه پووف یادم میاد حالم بد میشه من میگرن نداشتم ارثی تو خانواده بود اما من نداشتم سر همین جریانا میگرن گرفتم افسردگی گرفتم تهش ولی خوب بود ولی دیگه سپردن به خودمونو به زور قبول کردن الان راضین خداروشکر مهم ماییم که راضیمم البته باهمه ی سختیاش

چقدر سخت و دردناک
اما
اما اگر وشحال دوستی دارم قوی ک‌ب گذشته فکر نمیکنه گذشته تو همون گذشته مونده خودت رو اذیت نکن

چقدر جالب بود ک بعد اینهمه سال شما رو دیدن
و چقد دردناک بوده برای شما❤️‍🩹

الهیی بمیرممم برات با خوندن هر کلمههه از این حافت استخونام تیر کشید فکرشم نمیکردم همچینن دردیووو پشت سر گذاشتی بمیرم یرات عزیزممم 😭🫂

سلام وقتتون بخیر میشع درخواست هارو چک کنید ممنون🌹

چقدر قشنگ می‌نویسی درخواستمو قبول کن داشته باشمت

سلام عزیزم 😭😭😭
من عاشق شدم و درد عشق رو چشیدم و بدم زمین خوردم ولی خواست خدا این بود که بهم برسیم بنظرم سرنوشت این بوده ولی خب آدما میتونن خیلی کارا بکنن با یبار تحقیق و ازین داستانا اون عشق آتشین تبدیل به خاکستر بشه دیگ همون بهتر واقعا برات ناراحت شدم ولی از یه طرفم خوشحال شدم که بلند شدی و زندگی خودتو داری

شما مشهد زندگی میکنی عزیزم پس چرازدی اصفهان؟؟؟؟

چه جالب
بعد از این همه سال!! و چه اتفاق جالبی که اجبارا خونه شما اومدن

همه آدم ها ی جوری بالاخره سختی و‌عذاب تو زندگیشون میکشن
یکی عشقی...یکی مالی...یکی از دست دادن عزیزش....
تا همین چند وقت پیش فکر میکردم آدم پول داشته باشه همه مشکلات درست میشه .....ولی الان میبینم ی چیزایی هست ک هیچ‌جوره برای آدم پولداره ام جور نمیشه
الهی ک‌همیشه تو زندگیت احساس خوشبختی کنی و‌حالتون خوب باشهح

🥺🥺🥺🥺

چقدر سخت 🥺🥺

عزیزممم 🫂
چقد سخت بوده برات 🥹

عزیزدلم چقدر سخت گذشته برات باز کردن دوباره ی خاطرات🥺 شُکر ک میگذره🙃

وای نگو چقدر عجیب ...الان خوبی ؟؟؟

چقدر غم انگیز بود ولی خدا گاهی صلاح ما ادما رو بهتر میدونه

چقدر سخت و دردناک 💔💔💔💔💔

وای چقدر بد🫠🥲

داستان خودت بود؟؟؟؟

عزیزم🤗

چقد سخت بهت گذشته تو این ماجرا اون همسایه لعنتی باید تقاص پس میداد نه این مادر بیچاره فک میکرد بچهاش ایطور شدن از آه تو بوده

عزیزززممم،چقد سخت،عاشقی بد دردیه،اگه دوس داشتین داستان آشنایی با همسرتونم بذارین،انقد قشنگ مینویسین که دل آدم میره🥺

ای وای حتی خوندش هم ته دلمو خالی کرد

واي عزيزم چقدر سخته و دردناك واقعا

واقعیه؟!

خببببب

بقیه هم داره گلم ؟

سوال های مرتبط

مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
دیرو که با مامانم برمیگشتم از سره کارش
از شیرینی فروشی مورد علاقه خاله‌ام رد شدیم
دو به شک بودیم که بگیریم یا نه، ببریم براش یا نه
من همیشه تویه دو راهی که قرار میگیرم با خودم فکر میکنم اگر آره بشه راضیم یا اگر نه اینجوری بیشتر دو راهیام از بین میره
رفتیم خریدیمو
زنگ زدیم بهشون، خاله جون خوبی کجایی؟
گفت نوه‌هاشو آورده خانه بازی، تعطیل بوده مامانم گفت بیارشون خونه ما با راد بازی کنند
چقدر گاهی دل به دل راه داره
اینقدر بازی کردن تو بارون که مثل حلزون از تو حیاط اومدن تو خونه
اینقدر خسته بودن که نمیتونستن بشینن، راد هم همینطور😮‍💨😮‍💨😮‍💨
کنار خاله‌ام نشستم، دستمو محکم گرفت گفت کاش مشهد بودی.
خودمم دلم تنگ میشد سری تکون دادمو گفتم آره کاش
یه چایی زدیم دیدیم نمیگیرتمون😆😆😆
مامانم گفت بزار قهوه عربی شهربانو برامون بیاره با این شیرینیها فقط اونه که میچسبه
اینقدر خسته بودیم هممون که فقط لمیده بودیمو همو نگاه میکردیم
مامانم به خاله‌ام گفت جای فلانی( یکی از دوستاشون) خالی
به دقیقه نکشیده بود که فلانی زنگ زد😂😂روز عجیبی بود
کاره رنگ موهاش تموم شده بود دلش هوس قهوه خوردن با مامانمو کرده بود، اومدو کلی معاشرت کردیمو گفتیمو گفتیمو گفتیم خندیدیمو خندیدیمو بغض کردیمو خالی شدیم
اینم از روزی که من صبحش کسل بودمو بعد از ظهرش اینجوری جبران شد با اینکه من اصلا حوصله شلوغی رو ندارم😍😍😍


#مولفیکس #شیرخشک #لجبازی #پوشک #استرس #پوسیدگی دندون
# کولیک #بارداری #پارگی کیسه آب #راههای جلوگیری #قرص اورژانسی #فیبروم
#دردهای قاعدگی # بارداری ناخواستهز
مامان شایان مامان شایان ۴ سالگی
سلام خانوما
حالتون چطوره ،با این آلودگی تعطیلی مهد و مدرسه و...چیکار میکنین.
ما که خورد تو ذوقمون ،پنجشنبه تولد پسرمه ،شنبه ها و دوشنبه ها مهد میره میخواستم فردا تو مهد براش تولد بگیرم که تعطیل کردن مهد رو البته به خاطر مادران شاغل فقط بچه های اونا میرن ومهد بازه براشون .
حالا چه کنم به نظرتون ؟
ما با خانواده همسر یه ساختمون هستیم ،سال اول چون خونه من کوچیکتر بود خونه مادر شوهرم گرفتم سال بعدش باز با اونا بودیم خانوادم نبودن ،سال سوم هم بازم با اونا بودیم بابام رفته بود شهرستان مامانم اینام نیومدن کلا یه مامان و یه آبجی مجرد حقیقتش گفتن بابا نیست راحت نیستن منم اصرار نکردم عوضش وقتی بابام اومد خونشون برای پسرم تولد ،حالا امسال بازم همون شرایطه از طرفی باهم یکجا هستیم و اونا از یه هفته قبل میدونن تولد پسرم کی هست ،از طرفی من واقعا قصد گرفتن تولد نداشتم امسال چون پسرم گفته بود مهد باشه پیشنهاد خودش بود ،اونم که تعطیل شد پیشنهادتون چیه ؟حالا دیشب مادرشوهرم با اینکه میدونست قراره مهد تولد بگیرم داشت مینداخت دهن پسرم که خونه بگیریم