دیرو که با مامانم برمیگشتم از سره کارش
از شیرینی فروشی مورد علاقه خاله‌ام رد شدیم
دو به شک بودیم که بگیریم یا نه، ببریم براش یا نه
من همیشه تویه دو راهی که قرار میگیرم با خودم فکر میکنم اگر آره بشه راضیم یا اگر نه اینجوری بیشتر دو راهیام از بین میره
رفتیم خریدیمو
زنگ زدیم بهشون، خاله جون خوبی کجایی؟
گفت نوه‌هاشو آورده خانه بازی، تعطیل بوده مامانم گفت بیارشون خونه ما با راد بازی کنند
چقدر گاهی دل به دل راه داره
اینقدر بازی کردن تو بارون که مثل حلزون از تو حیاط اومدن تو خونه
اینقدر خسته بودن که نمیتونستن بشینن، راد هم همینطور😮‍💨😮‍💨😮‍💨
کنار خاله‌ام نشستم، دستمو محکم گرفت گفت کاش مشهد بودی.
خودمم دلم تنگ میشد سری تکون دادمو گفتم آره کاش
یه چایی زدیم دیدیم نمیگیرتمون😆😆😆
مامانم گفت بزار قهوه عربی شهربانو برامون بیاره با این شیرینیها فقط اونه که میچسبه
اینقدر خسته بودیم هممون که فقط لمیده بودیمو همو نگاه میکردیم
مامانم به خاله‌ام گفت جای فلانی( یکی از دوستاشون) خالی
به دقیقه نکشیده بود که فلانی زنگ زد😂😂روز عجیبی بود
کاره رنگ موهاش تموم شده بود دلش هوس قهوه خوردن با مامانمو کرده بود، اومدو کلی معاشرت کردیمو گفتیمو گفتیمو گفتیم خندیدیمو خندیدیمو بغض کردیمو خالی شدیم
اینم از روزی که من صبحش کسل بودمو بعد از ظهرش اینجوری جبران شد با اینکه من اصلا حوصله شلوغی رو ندارم😍😍😍


#مولفیکس #شیرخشک #لجبازی #پوشک #استرس #پوسیدگی دندون
# کولیک #بارداری #پارگی کیسه آب #راههای جلوگیری #قرص اورژانسی #فیبروم
#دردهای قاعدگی # بارداری ناخواستهز

تصویر
۱۵ پاسخ

چه قشنگ مینویسین حس کردم یه قسمت از رمان و دارم میخونم نمیدونم چرا برام تاپیکتون نمیاد اتفاقی دیدم این تاپیک رو ، لبتون همیشه خندون 🌸🤍

دلتون همیشه شاد روزاتون پر از قشنگی🌱

چ تاپیکای قشنگی.عزیزم درخواست دادم اگه دوست داشتین قبول کنین

😍😍😍

چقدتایپیکاتو دوست دارم دقیقا عین رمان هست

انشاا..همیشه صدای خنده هاتون تو خونه بپیچه عزیزم😍💖

خوش باشید همیشه در کنار هم ❤️

چقدرم عالیییییی❤️❤️❤️

ای جونم عزیزم چقد خوب😍

چقدر قلمتو دوست دارم،جمعتون همیشه جمع و شادی هاتون روزافزون🌹

عالی بود لذت بردم ☺️

بسیار عالی ان شاء الله همیشه به خوشی

چه باحال😊

چقد دوس داشتم خواهرت بودم عاشقتم

انشاءالله همیشه بخیروخوشی باشه خواهر

سوال های مرتبط

مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
سلام به مامانای فرزندپروری
از شیر خشک تا پوشک و ریفلاکس

امروز با مامان رفتیم سرکشی به یه خونواده
راد هم با باباش رفت حرم
چون قراره بابایی بره اصفهان، سره کارش کارگرها دارن خرابکاری میکنند در نبودش
🫤🫤
یه اتاق ۹ متری بود که پشتی و پتو چیده بودن برای نشستن و یک فرش قرمز
پنجره‌ای که خیلی بالا بود و نورگیری خونه ضعیف
پدر و مادری ۲۴ و ۲۱ ساله و ۴ فرزند قد و نیم قد که با هم بازی میکردن
مادر باردار بود مجدد و ۱۸ هفته 😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️
یخچال و بخاری و یسری لوازم مثل پتو … لازم داشتن
مامانم به پدر خانواده گفت پسرم شرایطشو ندارید دیگه بچه نیارید، گناه دارن نیاز به آینده دارن.
اون پدر گفت حاج خانوم هر که دندان دهد نان دهد
مامانم گفت دوره پدر و مادرهای ما همچین حرفایی بود … داشت با اون مرد حرف میزد که خانومش اومد کنار من نشست تا اومدم جلو پاشون بلند شم، لباسم به چیزی مثل میخ گیر کردو کتم از پشت صدای پارگی داد، به روی خودم نیاوردم
خانوم خیلی خیلی تمیز بود با اینکه هیچ چیزی نداشت تویه زندگیش
همونهایی رو هم که داشت اینقدر تمیز و مرتب با ۴ تا بچه نگهداری میکرد که خط روشون نیوفتاده بود

👇🏻👇🏻👇🏻
مامان مسیحا👼 مامان مسیحا👼 ۴ سالگی
مهد رفتن بچها پر از چالشه که اصلا فکرشم نمیکردم.
اینکه توی خونه کلی طولش داد و گوش نمیداد و بازیگوشی میکرد بماند، بعد که رفتیم اونجا گفت باید تو حیاط بمونیم منم اصرار نکردم بده داخل. بعد فهمید که تو حیاط چیزی عایدش نمیشه. دیگ گفت بریم داخل اما تو پیشم باش. منم موندم پیشش.
مسئله اصلی اینجاس👈توی مهد راکر داشت، میگفت مامان من از اینا میخوام سوار بشم گفتم برو از بچها بگیر. بچم میرفت ازشون اجازه میگرفت🥺 مسیحا میگفت میدی از اینا سوار بشم؟ اونام میگفتن نه🥺 ولی خب بعدش یه راکر خالی پیدا کرد و سوارشد.
بعد یه چیزایی مث پازل بودن که اسمشو نمیدونم پلاستیکی بودن. بچهای پیش دبستانی داشتن با اونا بازی میکردن که نذاشتن مسیحا بازی کنه. مسیحا گفت مامان بچها میگن تو بلد نیستی، گفتم خودت باید بری بهشون بگی که من بلدم. مسیحا هم رفت بهشون گفت من بلدم بااینا بازی کنم. اما یه پسر بچه دستشو تکون داد (که یعنی برو بابا)
یعنی ببین دلم کباااااااب میشد واس مسیحا....امااااا نباید دخالت میکردم✋️
چون توی این مسیری که بچها وارد اجتماع میشن:
با "نه" مواجه میشن،
با بی احترامی مواجه نیشن.
و این خود بچها هستن که هم باید این چیزا رو تجربه کنن و هم اینکه خودشون بتونن از پس بعضی از مشکلات این چنینی بربیان.
با خودم گفتم الان من برم صحبت کنم با بچه ها، اولا اینکه توی کار مربی دخالت کردم، دوما خواه ناخواه پسر من بااین مسائل باید روبرو بشه.
ولی خب بعدش همه چیز اوکی شد، چون اولش مسیحا تمایل داشت با بچهای پیش دبستانی بازی کنه ولی بعد رفت پیش بچهای مهد و اوضاع اوکی شد.
ولی چقدر سخخخخخت بود که تونستم خودمو کنترل کنم نَرَم به اون بچه یه درس حسابی بدم🤨🤨🤨
مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
بیستم فروردین مهمونی برای مامانم اومد،
که اومدنشون جریانات زیاد داشت
همکار مامانم قبل عید دخترخاله‌اش رو دعوت میکنند اما دخترشون که باردار بوده ۳ هفته زود زایمان میکنه و باید میرفته پیشش، از مامانم درخواست میکنه پذیرای مهمون بنده خدا باشه چون بلیت داشتن و تشریف میارن خونه مامانم.
۳ روز میزبانشون بودیم
بعد از ظهر روز اول به صرف عصرونه مامانم گفتن تشریف بیارن تویه جمعمون، بعد از حرم و زیارت و بازارگردی که داشتن
اومدندو از تغییرات مشهد گفتن، و اینکه تقریبا ۲۳ سالی هست مشهد نیومدن
از مامانم پرسیدن چند سال تو این خونه زندگی میکنید، مامانم گفتن ۳۷ سال
تعریف کردن که پسرشون عاشق دختری میشه از مشهد، تویه دانشگاه
دیوونه‌وار همو دوست داشتن، اما با تحقیقاتی که کردن از لحاظ طبقاتی بهم نمیخوردنو بعد از فارغ‌التحصیلی کارای مهاجرتشو کردن و فرستادنش لندن

👇🏻👇🏻👇🏻
#بارداری #کولیک‌نوزاد # پوسیدگی دندون #شیرشب #ترک پوشک #کارگاههای فرزندپروری
#گفتار درمانی #واکسن
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان فندوق مامان فندوق ۴ سالگی
ای خدا🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️😭

صبح مادرشوهرم زنگ زده به شوهرم که امشب میاین خونمون؟ اگه میاین شام بذارم شوهرمم زنگ زد یه من گفت بریم یا نه گفتم خب بریم تا رفتیم دیدم داره سرفه میکنه گفت دکتر بودم گفتم چرا گفت یکم گلوم درد میکنه مال هواست دیدم همه داروهایی که دکتر بهش داده دارو سرماخوردگی بعد قبلش با من دست و روبوسی کرد همشم پسرمو بغل میکرد بوس میکرد خیلی ناراحت شدم چون هروقت مریض میشدن خودش میگفت نیاین بعد ایندفعه اینجوری کرد
منم قبل از اینکه برم خونشون خربزه خوردیم با پسرم همینکه خوردم چون آلرژی شدید دارم گلوم شروع که به خارش و سوزش حالا وقتی از اونجا برگشتیم هی توهم سرماخوردگی دارم به پسرمم قبل خواب گفتم مامان گلوت درد میکنه گفت آره گفتم کجاش دست گذاشت رو گلوش گفت این وسطش حالا نمیدونم واسه خربزه که خوردیم اینجوری شدیم یا از مادرشوهرم گرفتیم😭
من تا رسیدم قرص سرماخوردگی و ویتامین دی خوردم به شوهرمم گفتم ویتامین سی بخره بخورم
پسرمو نمیدونم چیکار کنم😭😔
مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
سلام
امروز مامانم تا رسیدن، برامون عکس از بابونه‌هاییکه با پسرم کاشتن فرستادن
واااای چقدر راد ذوق کرد😍😍😍😍
حالا دیگه هر موقع بگم بذر بکاریم با هیجان قبول میکنه😍😍
بچه‌ها درکی از زمان ندارن، برای همین گفتن صبر کن، یکم استراحت کن، فردا، پسفردا و … براشون هیچ معنایی نداره
گاهی پیش میاد که ما تو حرفامون به بچه‌هامون از افعال منفی یعنی نکن،نشین،نرو و … استفاده میکنیم یعنی نه ها …
این نه‌ها برای اونها معنی نداره
( همین نه ها هست که فکر میکنیم اونها با ما لجبازی میکنند)
درصورتیکه ما با این گفتارمون اونهارو لجباز می‌کنیم.
خب پس اگر میخوایم جملات معنی دار بگیم که متوجه شن، باید کارهایی رو که اون موقع میتونند انجام بدن‌رو بگیم
مثلا اونجا نری خطرناکه نباید بگیم
میتونیم بگیم اونطرف جالتره بری، یا به نظرت اگر اونطرف بازی کنی چی میشه؟
فعلهای انجام کار باید بگیم نمیتونیم مانع بشیم
چون مغز اونها مثله یک خیابونه یکطرفه است
شما چطوری با کوچولوتون صحبت میکنید؟
مامان حنا🤍✨ مامان حنا🤍✨ ۴ سالگی
دیروز از جایی برمیگشتم همراه دخترم اونجا یه مغازه اسباب فروشی دید کلیییی جیغ و گریه اسباب بازی بخرم بعد منم گفتم دخترم الان وقتش نیست دیگه کلیییی جیغغغغ و اشک و گریه ..منم نمیخواستم با گریه تسلیم بشم و براش بخرم هرچند اطارفمون نگاه میکردن منم چند قدمی دور شدم گفتم بیا ولی از جاش تکون نخورد از دور یه اقایی اومد گفت چیشدهههههه یه خانمی هم گفت مامانش ولش کرده دیگه منم با عصبانیتتت شدیدد خودمو کنترل کردم و دستشو گرفتم و رفتم تو اسباب بازی فروشی همه هم نگاهههههه .. هیچی دیه یه اسباب بازی خرید و اونایی هم که نگاه میکردن به دخترم میگفتن مبارکهههه مبارکهههه منم عصبی بودم خودمو کنترل کردم بیام خونه دعواش کنم اینقد تو راه ذوق کرد اومدم خونه اون عصبانیتم پرید فقط گفتم برای چیزی جیغ و دعوا راه نینداز و نمیدونم اینجور مواقع چیکار کنم؟اصن رفتارای دخترم طبیعیه توی این سن؟؟؟ من تو بازار بعضیا رو دیدم که بچه شونو کتک میزدن یا میکشن دلمممم اصن نمیخواد به اونجاها بکشه چون دخترم کوتاه نمیومد البته خواهی وقتا هم شده مثلا میرفتم سوپرمارکت میگفتم امروز خوراکی چیزی نمیخریم یا بعضی وقتا میگم فقط یدونه اونم موافقت میکرد اما دیروز خیلی اونلحظه بد بود برام پاهام بی حس شدن چندثانیه