خانما وقتی که میخوایید لباس مجلسی بخرید شوهرتون هم نظر میده یا نه
من بدبخت عالمم واقعا شوهرم تو همه کار من دخالت میکنه یعنی اگه لباسی که اون بگه رو نخرم هزار تا عیب و ایراد میزاره رو اون لباس تا حال من از اون لباس بهم بخوره
الانم یه عروسی از نزدیکای من داریم هی لباسی که پارسال من با انتخاب خودم خریدمو میکوبه سرم چون من رنگ آبی آسمانی برداشتم
و اون گفت پوست پیازی
خواهری هم ندارم که باهاش برم دوست هم همینطور
یعنی الان دعوامون شد چون میگه شکم داری نخور تا آب بشه درصورتی که همه خانما بعد زایمان شکم دارن
رسما از من عیب و ایراد میگیره یعنی از همون اول همینطوری بود
موقعی هم که اومد خواستگاری من خواهرای عوض یش میگفتن این لاغره فلانه
در صورتی که من ۱۴ سالم بود و قد و وزنم نرمال بود الان هی میگه فلانی مسخرت میکنه ها
روانیم میکنه کلا عوض اینکه فکر مراسم باشم می افتم سر لج با این آدم
اینم بگم موقع بارداری و بعد زایمانم هم بهم خیانت کرده
و من رسما با یه آدم خود شیفته کثیف زندگی میکنم

۱۲ پاسخ

توام ایراد بگیرازش

تو روش وایسا نظر خودتو بهش تحمیل کن گفت فلانی مسخرت میکنه بگو ادم زشت باشه ولی مثل فلانی بیشعور نباشه زیاد تو دید این و اون برو با سلیقه خودت بهترینارو بگیر بزار اسمت بیوفته زیر زبون همه.اعتمادبنفستو ببر بالا تو برای خودت زندگی میکنی مگه تو تو لباس پوشیدنش دخالت میکنی ؟این یه مسئله شخصیه بعدشم مگه بچه ایه که میخواد برات رنگ لباس انتخاب کنه

حرفاشو به یورت بگیر

بگو این شکم حاصل بچه خاستنه توعه من به تنهایی دخالتی نداشتم ایراد از شکم خودت بگیر پفیوز

یه لحظه فک کردم خودم این کامنت رو نوشتم، انقدر که رفتاراش شبیه شوهر منه، وقتی ایراد میزاره تو هم ایراد بزار اصلا کم نیار کمبودهاش رو به روش بیار، اگه نقطه ضعفی رو خودت میبینی الکی رو اون بزارش و هی بکوبش رو سرش تا خودش هم باورش بشه اون ضعف رو اون داره نه تو، با ادم خودشیفته هیچ جوره نمیشه کنار اومد الا این مدلی رفتار کردن دقیقا مثل خودش رفتار کردن

زیادی رو دادی یه کلام بگو فلانی بیخود میکنه هیلیا مث تو خیلی ایرادا دارن ولی بقیه به روشون نمیارن دلیل برااین نیست که خوب عالمید بقیه شعور دارن میدونن کارای من به توچه کارای توبمن چه
همون اول میختو محکم مییکوبیدی جرات نمیکردن

اعتماد بنفسش زیاده و خودشو بالاتر از شما میبینه چیزی ک عوض داره گله نداره شماهم ایراداشو بزن صورتش کم‌کم اعتماد بنفسش میاد پایین ب مردا نباید اعتماد بنفس زیادی داد... اون موقع می‌فهمه ک نباید با شما اینطور رفتار میکرد،و اینکه شما مشخصه کنارش اعتماد بنفس پایینی داری اگ ایرادیم گرفت خودتو بالا بگیر بگو خودم راضیم عالیم همه تعریف میکنن و من خودمو دوس دارم منم میتونم کلی ایرادای تورو بگم اما شعور اینو دارم ک ناراحتت نکنم حتی چیزیم ک خوب نیس میگم خوبه ک اوکی باشی.

تو چرا اونو نمیکوبی
توام ازاون ایراد بگیر مسخرش کن
بعددیدی ناراحت شد بگو دیدی چه بده این کارتوام

نه من خودم قراره اون لباسو بپوشم راحتی و رنگ و مدلش براخودم مهمه نظرشوهرمو میپرسم اما قطعی نیست ک حتما عمل کنم به نظرش

هر وقت ازت عیب گرفت بگو اتفاقا پارک بودم یا جایی خانومه میگفت چقد چشات قشنگه چه قد بلندی خلاصه از خودت تعریف کن

خانواده خودش میدونن پسرشون خیانت کرده!؟

چه بی ادب
عتیقه خودش حالا مالی هست؟؟

سوال های مرتبط

مامان ستاره مامان ستاره ۴ سالگی
دخترا خیلی حالم بده
دیشب با شوهرم داشتیم حرف میزدیم در مورد دوران مجردیمون بعد رفت آلبوم و این چیزاش رو برداشت آورد من هم یه سر رسید داشتم که خاطرات هرروز رو اون تو می‌نوشتم. من هرچی از گذشته که مربوط به دوست پسرم بود ریخته بودم دور . فقط همین یه کارت پستال بود و یه نامه لای اون سر رسید بود که دید و فهمید بعد که ازم پرسید گفتم دم مدرسه یه بار منو دیده بود و‌خوشش اومده بود و فقط همین یه کارت پستال رو بهم داد بعد دیگه قانع شد تا اسمش رو‌دید اسم اون علی بود و اسم پسرم هم علی هست اومد گیر داد که تو اسم اون رو گذاشتی رو پسرمون دیگه من خیلی گریه کردم به هق هق افتادم شوهرم هم گفت شوخی کردم دیگه من حس عذاب وجدان داشتم بیشتر شد یکی بابت اینکه جواب پیام اونو دادم یکی اینکه مدام دارم به اون فکر میکنم یکی اینکه به شوهرم دروغ گفتم که رابطمون فقط یکی دوبار دم مدرسه بوده که دیده منو. حالا بنظرتون چکار کنم؟
قضیه اسم پسرم هم من بین اسم ماهان و امیر علی و عماد یکی رو‌میخواستم بزارم شوهرم گفت ن من میخوام اسمش رو بزارم مجید دیگه باهاش حرف زدم قدیمی هست و‌این حرفا دیگه چون اسم دو اسمی دوست نداشت قرار شد اسمش رو بزاریم علی
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...