سلام به مامانای فرزندپروری
از شیر خشک تا پوشک و ریفلاکس

امروز با مامان رفتیم سرکشی به یه خونواده
راد هم با باباش رفت حرم
چون قراره بابایی بره اصفهان، سره کارش کارگرها دارن خرابکاری میکنند در نبودش
🫤🫤
یه اتاق ۹ متری بود که پشتی و پتو چیده بودن برای نشستن و یک فرش قرمز
پنجره‌ای که خیلی بالا بود و نورگیری خونه ضعیف
پدر و مادری ۲۴ و ۲۱ ساله و ۴ فرزند قد و نیم قد که با هم بازی میکردن
مادر باردار بود مجدد و ۱۸ هفته 😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️
یخچال و بخاری و یسری لوازم مثل پتو … لازم داشتن
مامانم به پدر خانواده گفت پسرم شرایطشو ندارید دیگه بچه نیارید، گناه دارن نیاز به آینده دارن.
اون پدر گفت حاج خانوم هر که دندان دهد نان دهد
مامانم گفت دوره پدر و مادرهای ما همچین حرفایی بود … داشت با اون مرد حرف میزد که خانومش اومد کنار من نشست تا اومدم جلو پاشون بلند شم، لباسم به چیزی مثل میخ گیر کردو کتم از پشت صدای پارگی داد، به روی خودم نیاوردم
خانوم خیلی خیلی تمیز بود با اینکه هیچ چیزی نداشت تویه زندگیش
همونهایی رو هم که داشت اینقدر تمیز و مرتب با ۴ تا بچه نگهداری میکرد که خط روشون نیوفتاده بود

👇🏻👇🏻👇🏻

۱۶ پاسخ

چند بسته کا ن دو م هم بهشون میدادی کاش🥺

مامان مرضیه عزیز خوشحالم که شمارو تو لیست دوستانم دارم... چقد حس خوب میگیرم ازتون... خداوند به خانوادتون و عموجانتون و مادر مهربونتون همیشه سلامتی عنایت کنن❤️

سلام عزیزم چ خانواده مهربون و چ دلهای بزرگی...خدا سلامتی ب تن خودتو و عزیزانتون بده❤️
هربارک تاپیک هاتو میخونم بیشتر عاشقت میشم ❤️

چه کار زیبایی 👏

خدا خیرتون بده
اتفاقا منم همیشه میگم کاش بتونم به همه ی آدمایی که اینجورین قرص بدم و بهشون بگم حداقل بچع نیارین 🤕

افغانی بودن؟؟

عزیزم شما که انقدر کمک می‌کنید به دیگران لطفا به یه خونواده که آدرس و شماره هم داره میتونید برید از نزدیک هم بببینید هم یه کمک کوچولویی بکنید

خدا خیرتون بده

خدا به مامانت عمر با عزت بده عزیزم ،دست عموتون هم واقع درد نکنه مشکل بزرگی رو‌ برطرف کردن
ولی نمی‌دونم چرا هنوز بین یه عده از مردم که از قضا وضعیت مالی شون هم ضعیف تره بچه زیاد آوردن رواله ؟؟ بخدا من یدونه بچه دارم و با اینکه خداروشکر خونه از خودمونه اما چون یک خواب داره دوست ندارم بچه دیگه بیارم تا وقتی خونم بزرگتر نشده اینجوری هم به بچه بزرگم ظلم میشه هم کوچیکه 😕

چجوری تواین سن کم انقدربچه داشتن

از کار خیرتون خیلی لذت بردم..آخه خوش قلبی چقدر🥹 ای کاش خانومه میتونست از این کارای آنلاین یاد میگرفتو میفروخت.. مثله درست کردن قند و نباتای دمنوشی آبنبات یا هر چیزی...این پیج روبیکاست... دوره کامل برای ثبتنام با تخفیف ۷۹۰/۰۰۰ تومنه...

تصویر

کاشکی قبول کنن که دیگه قدیم نیست ...
همه ی وجودم قلب شد از بودن خانوادهایی مثل شما❤❤❤❤❤

چقدر عالی و چقدر دست ب قلمتون خوبه😍شغل مادر گرامیتون چیه

خدا خیرتون بده انشاالله چند برابرش برگرده به زندگیتون .چه قدر خوشحال شدم از کارتون

ولی من عاشق این شغل مادرت هستم

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

چایی خوردیم چه چایی😍😍عذرخواهی کردن برای نبودن چیزی برای پذیرایی
بهشون گفتم بهترین چایی عمرمو خوردم، مرد بادی تو قبق انداخت😂
خانوم لپاش سرخ شد
تو گوشش گفتم 😍 من که کیف کردم از زندگیت و خونه داریت هنرشو داری✨✨✨
بهش قرصهای جلوگیری دادم و نحوه خوردنشو، گفتم مراقب بدنت باش ما حیوون برای نسل کِشی نیستیم. خودش هم دیگه بچه نمیخواست
مادر شوهرش به کنایه بهش گفته بود شلوارتو بکش بالا پاهاتو یکم روی زمین هم بزار😨😨😨
تویه راه برگشت به مامانم میگم خیلی صبوری، من از شغلت اصلا خوشم نمیاد
میگه آره فرسایشیه چون اکثراً نمیخوان بفهمن
زنگ زد باربری فاکتورهای وسایل رو براش فرستادن و ماشین راهی شد.
بعد از ظهر مهمون عمو جان بودیم من کتم سوراخ شده بود ۱۰ سانت
به راننده گفتم تو مسیر نگهداره تا خرید کنم، یک کت جین خریدم دیر شده بود باید سریعتر میرسیدم به مهمونی راد و بابایی هم با ما رسیدن
خانومه عموم موقع شام با قیچی آشپزخونه اومد جلوم
لیبل کتمو چید
پسر عموی بامزه‌ام دیدو دست گرفت😂😂 سوژه خنده شدم
خودمم ریسه میرفتم😂😂
بعد غذا جریانو تعریف کردم، عکس خونشونو نشون دادم
عموم نذری که برای سلامتی دخترش کرده بودو داد به مامانم گفت براشون سه تا اتاق دیگه بسازن .همسرم هم فرشاشو متقبل شد
هممون بغضی شدیمو کلی عموجانو به قول راد بوس بوسی کردیم
الهی خدا دل خونواده عمومو روشن کنه و نور به قلبشون بتابونه🤍🤍

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان ستاره مامان ستاره ۴ سالگی
دخترا خیلی حالم بده
دیشب با شوهرم داشتیم حرف میزدیم در مورد دوران مجردیمون بعد رفت آلبوم و این چیزاش رو برداشت آورد من هم یه سر رسید داشتم که خاطرات هرروز رو اون تو می‌نوشتم. من هرچی از گذشته که مربوط به دوست پسرم بود ریخته بودم دور . فقط همین یه کارت پستال بود و یه نامه لای اون سر رسید بود که دید و فهمید بعد که ازم پرسید گفتم دم مدرسه یه بار منو دیده بود و‌خوشش اومده بود و فقط همین یه کارت پستال رو بهم داد بعد دیگه قانع شد تا اسمش رو‌دید اسم اون علی بود و اسم پسرم هم علی هست اومد گیر داد که تو اسم اون رو گذاشتی رو پسرمون دیگه من خیلی گریه کردم به هق هق افتادم شوهرم هم گفت شوخی کردم دیگه من حس عذاب وجدان داشتم بیشتر شد یکی بابت اینکه جواب پیام اونو دادم یکی اینکه مدام دارم به اون فکر میکنم یکی اینکه به شوهرم دروغ گفتم که رابطمون فقط یکی دوبار دم مدرسه بوده که دیده منو. حالا بنظرتون چکار کنم؟
قضیه اسم پسرم هم من بین اسم ماهان و امیر علی و عماد یکی رو‌میخواستم بزارم شوهرم گفت ن من میخوام اسمش رو بزارم مجید دیگه باهاش حرف زدم قدیمی هست و‌این حرفا دیگه چون اسم دو اسمی دوست نداشت قرار شد اسمش رو بزاریم علی
مامان قندعسل مامان قندعسل ۴ سالگی
مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
دیرو که با مامانم برمیگشتم از سره کارش
از شیرینی فروشی مورد علاقه خاله‌ام رد شدیم
دو به شک بودیم که بگیریم یا نه، ببریم براش یا نه
من همیشه تویه دو راهی که قرار میگیرم با خودم فکر میکنم اگر آره بشه راضیم یا اگر نه اینجوری بیشتر دو راهیام از بین میره
رفتیم خریدیمو
زنگ زدیم بهشون، خاله جون خوبی کجایی؟
گفت نوه‌هاشو آورده خانه بازی، تعطیل بوده مامانم گفت بیارشون خونه ما با راد بازی کنند
چقدر گاهی دل به دل راه داره
اینقدر بازی کردن تو بارون که مثل حلزون از تو حیاط اومدن تو خونه
اینقدر خسته بودن که نمیتونستن بشینن، راد هم همینطور😮‍💨😮‍💨😮‍💨
کنار خاله‌ام نشستم، دستمو محکم گرفت گفت کاش مشهد بودی.
خودمم دلم تنگ میشد سری تکون دادمو گفتم آره کاش
یه چایی زدیم دیدیم نمیگیرتمون😆😆😆
مامانم گفت بزار قهوه عربی شهربانو برامون بیاره با این شیرینیها فقط اونه که میچسبه
اینقدر خسته بودیم هممون که فقط لمیده بودیمو همو نگاه میکردیم
مامانم به خاله‌ام گفت جای فلانی( یکی از دوستاشون) خالی
به دقیقه نکشیده بود که فلانی زنگ زد😂😂روز عجیبی بود
کاره رنگ موهاش تموم شده بود دلش هوس قهوه خوردن با مامانمو کرده بود، اومدو کلی معاشرت کردیمو گفتیمو گفتیمو گفتیم خندیدیمو خندیدیمو بغض کردیمو خالی شدیم
اینم از روزی که من صبحش کسل بودمو بعد از ظهرش اینجوری جبران شد با اینکه من اصلا حوصله شلوغی رو ندارم😍😍😍


#مولفیکس #شیرخشک #لجبازی #پوشک #استرس #پوسیدگی دندون
# کولیک #بارداری #پارگی کیسه آب #راههای جلوگیری #قرص اورژانسی #فیبروم
#دردهای قاعدگی # بارداری ناخواستهز