فرزند بچه دختر پسر شیر خشک غذا
تو ی باتلاقی افتادم که تهش معلوم نیست چی میشه ۱۲ روز عمل کردم رفتم دکتر گفتموچشمم نمیبینه هنوز گفتن برای شما ی نمونه نادر و التهاب عجیب و تغییر شکل جمجمه پیدا کردی سردردهای وحشتناک که بعد از ۴ ساعت باید دوباره مسکن قوی بخورم از ی طرف دخترام پدر و مادرم وقتی میبینمشون دلم میخواد بمیرم مادرم همش تو خودش شوهرم عصبی بچه هام بچه هام چی بگم بابام بنده خدا در حد ده دقیقه میبرتشون بیرون کس دیگه ای دورشون بچه ندارن که بازی کنن کلافن دختر بزرگم که دوازده روز پیش شکمش کار کرده هرچی پیدرولاکس و دارو میدم فعلا اثر نکرده آدمی نیستم که خودمو بندازم ولی درد که میاد سراِغم کلافه میشم شوهرمم از ی طرف با رفتاراش عذابم میده میاد خونه مادرم اینا حرف نمیزنه غذا نمیخوره کی تموم میشه این روزا که منم برگردم سر خونه زندگیم مگه من چند سالم این همه بیمارستان بودم همه سنا بالا خدایا شکرت چی بگم

۱۰ پاسخ

انشاله که شفا پیدا کنین
واسه دختر بزرگتون ۱۲ روز خیلی. یاده ببرینش بیمارستان احتمالا تنقیه کنن خطرناکه

عزیزم مشکل چشمت چی بود

ان شاا.. حالتون خوب بشه حتما بهش پیدرولاکس کم دادی اگه روز اول مثلا یک قاشق دادی اثر نکرد باید روز بعد دو قاشق بدی
البته قاشقت شیرخشک خوری باشه بهتره

خدا شفا بده عزیزم‌..صبح ناشتا ب دخترت هرروز ی لیوان اب ولرم بده

خدابزرگه توکلت به خدا باشه ناامید نشو عزیزم استرس و دور کن آن شاالله خیلی زود شفا پیدا میکنی مطمئن باش دکترت عوض کن و اینکه دخترت و حتما ببر دکتر یا بیمارستان خطرناکه ۱۲روز خیلی زیاده
کیوی بهش بده ۴ یا ۵ تا کیوی بده اگه تاثیر نکرد بعد ببر دکتر

ازخدا میخوام همینطور که خواهرمو برامون برگردوند شما هم شفابده وبرا بچه هات وخونوادت نگهت داره

عزیزم انشالله هر چه زودتر بهتر بشی
از صمیم قلبم دعا میکنم برات
انشالله خدا غم رو دلت را برداره
اشکال نداره این مدت از همه کمک بگیر
غصه نخور🌺🌺🌺🌺🌺🌺

خدا بزرگه عزیزم ایشالله هر چی زودتر خوب بشی و سرپا

سلام عزیزم ان شاالله بهتر میشی ولی خوب دخترت و هم حتما ببر دکتر ۱۲ روز خیلیه درخواستمم قبول کن

اخی عزیزم 😭😭

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۵ سالگی
سخت بود ولی گفتم!😔
امروز که شازده رو بردم مهد از مربیش پرسیدم اراد با بچه ها بازی میکنه؟
گفت هر چند دقیقه ای که بازی میکنه چند دقیقه میخواد که تنها باشه
حس کردم بغضم میخواد بترکه اون لحظه مغزم گفت بهش بگو
دستشو گرفتم و گفتم بین خودمون بمونه اراد تو طیف اتیسمه و این ارتباط گرفتن براش خیلی استرس زا هستش ولی داره تحمل میکنه
دیدم اون زودتر از من اشکش اومد و باورش نمیشد میگقت خیلی مهربونه تنها بچه ی کلاسمه که خوراکیاشو به همه میده همیشه کوتاه میاد توی انتخاب اسباب بازیا و میزاره هرکس دلش میخواد با اسباب بازیش بازی کنه
راستش‌امروز حس کردم چقدر دوباره غمگینم نمیدونم کار خوبی کردم که به مربیش گفتم یا نه
توی دلم اشوبه چند روز بود حالم خوب بود ولی امروز انگار با اوردن اسم این اتیسم لعنتی یبار دیگه له شدم
دلم میخواست دنیا باهام مهربون تر بود کمتر اشکمو درمیاورد منم یه مادرم قد و بالاشو میبینم تا میام کیف کنم یه سیلی محکم انگار میخوره تو گوشم
دلم میخواد هزار بار برای معصومیت توی نگاهش ، اون اضطراب توی دلش و سردرگمیش از این زندگی بی رحم بمیرم
کاش خدا یکم فقط یکم با این بچه مهربون تر بود 🥲
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت 1۰
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅ گلزار
جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
صدای گریه اش که پیچید ...مادرجون جلو اومد و گفت :بچه چیه ؟