۲۰ پاسخ

وای دقیقا
دلم برای زندگی قبلیم و تنهاییام تنگ شده

منم یه بند اضافه کنم .و از مادر خودت دور بودن
و نمیدونی بچه اتو پیش کسی نگهه داری😓
وااقعا منم خستمممم

چقد من .
وقتی خوابیده همش درگیر شیر بخوره

دقیقا عین همیم.حرف دلمو زدی.دارم میمیرم ار تو خواب شیر دادن ازینکه هیچکس نمیتونه حتی ی شیر جام بده

منم دقیقا عین شمام دقیقا.خیلی خسته ام

هعیییی☹️.خبر خوب اینکه کم کم از 11 ماهگی راحت تر میشه یه کوچولو حداقل یاد میگیرن با خودشون یه تایمی بازی کنن یه ده دقیقه ای میتونیم نفس بکشیم من به همینم قانعم🙁😆 قبلش همش بهم چسبیده بود🥴

دختر منم شیر نمیخوره 😔 دیروز 30 ساعت هر کاری کردم نخورد خسته شدم اینقدر عصبی ام

عزیزم باید با تمام اینها خداحافظی کرد چون مادر شدی حتی اگه کسی یک روز تمام نگهش داره که تفریح کنی.. یا بخوابی یا برای خودت زندگی کنی باز دلت پیش جوجته😍

وای من ک از دیروز جوری افسرده شدم از تنهای تو خونه .از اینکه تنهای بدون کمک دارم بچه بزرگ میکنم بخدا آنقدر قلبم درد میاد نفسم بالا نمیاد از بس گریه کردم .اون زنایی ک شوهرشون بچه هارو نگهمیداره چیکار میکنن ب ما هم یاد بدین

خود کرده را تبدیر نیست
خودمون کردیم باید پاشم وایسیم
چه میشه کرد مگه چنتا بچه داری
من ستا دارم خوارم و اوردن جلو چشام

با اینکه همه این سختیا هست
اگر در کنارش از طرف همسر درک‌بشیم میشه تحمل کرد در غیر اینصورت....

میدونم خیلی خسته ای هر بچه ای یه جوره ولی خداروشکر کن یه بچه سالم داری خدارو شکر کن خودت بالاسر بچتی میتونی ازش مراقبت کنی من از اول تا الان همیشه همه ی کاراشو با عشق انجام دادم هر چند که خسته باشیم بالاخره بزرگ میشن و ماهم دلتنگ همین بچگیاشون میشیم🥺

اصلا سخت نیس

میفهمم چی میگی
منم تو وضعیت خودتم عزیزم
ولی به نگاه به کوچولوت بنداز تمااام دنیاش تویی هااا
الکی که نیست میگن بهشت زیر پای مادره🥹🥲♥️

دقیقا همه همینجوریم ولی خییییلی شیرینه با وجود همه خستگی ها و محدودیت ها عاشق این لحظه هام

ناشکری نکن عزیزم

این کلافگی رو قشنگ درک میکنم

منممم🥲

نگران نباش مادر ما همه باهات همدردیم همگیییی

این هم می گذرد…

سوال های مرتبط

مامان فرزند مامان فرزند ۱ سالگی
سلام مامانا یه درد و دل مادرانه داشتم
امشب اعصابم خیلی بهم ریخته و ناراحتم
کارای خونه ام خیلی زیاده، روزانه کلی کار انجام میدم از بهم ریختگی و نامنظمی عصبی میشم همه جا باید تمیز باشه، خیلی وزن کم کردم ولاغر شدم،دخترم هر جا میرم میخواد بغلم باشه و بچسبه بهم، تو روروئک نمیشینه اصلا،از بس بغلمه کمرم گود شده شکمم اومده جلو، رفلاکس پنهان داره درست غذا نمیخوره
هر چی درست میکنم و وقت میذارم نمیخوره و میریزم بیرون وزن خوبی نگرفته،
از اون طرف شبا تا بیاد بخوابه به خودش می‌پیچه با خودم میگم خدایا مگه این چه غذایی نفخ دار یا سنگینی خورده که اینطوره🤦🏻‍♀️
همش باید بگردونمش و موهام تو دستاشه میکشه و منم از این بابت که بعد زایمان ریزش مو داشتم و چیزی نمونده ناراحتم
تا میام بخوابم نصفه جونم
اگه هم بریم خونه بابام یا بابای شوهرم با اینکه باهاش بازی میکنم ولی بازم باید استرس بکشم و خودم همونجا کنارش باشم که کجا رفت چی خورد ای وای سرش نخوره به جایی
خسته تر برمی‌گردم
واقعا احساس افسردگی میکنم گذشته از اینکه میرفتم سرکار و دیگه با این وضعیت نمیرم ولی الان حتی درست میتونم برای خودم وقت بذارم
واقعا حس تنهایی و گریه بهم دست میده