آخی بغضی شدم ما هم تمام این مراحل و پشت سر گذاشتیم الانوقتی که کاری کنه اخم کنم با چشماش نگام میکنه ببینه واکنشم چیه بعد از اخم کردنم وقتی لبخند میزنم بدو بدو میاد بغلم دنیارو دودستی تقدیمم میکنن ما زنا خیلی قوی هستیم حتی اگه تنها باشیم میتونیم از پس همه چی بر بیایم شاید سخت باشه ولی میگذره🥹🥹🥲
وای کامنتارو خوندم چند نفر دارن ازشیر میگیرن
من اصلاااا نمیتونم بهش شیر ندم 😭😭😭 خیلی سخته 🥲
انگار این متنو من نوشته بودم
ذره ذره شو زندگی کردم..💔🥹
چقدر قشنگ گفتین انگار زندگی خودمو مرور کردم 😭😢
بارداری سخت ، نوزادی سخت بدون همسر و اذیت های خانواده ش ، دعواها ، بی ملاحظه کی هاشون و ...
همیشه میخواستم فقط زودتر بزرگ شه و دعا میکردم خدا دیگه هیچ وقت بهم بچه نده ولی منم به شدت دلم تنگ شده دلم بازم بچه میخواد
قربونت برم عزیزم
منم تو تموم مراحل دخترم خودم تنها بودم
مادرم رو از دست دادم💔😔
ولی دعای خیرش جس کردم هر لحظه باهامه
خداروشکر خودم ب مادرم خیلی خدمت کردم و میدونم دختر دار شدنم دعای خیر مادرم بوده😭
چقد حرفات از عمق جان بود،برا همین به دل همه نشسته،ودقیقا همه این مراحل را گذروندن،حتی اگه کسی را کمکشون داشتن فقط طول روز بوده و سخت ترین مرحله شب تا صبحه که همه ی مادرا تو این مورد مثل هم هستن و دست تنها...
دقیقا منم همین حالو داشتم،مخصوصا دو ماه اول،منم اینقد حالم بد بود که برا آزمایش تیروئیدش که از کف پاش خون گرفتن کلی گریه کردم،منی که دوست نداشتم کسی اشکمو ببینه اونروز جلو ۲۰ نفر همینطور اشک میریختم،،یا به خاطر شیر نخوردن بچه سینه هام متورم و دردناک شده بود و هرکی میومد دیدنم یه دور میومد شیر میدوشید بلکه خوب بشه ولی نیم ساعت خوب بود دوباره همونطور میشد،انقدررر من برا سینه هام درد کشیدم که برام از زایمان سخت تر بود و هیشکی درک نمیکنه،،اینقدر سفت شده بود که بچه نمیتونست ازش شیر بخوره..ولی منم دلم برا نوزادیش تنگیده و دلم نی نی میخواد
چقدر مادر بودن سخته
دقیقا من کل بارداری غرغر همسر یک طرف غصه پاش یک طرف بعد زایمان ۱۴روز بود دکترمیبردم برای پاش سخت ترین روزی عمر بود دخترم چقد درد کشید بدتر ازهمه عملش بود گریه میکرد واسه ی شیر نمیتدنستم بدم چون باید ناشتا میبود الان که مینویسم هنوزم گریه میگیره خداروشکر الان خوبه وگذشته اما واقعا دوران سختی برای خودم و دخترم بود
اشکام سرازیر شدن چون با پوست گوشت و استخوان این متنو تجربه کردم
امان از تنهایی ....
اییی خودا عزیزدلممم
چقد با حرفات بغضی شدمو یاد خودم افتادم 🙃❤️
چقدر بغضی شدم ودلم گرفت😔منمگاهی سردخترم داد میزنم اصلا هم دست خودم نیست بعدش کلی خودمو سرزنش میکنم و پشیمون میشم وعذاب وجدان میگیرم ولی بازم اعصابم نمیکشه😔
چقدر بغض گلوم رو گرفت چون تو تنهایی و بی کسی دارم ی دوقلو رو بزرگ میکنم و هرروز ارزوم اینه وقتی از خواب پامیشم بزرگ شده باشن چون انقدر سخت میگذره ک ی وقتایی تا مرز روانی شدن میرم
منم دارم گریه میکنم میخواستم خرداد از شیر بگیررمش ولی پشیمون شدم 😭😭😭اصلا غلط کردم که خواستم از شیر بگیرمش واااای چه زود گذشت😞
واقعا مادر بودن حس عجیبیه….
چقدر حرفات حرفای من بود 🥺😢😢😢
دقیقا حیف شد اون روزها همش دوس داشتم زود بگذره ولی الان خوشحالم با اینکه زیاد اذیتم میکنه گاهی حس میکنم یه رفیق دارم که خودم دارم بزرگش میکنم چون تنهام باباش همدمم نیست...
چقدر یاد خودم افتادم....🥺🥺
دلم گرفت منم🥺❤
خیلی زود گذشت واقعا...
با متنی که نوشتی کلی بغض کردم فقط مادر میتونه این متنو درک کنه دقیقا برای منم همینطور همیشه میگفتم دلم برای نوزادی تنگ نمیشه چون خیلیییی سخت میگذشت ولی الان دلم تنگه😭
ای جان قشنگم😢
چقدر کلمه به کلمه حرف دلمو زدی، جدیدا خیلی عمیق از وجودش از خدا جون شکر میکنم عمیق نگاهش میکنم دلم میلرزه یاد نوزادیش میفتم میگم کی بزرگ شد دخترم
بغض کردمم با حرفات، چقدر با احساس، انگار حرفای خودم بود، برا شوهرم خوندم گفت انگار خودت 😪
منم هیچ وقت نمیخواستم مادری باشم که سر بچش داد میزنه یا دعواش میکنه ولی بعضی وقتا با تموم اینکه جلوی خودمو میگیرم ولی شرایط یاری نمیکنه میشم 😭😭😭😭
ازینکه کارای خطرناک میکنه همش یا دلش میخواد همش بره بالای کابینتا یا بی پروا عمل میکنه خسته شدم یا لجبازی هاش و جیغاش ولی دوسش دارم از طرفی نمیدونم چیکار کنم واقعا دیگ
قشنگ بود
با تک تک حرفات کل نوزادی دخترم اومد جلو چشام و اشکام سرازیر شد 😭🥺
منم همیشه اینا رو تو ذهنم مرور مبکنم گاهی باهاش حرف میزنم میگم بابات هیچ وقت قدرم ندونست هیچ وقت ی تشکر خشک خالی نکرد هیچ وقت محبت نکرد من همه کار برات میکنم شاید تو ی روزی مث اون نشدی من ی مرد داشتم تو زندگیم
ای خدا چقدر ما سختی دیدیم منم پا به پای دخترم اشک میرختم برای گریه های شبش 😭😭😭کسی پیشم نبود با دوتا بچه که هیچ تجربه ای نداشتم منو همسرم بودیم که اونم همش غر غر میکرد
به والا الانم با پیام شما دارم اشک می ریزم
چقدر شبیه هم هستیم پریسا، منم هزارتا آرزو داشتم برای مادر شدنم ولی تو بی کسی دخترم رو بزرگ کردم، خیلی وقتا هیچ چیزی بلد نبودم انقدر تو اینترنت سرچ میکردم تا دلیل حال بد دخترم رو بفهمم، بعضی وقتا از شدت خستگی روحی سرش داد زدم و بعدش ساعتها گریه کردم و حالم بد بود،شب تا صبح بالا سرش بیدار بودم......انقدر حرفها رو دلم هست که نمیدونم از کجا باید بگم
درست همین امشب که من شب اوله شایان از شیر گرفتم داغون شدم😭😭😭
آخ آخ من چرا اشکام سرازیر شد
حرفات برای منم مرور کرد همه چیزو😭😭
واای خدا چقد بغضم گرفت مخصوصا امشب که شب دومیه که پسرم رو دارم از شیر میگیرممممم
بغضم گرفت🥲🥲🥲
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.