این حمید بیشعور اومده خونه هیچوقت حوصله بچه رو نداره لنا هم هی بابا بابا میکنه اونم حوصلش نمیکشه درست جواب بچه رو نمیده
وقتی هم خونس لنا پیش من نمیاد چون کمتر باباشو میبینه وقتی میاد خونه بیشتر پیش اونه. ما جدا میخوابیم من تو اتاق خوابم اونا تو پذیرایی
لنا مدام میگه قصه بگو برام اونم چندبار قصه گفته بعد دیگه هی غر زده هی غر زده سر بچه گفته من چه گناهی کردم گیر تو افتادم
من اگه ادمم کشته بودم تا الان تاوان داده بودم خدایا مرگ منو برسون کاش بمیرم راحت شم تو بی بابا بشی
انقد غصه به دل بچم کرده که لنا بغض کرده بی صدا کلی گریه کرده فقط صدای فین فینش میومده از بس غصه به دل این بچه کرده
بهش گفتم ح‌صله نداری میای خونه چیکار نیااا خونه انقد این بچه رو زجر نده میگه من زجر میکشم میگم تو خودتو با بچه مقایسه میکنی به درک که زجر میکشی چرا انقد غصه به دل بچم میکنی گناه داره نیا خونه که اینجوری باهاش رفتار کنی.
اه دلم میخواد بمیرهه از ته دلم ارزو میکنم شب که میخوابه صبح چشم باز نکنه دیگه

۱۳ پاسخ

چشه آخه مگه اون طفل معصوم چی خواسته ‌که زجرش داده باشه لیاقت قصه گفتنم نداره؟

باعرض پوزش اینبار لنا ر. ید برو بکوب تو سرش بگوووووو پی پی لنا ارزشش از وجود تو بی وجود خیلی بیشتره چرا روان پریشیتو میکوبی تو سر بچه ادم گ.. وه

چرا بمیره بذار بمونه درد بکشه
حالا حالا ها باید تاوان بده
قربون لنا ی خوشکلم بشم من دلم میخواد کلی بغلش کنم براش قصه بگم

خدا لعنتش کنه ایشالا زودتر ازش جداشی عزیزم

من بابا بچه نمیاد خونه باورت نمیشه تو ماشین میخابه نیاد

ببخشید شوهرتون اصلا سمتتون نمیاد برای رابطه یا درخواست نمیکنه

ریحانه جون طول روز مامانت هست
شوهرت خونه نیست؟ میونش با مامانت چطوره؟

بچهای منم همینن اون ده دقیقهه فقط شبا میاد و اصلا وقت نمیزاره💔

خیلی سخته عزیزم. خدا کمک کنه.

چقدر سختی کشیدی عزیزم 🥲💔

اخی فداشبشم چشام اشکی شد🥲

لنا رو عادت بده پیش خودت بخوابه خب بگو خودم قصه میگم برات 🥹🥹🥹🫂🫂

عزیزم وقتی اون حرفارو به لنا میزد میرفتی بچه رو میکشوندی سمت خودت و میگفتی آره واقعا کاش بمیری ارزو همه مستجاب بشه

سوال های مرتبط

مامان عسل مامان عسل ۳ سالگی
خانوما توقع شما از مهد کودک چیه؟
جدای از آموزش..
من یه مهدی رفتم که با چشم خودم میدیدم مربی کاردستی درست میکنه میده بچه و مادر هم فکر میکنه بچه درست کرده
یا مثلا وقتی مامان میومد دنبال بچه ،،مربی کلا مهربون میشد و با خوشحالی از بچه خداحافظی میکرد..
امروز به مربی گفتم فلان رفتار طبیعیه تو بچه من؟
اومده به من میگه برو کلاسهای فرزندپروی و بگذرون و کلی غر زد...
درحالیکه اگر نگران نبودم غیر طبیعی بود و من کلی دوره فرزندپروی گذروندم..
یه بچه ای مامان باباش دکترن تو مهد بود..بچه اومد پسر من و اذیت کرد و هیچی بهش نگفت منم فقط گفتم عجب بچه شیطونی....آقا این و گفتم مربی سریع اومد یقه من و گرفت که نباید اینجوری بگی..این خانوادش دکترن و بچه افسرده ای بوده اومده مهد و...اصلا از خودم بدم اومد بچه رو بردم اونجا..
بهش میگم چرا بچه ها تو مهد یادنگرفتن اسباب بازی و به هم اشتراک بزارن؟
بچه من میره سمت اسباب بازی ها یکی دیگه از دستش میگیره و طردش میکنه..
میگه اینا بچه هستن نمیفهمن.. نمیدونم ببرمش یا نه..
از طرفی خیلی به خونه ما نزدیکه..
اومده میگه چند روز دیگه بچه خودتم اسباب بازی به بقیه نمیده..
میشه راهنمایی کنید نظرتون و بگید چکار کنم. راستش رفتار مربی خورد تو ذوقم.
مامان امیر رضا مامان امیر رضا ۲ سالگی
سلام خوبید
خانوما من میرم به کارام برسم ولی شما جواباتونو بدید میخونم بعدش
راستش من از صب تا شب خیلی با بچم مراعات میکنم که زیاد داد نزنم و اینا ولی خب نمیگم همش موفق بودم ولی خیلی بهتر از آخر شبا هستم شب که میشه مثلا رفتیم دورامونو زدیم برگشتیم خونه حالا یا من کلا دیگه انرژی ندارم یا واقعا به خاژر شوهرمه که وقتی میاد خونه کلا حس خواب داره و بیشتر یا تو تلویزیون هست یا کله اش تو گوشیه خیلی عصبی میشم انقد تا مرز جنون جیغ جیغ میکنم ولی خدایی اصلنم دلم نمیخاد اینجوری بشم سر بچم داد بزنم مثلا دارم شام براش آماده میکنم یه بار دیدی میپره به پروپام نمیزاره میگم نگهش دار میگه بابا بیا اینجا این بیشتر منو اذیت میکنه خب یا بیا بگیرش یه تایمی نهایت بیست دقیقه نگهش دار یا کلا برو بخواب بفهمم خوابی دیگه به خودم متکی باشم والا اینجوری بیشتر عذاب میکشم چون میخام خیالم از بابت پسرم راحت باشه که یه بار خطری براش نداشته باشه موقع بازی میگم مواظبش باش اونم که اینجوری میگه و این رفتارو داره تازخ بهشم بر مبخوره میگه چرا سر بچه داد زدی خب د آخه مرد اگه تو مراقبش باشی که من اینجوری نمیکنم آدم بدی نیستا خدایی وای این یه مورد خیلی رو مخمه همش میگه بهشت زیر پای مادراست میگم ارزونی شما مردا نخاستیم یه کن فقط هوامونو داشته باشید همین
درست میگم یا نه 🤕🤕🤕😩😩😩به خدا خسته میشیم خب
مامان قلبم و نفسم مامان قلبم و نفسم ۳ سالگی
شنبه شوهرم رفت برام نوبت عمل چشم بگیره
بعد ی عیبی ک داره وقتی خونه س حواسش فقط ب تلویزیونه یا تو گوشی یا خوابه
بعد خاستم باهم بریم قرار شد شوهرم لباسای پسرمو تنش کنه منم لباس بپوشم دیدم اصلا از تلویزیون در نمیاد گاهی ک میگفتم تنش کن ب بچم میگف بیا بپوش دوباره غش می‌کرد تو تلویزیون...
منم داد زدم خب تنش کن دیگه همش سرت تو تلویزیونه اه...
بعد هی غر زد ک مادرتون عین سگ پاچه میگیره اینم از خودتون هر وقت خونه م فلان بهمان...
انقد نفرین کرد الهی فلج بشی ب خودت ب ر ی ن ی
بچه م صداش می‌کرد یهو گف زهر مار هی بابا بابا
خلاصه ک بهمون ر ی د
واقعا تو خونه اخلاق نداره ها مثلا ده بار باید صداش کنم با شکلک و ادا اصول جواب میده .....
کلا دوست داره لج کنه تو خونه با اینکه من کوتاه نیام و سعی میکنم مراعات کمم باهاش ولی باز خودش کرم داره ....
حالا شنبه هم بهش تند گفتم اینجوری کرد...
ولی دلم یجوری اخه گفتم سر بچه م داد زده بعد رفته نوبت گرفته
احساس عذاب وجدان برا بچم دارم
نميدونم چرا...
کسی میفهمه حس منو ....،
مثلا میگم واس نوبت عمل من شده ک سرش داد زده شده و ناراحت شده.
بعدم تا یکی دوروز اصلا دور بچم نرف هی بچم میرف اونم میگف برو پیش،مادرت
اینم بگم همون شنبه غروب گفتم بریم دور بزنیم بعد اول گف ماشین صدا میده گفتم چطور خودت سوار میشی گفت بپوشید بریم
بعد گفتم باشه بچه رو بغل کن ببرش پایین گف ن من بغل نمیکنم
هر وقت کامل آماده شدی بگو بریم.
گفتم بغل نمیکنی بچه مو ب درک ....ب گ و ز خر
بعدم لباسامو درآوردم
مامان Aron مامان Aron ۳ سالگی
مامان آرین و عرشیا مامان آرین و عرشیا ۳ سالگی