۱۲ پاسخ

سلام خوبی خواهرچه خبرکم پیدایی لطفاتوروبیکایه گروه بزن تاهرکی دوست داره عضوبشه من داستانت خیلی دوست دارم همش احساس میکنم دارم رمان میخونم یه شب تاصبح نشستم همه داستانتوخوندم الان لطفایه گروه بزن توروبیکا تااونجابتونیم بخونیم توگهواره همش گمت میکنم

کجابودی دخترررر
چقد دنبالت بودم🥲🥲ادامه بده داستانتو

ی مثل هست ک میگه اهن ،آهن از کوره در میاره ،تو دلت ذوق کن ب زبون نیار ک شوهرت و خانواده اش از بچه زده نشن و بد ببیننش

منم در مورد دخترم همین نظرم دارم ، اتقد شوهرمو اذیت میکنه با اینکه با دخترم خیلییییی مهربونه و صبوره ، ولی چون منو اذیت کرده الان آیلی اذیت کردنی دلم خنک میشه

مگه چیکارش میکنه ؟کارمای تورو پس میده ریحانه جان مطمعنم💔

کارش چیه مگه ؟؟؟

داستانتو تا نصفه خونده بودم الان میخواستم بخونم دیدم پاک کردی😢

چرا اذیت مگه چیکار کرده شوهرت ؟؟؟؟

وای ریحانه جان کجا بودی نگرانت شدم نبودی آنقدر آمد صفحه ان چک کردم

چرا روبیکا کانال نمیزنی بزن اونجا داستانو بکو عزیزم

خوبید؟؟؟

کجا بودی خوبی؟

سوال های مرتبط

مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
پارت هشتاد و پنج
قبل اینکه بریم خونه مادرشوهرم رفتیم ستاد دیه!
کاغذ بازیا رو کردیم و یه سری مدارکمو بردم اونجا و ستاد دیه صد و خورده ای از چکارو قبول کردن که بدن..
ولی انقدر زیاد بودن که انگار چیزی ازش کم نمیشد..
رفتیم خونه مادرشوهرم و بعدم حمید اومد..
نه دوس داشتم ببینمش نه دلم میخواست باهاش حرف بزنم!
یه سلام سر سری کردم و هیچی نگفتم..
فیلمای لنا رو از گوشیش اورد بهم نشون بده..
وقتی دیدم فقط اشکام میومد..
بچم لاغر شده بود..
دلم براش پرمیکشید..
بلیط گرفت برا تهران و عصرش راهی شدیم..
بگذریم که چقدر این مسافت طولانی گذشت و چقدر من تو راه اشک ریختم برا روزا و شبایی که از سر گذروندم..
اصلا هم با حمید حرف نمیزدم..
عین دوتا غریبه کنار هم نشسته بودیم..
توان دعوا کردنم نداشتم باهاش..
دیگه نه مغزم کشش داشت نه روحم..
فقط دلم میخواست برسم و بچمو بغل کنم..
رسیدیم تهران و رفتیم خونه..
بچمو دیدم انگار دنیا رو بهم دادن..
اولش همه چی خوب بود..
لنا بغلم نشسته بود یهو زد زیر گریه..
به هق هق افتاد بچم..
احساس کردم دلتنگی تمام این ۲۲ روز رو با این اشکاش خالی کرد..
قلبم براش از جا کنده شد..
لنا گریه من گریه..
این عکسا مال همثن موقع هستش..
فرزندپروری پوشک انومالی
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
این حمید بیشعور اومده خونه هیچوقت حوصله بچه رو نداره لنا هم هی بابا بابا میکنه اونم حوصلش نمیکشه درست جواب بچه رو نمیده
وقتی هم خونس لنا پیش من نمیاد چون کمتر باباشو میبینه وقتی میاد خونه بیشتر پیش اونه. ما جدا میخوابیم من تو اتاق خوابم اونا تو پذیرایی
لنا مدام میگه قصه بگو برام اونم چندبار قصه گفته بعد دیگه هی غر زده هی غر زده سر بچه گفته من چه گناهی کردم گیر تو افتادم
من اگه ادمم کشته بودم تا الان تاوان داده بودم خدایا مرگ منو برسون کاش بمیرم راحت شم تو بی بابا بشی
انقد غصه به دل بچم کرده که لنا بغض کرده بی صدا کلی گریه کرده فقط صدای فین فینش میومده از بس غصه به دل این بچه کرده
بهش گفتم ح‌صله نداری میای خونه چیکار نیااا خونه انقد این بچه رو زجر نده میگه من زجر میکشم میگم تو خودتو با بچه مقایسه میکنی به درک که زجر میکشی چرا انقد غصه به دل بچم میکنی گناه داره نیا خونه که اینجوری باهاش رفتار کنی.
اه دلم میخواد بمیرهه از ته دلم ارزو میکنم شب که میخوابه صبح چشم باز نکنه دیگه
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
امروز روز اولی بود که رفتم سرکار !
ساعت ۷ بیدار شدم بادمجون و گوجه کبابی کردم برا ناهار میرزاقاسمی .
مامانم ساعت ۹/۳۰ رسید خونمون لنا هنوز خواب بود منم اماده شدم رفتم
سرکار روز اول بد نبود!
راحت بود ولی احساس میکنم وقتی شلوغ میشه من گیج میشم و دست و پامو گم میکنم! همش میترسم وقتی یهو شلوغ میشه چیزی از قلم بیوفته یا مشکلی پیش بیاد استرس میگیرم
ولی در کل خوب بود ۱۰ صبح رفتم تا ۷ بعدازظهر
فردا هم بهم گفتن ۱۲ برم.
این یه هفته رو هر روز میرم تا قلق کار دستم بیاد بعدش تایمش یه روز درمیون هستش.
ساعت ۷ رسیدم خونه مامانم رفت تا فردا دوباره بیاد
عدس پلو گذاشتم برا شام لنا
قرمه سبزی هم گذاشتم برا ناهار فردا که مامانم غذا نپزه دیگه
به معنای واقعی پاره شدم
کمرم و پاهام درد میکنه
شدیدا احساس میکنم به یکی نیاز دارم که منو این روزا هول بده رو به جلو
هر روز بهم بگه ریحانه کم نیارااا
ریحانه تو میتونی هااا، هر روز بهم بگه فردا یه روز بهتره نبینم کم بیاری!
ولی خب جدای از فضای مجازی که شماهارو دارم توی دنیای واقعی هیچکس نیس منو اینجوری هول بده..
و من از این بابت خیلی غصه دارم..
مامان ملکه♥️ مامان ملکه♥️ ۲ سالگی
شما بگین من چکار کنم با این بچه
دوماهه که یکسره داره گریه میکنه و جیغ میزنه و بهونه میگیره به هیچ صراتی مستقیم نیست هیچجوره اروم نمیشه کلا یا میگه قهرم یا میگه عصبانی ام و جیغ میزنه
تمام سعیمون این بوده لوس و بی ادب نشه اما روز به روز فاجعه بار تر میشه انقدر گریه میکنه هر شب ۸تا ۱۱میبرمش پارک که همسایه ها غر نزنن اما باز وقتی میایم مکافات داریم انقدر گریه میکنه و جیغ میزنه
بماند که تو پارک چقدر قشقرق به پا میکنه و بقیه بچه ها هم اذیت میکنه با غر زدن و جیغ زدنش
به منم میگه نباید نزدیکم شی اگه برم نزدیکش شروع میکنه جیغ زدن
برای خونه اوردنش هم هزار تا داستان دارم
خودشو تا خونه میکشه زمین تا بیاد و گریه میکنه میگه نریم
غذا هم که کلااااا لب نمیزنه هر چی خیلی دوست داشته رو میپزم ولی لب نمیزنه
از اون طرف قضیه پوشک داره دیوونم میکنه
هزار تا راه حل رفتم ولی جواب نیست
عین وحشی ها میپره بهم کتکم میزنه دندون میگیره عینکمو پرت میکنه موهامو میکنه
اصلا انگار انسان نیست واقعا😭😭😭
امشب انقدر گریه کرد همسایه ها زنگ زدن😭😭
من دیگه مغزم نمیکشه بدنم نمیکشه قلبم درد میکنه پیر شدم
دلم میخواد بمیرم
فقط ارزوی مرگ میکنم
حتی دلم براش نمیسوزه که بی مادر بزرگ شه
واقعا از توانم خارجه تحمل این بچه
کمکی ندارم که یکساعت بسپرم بهش نفس بکشم