۱۲ پاسخ

مابیرون تفریح هم میریم یاخونه کسی میریم برگردیم تاچن روزبدن دردوکوفتگی دارم ولی ی عده رومیبینم مثل فرفره اصلامعنی خستگی رونمیدونن میگم کاش منم اینجوربودم

من کمر درد سنگین میگرم

سعی کن مثل من خ ر نباشی یه مدت میپختم میومدن میخوردن تا ۳صبح بعد رفتنشون خونه تمیز میکردم ظرف میشستم الان دیگه کم شده پاهام درد میکرد افتضاح ،قدر سلامتیت رو بدون تو میانسالی میفهمی چیکارا کردی با بدنت

دقیقا من کمرم درد میگیره وقتی مهمون میاد ،بخاطر همین زیاد دوست ندارم کسی بیاد اگه هم بیاد خودمونی باشه من راحت باشم وسعی می کنم راحت بگیرم هم خرجی هم خودم

طبیعیه عزیزم،مهمونی دادن زحمت و خستگی داره مخصوصا با بچه،ولی خرید و تمیز کردن خونه اینا را روز قبل انجام بدی باز بهتره

خریداتو اصلا نباید بذاری روز مهمونی

دقیقا منم بعد از هر مهمونی داغون میشم

من از مهمونی تولد پسرم تا حالا دیگه آدم سابق نشدم
۴ روز گذشته ولی هنووووز خسته و کوفتم
شب اول که مهمونا رفتن تا صبح از پادرد نخوابیدم
طبیعیه عزیزم از خستگیه ، قدیما چندنفر کمک میکردن تا به مهمونی هندل بشه و مهمونیا زیادم تشریفاتی نبود ولی الان همه ی کارا رو تنها انجام میدیم

منممممم

خسته نباشی عشقم خدا کمکت کنه . منم اینجورم خیلی پا درد میشم

وای بخدا منم ندارم بعد ی مهمون ی هفنه درد دارم کار دارم
تاره من نمیزارم مهمون ب هیج عنوان ظرف برام بشوره هیچ کاری بکنه

شما خوبی من پاهام ورمم میکنه جدیدا هم که از دیروز زانوم درد میکنه و صدا میده

سوال های مرتبط

مامان shahan مامان shahan ۴ سالگی
خسته شدم از پسر ۴سالم
خیلی اذیتم میکنه هیچی ازم نمونده از بس که منو اذیت میکنه همه میگن تو زیاد خودتو درگیر بچه کردی ولی اینجوری نیست خواه ناخواه درگیر میشم
از این بچه ها نیست شیطونی کنه اینور بره اونور بره فقطگیرای بیخود نیده یکشاعت بند میکنه به یه چیزی گریه میکنه
میگه میخوام نقاشی بکشم باید همه دفترایی که داره کنارش باشه تمام مداد رنگیا جامدادی قیچی چسب همه باشه بعد شروع میکنه به نقاشی کشیدن مثلا اگر قیچی نباشه نقاشی رو شروع نمیکنه
گریه و بهونه گیری میکنه گییییر میده که الان من برم حموم من موقعیتشو ندارم حالشو ندارم میگم نه قهر میکنه غر میزنه میگه تو بدی دوستت ندارم برووووو
گیر میده الان من با هرمواد غذایی تو خونست اشپزی کنم همه چیزو قاطی کنم به کم هم قانع نیست از همه چی زیاد بده یعنی رسما موادو حروم کنه بگم نه انقدررر غر میزنه زندگی رو بهم زهرمار میکنه نمیذاره دو دقیقه اوقات کنم بگمم اره که بازم بدبختی دارم و دراخر هم راضی نمیشه کلا هرکاری براش بکنی اخرم راضی نمیشه
تا شوهرم میاد خونه بهونه گیری ولجبازیاش بیشتر میشه تا خانواده شوهرمو میبینه اصلا همچین گریه میکنه بغض میکنه پرخاشگری میکنه انگار که من تو خونه شکجنه اش دادم انگار که من باهاش بدم اونام به من اعتماد ندارن فکر میکنن واقعا کاریش کردم مثل ادمای مشکوک بمن نگا میکنن
الانم رفته خونه مادرشوهرم نمیادش خونه میترسم دیگه افسارش از دستم بره اونام ادمایی که همه چی دراختیار بچه میذارن دیگه توان غصه خوردن ندارم
خسته شدم دیگه انقدر وزن کم کردم که دیگه هیچکی منو نمیشناسه خیلی بد ازبین رفتم همه اش از حرص وجوش وغصه خوردنه